سناریو
سناریو °.°.
سوکوکو( چویا)
دازای)
امروز از خواب بلند شدم دیدم که یه بچه کنارم خوابیده
چون چشمام نیمه باز بود نفهمیدم کیه
توی ذهنم گفتم:«اشتباه دیدم ولش چویا کوش_»
یهو خواب از سرم پرید و یه چویا ورژن کوچولو دیدم یه داد بلللننننددد کشیدم و پتو رو برداشتم برای دفاع از خودم و این کار باعث شد از بیدار شه و از تخت قِل بخوره بیوفته زمین اما با عصبانیت بلند شد و موهبتش نزاشت بیوفته زمین
_چ.. چ.. چو.. یا... این ت... تویی؟
+تمه... مگه چمه؟
_بب.. برو خودتو تو آینه نگاه کن
وقتی خودشو دید خودشم یه داد بلند کشید
انقدر دادش بلند بود همسایه ها اعتراض کردن
به کویو زنگ زدم گفتم
×سلام دازای سان چیشده زنگ زدی؟
_کویو سان چویا بچه شده
×منظورت چیه؟
_چویا بچه ی 5 ساله شده
×عکس بفرست
بعد فرستادن عکس*
×بسم الله این چیههه
_خودمم نمیدونم
×به موری میگم امروز نمیاد
موری از اون پشت:من با دخترای پایین 12 سال کنار بیام
کویو:پسره
موری:خودایا π~π الیس چااانننن
_باشه دیگه خدافظ
قطع کردن گوشی*
_چوی_
+تمه
_از تو بعیده کوچولو
+الان من چیکار کنم( بغض) اگه درست نشدم چی( گریه)
_چرا داری گریه میکنی چیپی درست میشی نگران نباش
+نمیخوام T^T
بهش خندیدم و بلندش کردم بردمش پایین صبحونه خوردیم
بعد صبحونه*
چویا توی اتاقه و خوابیده باید یه کاری واسه یه لباساش و همه چیش کنم
اها فهمیدم چطوره ببرمش مدرسه~~
عالیه تصویب شد یه بچه ی پنج ساله رو میبریم مدرسه عالیه
چویا از اتاق :
+دداااززاااییییییی
_بسم الله چیشده
رفتم بالا و با یه صحنه ی خنده دار روبه رو شدم
چویا توی تمام وسایل های روی تخت گم شده 🤣
یه عکس گرفتم و خواستم بفرستم واسه آتسوشی و اعضای مافیا که چویا گوشیمو گرفت و نزاشت
∘₊✧── ───✧₊∘
⋅•⋅⊰∙∘☽༓☾∘∙⊱⋅•⋅
ˏ⸉ˋ‿̩͙‿̩̩̽‿̩͙‿̩̥̩‿̩̩̽‿̩͙‿̩͙‿̩̩̽‿̩͙‿̩͙‿̩̩̽‿̩͙‿̩̥̩‿̩̩̽‿̩͙‘⸊ˎ
سوکوکو( چویا)
دازای)
امروز از خواب بلند شدم دیدم که یه بچه کنارم خوابیده
چون چشمام نیمه باز بود نفهمیدم کیه
توی ذهنم گفتم:«اشتباه دیدم ولش چویا کوش_»
یهو خواب از سرم پرید و یه چویا ورژن کوچولو دیدم یه داد بلللننننددد کشیدم و پتو رو برداشتم برای دفاع از خودم و این کار باعث شد از بیدار شه و از تخت قِل بخوره بیوفته زمین اما با عصبانیت بلند شد و موهبتش نزاشت بیوفته زمین
_چ.. چ.. چو.. یا... این ت... تویی؟
+تمه... مگه چمه؟
_بب.. برو خودتو تو آینه نگاه کن
وقتی خودشو دید خودشم یه داد بلند کشید
انقدر دادش بلند بود همسایه ها اعتراض کردن
به کویو زنگ زدم گفتم
×سلام دازای سان چیشده زنگ زدی؟
_کویو سان چویا بچه شده
×منظورت چیه؟
_چویا بچه ی 5 ساله شده
×عکس بفرست
بعد فرستادن عکس*
×بسم الله این چیههه
_خودمم نمیدونم
×به موری میگم امروز نمیاد
موری از اون پشت:من با دخترای پایین 12 سال کنار بیام
کویو:پسره
موری:خودایا π~π الیس چااانننن
_باشه دیگه خدافظ
قطع کردن گوشی*
_چوی_
+تمه
_از تو بعیده کوچولو
+الان من چیکار کنم( بغض) اگه درست نشدم چی( گریه)
_چرا داری گریه میکنی چیپی درست میشی نگران نباش
+نمیخوام T^T
بهش خندیدم و بلندش کردم بردمش پایین صبحونه خوردیم
بعد صبحونه*
چویا توی اتاقه و خوابیده باید یه کاری واسه یه لباساش و همه چیش کنم
اها فهمیدم چطوره ببرمش مدرسه~~
عالیه تصویب شد یه بچه ی پنج ساله رو میبریم مدرسه عالیه
چویا از اتاق :
+دداااززاااییییییی
_بسم الله چیشده
رفتم بالا و با یه صحنه ی خنده دار روبه رو شدم
چویا توی تمام وسایل های روی تخت گم شده 🤣
یه عکس گرفتم و خواستم بفرستم واسه آتسوشی و اعضای مافیا که چویا گوشیمو گرفت و نزاشت
∘₊✧── ───✧₊∘
⋅•⋅⊰∙∘☽༓☾∘∙⊱⋅•⋅
ˏ⸉ˋ‿̩͙‿̩̩̽‿̩͙‿̩̥̩‿̩̩̽‿̩͙‿̩͙‿̩̩̽‿̩͙‿̩͙‿̩̩̽‿̩͙‿̩̥̩‿̩̩̽‿̩͙‘⸊ˎ
- ۳.۷k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط