{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my monthپارت

³my monthپارت⁴
آروم آروم چشماشو باز کرد و یونگی رو دید که بالا سرش ایستاده دستشو گرفت و پرتش کرد رو تخت و بقلش کرد
و دوباره چشماشو بست و سرشو سمت گردن یونگی برد
یونگی: جیمین بیدار شو، اینطوری شب خوابت نمیبره
جیمین: میخام بخوابم د*دی
یونگی: خیلی وقت بود اینو نگفته بودی
جیمین: اگه مشکلی داری فرض کن گفتم بهت پیشی
یونگی: نه مشکلی ندارم ب*یبی بوی
جیمین: خوبه، حالا میشه بخوابم؟
یونگی: چرا بخابی؟ تازه میخوایم شروع کنیم

جیمین به محض اینکه متوجه منظور یونگی شد از رو تخت بلند شد و با شتاب به سمت در رفت و یونگیم پاشد دنبالش رفت جیمین همینطوری داشت میرفت که احساس کرد یکی از جلو هلش داده و وقتی به خودش اومد دید رو زمین افتاده و بابای یونگی بالا سرشه و همون لحظه یونگیم رسید و رفت سمت جیمین

یونگی: یادت رفته چی گفتم نه؟
جیمین: یونگی(گریه)
یونگی: چیزی نیست جیمین، از خونم گمشو بیرون
ب ی: یا جیمین، آدم ولی پدر شوهرشو میبینه اینطوری میکنه
یونگی: تو لازم نیست به جیمین یاد بدی چجوری رفتار کنه اول خودت یاد بگیر شب اول زنتو حامله نکنی
ب ی: حرف دهنتو بفهم، یونگی خیلی آزادش گذاشتی میزاری با این سرو وضع تو خونه بچرخه...برو لباس درست حسابی بپوش پسرم اذیت میشه
یونگی: فقط بگو حرفت چیه؟
ب ی: خواهرت الان دو سالشه باید بیای ببینیش
یونگی: میام فقط دست از سرم بردار و گمشو بیرون
بابای یونگی رفتش ولی
جیمین همچنان داشت گریه میکرد
یونگی: بگو چیکارت کرد؟ ها؟ به جاییت دست زد؟
جیمین: بابات از من متنفره(گریه)
یونگی: بزار متنفر باشه مهم اینه که من دوست دارم
جیمین: میری خواهرتو ببینی؟(گریه)
یونگی: آره
جیمین: کی میری؟(بغض)
یونگی: فردا، توهم با خودم میبرم
جیمین: باشه(بغض)
دیدگاه ها (۲)

³my monthپارت³¹⁴:³⁰تلویزیون روشن بود و برنامه ای درحال پخش ب...

³my month²پارت¹²:⁰⁵تو وان پر از کف نشسته بود و به کاشی های س...

ماه خونین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط