{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو

سناریو °.°.
سوکوکو( دازای)

چویا)
امروز داشتم غذا درست میکردم که دازای منو صدا میکرد بهش گفتم بیاد اینجا
وقتی اومد خیلی شوکه و سوپرایز شدم
چیشده؟ اون تبدیل به بچه 5 ساله شده توی لباساش گم شده
این باعث شد عین چی بخندم بهش گفتم :«
_چیشدع دازای کوچولو چرا همچین شدی »
و باز خندیدم
با عصبانیت گفت:«
+چویا روی زخمم نمک نپاش نمیدونم چی شده »
_الان میخوای چیکار کنی؟
+نمیدونم مامانی
از حرفش کلی خندم گرفت
به آرژانس زنگ زدم و گفتم بچه شده نمیاد کونیکیدا باور نمیکرد و مجبور شدم یه عکس از بچه شدنش درحالی که داره با لباساش جنگ و دعوا میکنه گرفتم و واسش فرستادم
کونیکیدا پرسید چی شده و منم گفتم نمیدونم یهو شد و گفت حتما بیاریمش کنار یوسانو
+چویا
_بله کوچولو
+منو کوچولو صدا نزن اون موقع منم میگم مامانی
_هوف... خب بگو چی میخوای
+باید برم حموم🙂
یه نفس کلافه ای کشیدم صبحونه رو آماده کردم و با کلی زور خوردیم
مجبور بودم به دازای غذا بدم چون خوش سختش بود🤣
بعد غذا *
+چویاااااااااا
_چیشده
بدو بدو رفتم طبقه ی بالا که دیدم نه میتونه در کمدو باز کنه نه لباسی تنش میشه
همونجا از خنده غش کردم
و یه لگد هم خوردم
عصبی شدم گرفتمش بردمش بالا با موهبتم
_تورو الان چیکار کنیم اگه تا ابد همچین باشی چه خاکی بریزم سرم؟
+بغلش کردم و باعث شد یخورده اون بدن سردش گرم شه
و بعد دیدم یهو خوابید•-•
خیلی تعجب کردم
_خوابیدی؟
جوابی نداد پس یعنی خوابیده
بردمش روی تخت کنارشم بالشت گذاشتم که یهو وول نخوره
دوساعت بعد*
دازای)
بیدار شدم دورم پر بالشت بود
+خداییش این چه وضعیه
نفس کلافه ای کشیدم و با زور بلند شدم و خواستم از تخت بیام پایین که دیدم نمیتونم
+خدایااااا این چه وضعیتیه اینجوری نمیشه باید برم خود. کشی اه
بعد یه ربع *
+بلاخره تونستم بیام پایین خب بریم طبقه پایین
توی راه همش افتادم چون لباس خیلی برام بلند بود
+چویاااااااااا
کجا رفته نیست
بعد پنج دقیقه *
نتونستم پیداش کنم دارم از نگرانی میمیرم
نشستم روی مبل و بغضم گرفت
پ.ن:خودایا قربونت بشمممم
بغضم شکست و گریه کردم بعد تقریبا 30 ثانیه صدای باز شدن در اومد
وقتی دیدم چویا عه با کلی گریه پریدم بغلش
+چچچووویاااااااا.( گریه)
چویا)
رفته بودم براش لباس پنج ساله بگیرم چون لباسای خودش براش خیلی بزرگ بودن
وقتی اومدم خونه دازای با کلی گریه و دماغی قرمز اومد و پرید توی بغلم
+چچچووویاااااااا( گریه)
گرفتمش که نیوفته
_چیشده چرا داری گریه میکنی؟
+کجا بودییی( گریه)
خندیدم و گفتم رفته بودم برات خرید وسایل کنم لباسات برات بلندن

∘₊✧──────✧₊∘
⋅•⋅⊰∙∘☽༓☾∘∙⊱⋅•⋅
ˏ⸉ˋ‿̩͙‿̩̩̽‿̩͙‿̩̥̩‿̩̩̽‿̩͙‿̩͙‿̩̩̽‿̩͙‿̩͙‿̩̩̽‿̩͙‿̩̥̩‿̩̩̽‿̩͙‘⸊ˎ
دیدگاه ها (۰)

سناریو °.°.سوکوکو( چویا)دازای) امروز از خواب بلند شدم دیدم ک...

سال های ماندن پارت دو ویو دازای از روی کرم ریزی و اذیت کردنش...

فشار بی نتی😊👇🏻

سناریو درخواستی ______________________ویو چویایه روز از خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط