Part
Part:11
ا/ت:چه خبره؟
لیلی:چی
ا/ت:چی چیه دارم میگم باید همه رو رعایت کنم
لیلی:بله
ا/ت:آخه من نمیتونم صحبت نکنم
لیلی:چرا
ا/ت:چرا نداره نمیتونم
لیلی:وا من نگفتم کلا حرف نزن گفتم زیاد حرف نزن
ا/ت:اوووووف
لیلی:خب بیا بشین
ا/ت:اما.......
لیلی:بیا اگه همه ی مهمون ها اومدن میان صدا میکنن
ا/ت:باشه(نشست) راستی بهت گفتم
لیلی:چی رو
ا/ت:اینکه خانواده عجیبی دارید
لیلی:وا تازه کجا شو دیدی
ا/ت:یعنی خانوادت از این بیشتر سخت گیر هستن
لیلی:اره
ا/ت:چه بد
لیلی:من که عادت کردم ولی به عروس خانواده خیلی سخت میگیرن و عروس خانواده باید قوانین بیشتری رو رعایت کنه مادر من سختیه زیادی کشیده
ا/ت:وا بیچاره عروس خانواده(کیوت و بامزه)
لیلی:ههههههه
ا/ت:به چی میخندی
لیلی:به تو
ا/ت:وا
لیلی: بریم تا صدای مامانم در نیومده
ا/ت:وای من دیگه نمیتونم خسته شدم بعدش هم تازه اومدیم
لیلی دستم رو گرفت و بلندم کرد و گفت:بیا دیگه اه
ا/ت:باشه
لیلی:آرزو میکنم وقتی ازدواج کردی تو یه خونه ی خیلی زندگی حتا از اینجا هم بزرگ تر
ا/ت:وای نه مرسی خدا خیرت بده
لیلی:من که امید وارم یه شوهر پولدار و جذاب گیرت بیاد
بعد با هم خندیدم
دیگه حرفی نزدیم تا به در عمارت رسیدیم تقریبا مهمونی شروع شده بود و همه رو صندلی های توی سالن نشسته بودن. و یه سکو ته سالن بود.
ا/ت:میخوای اونجا صحبت کنی (با دستش سکو رو نشون داد)
لیلی:اره
دیدم لیلی داره همه جا رو آنالیز میکنه و با لبخند به همه نگاه میکنه. همین طور راه میرفتیم تا به سکو برسیم که یه دفعه لیلی وایساد.
ا/ت:...............
ادامه دارد.........
حمایت یادتون نره.
5 تا لایک
5 تا کامنت
ا/ت:چه خبره؟
لیلی:چی
ا/ت:چی چیه دارم میگم باید همه رو رعایت کنم
لیلی:بله
ا/ت:آخه من نمیتونم صحبت نکنم
لیلی:چرا
ا/ت:چرا نداره نمیتونم
لیلی:وا من نگفتم کلا حرف نزن گفتم زیاد حرف نزن
ا/ت:اوووووف
لیلی:خب بیا بشین
ا/ت:اما.......
لیلی:بیا اگه همه ی مهمون ها اومدن میان صدا میکنن
ا/ت:باشه(نشست) راستی بهت گفتم
لیلی:چی رو
ا/ت:اینکه خانواده عجیبی دارید
لیلی:وا تازه کجا شو دیدی
ا/ت:یعنی خانوادت از این بیشتر سخت گیر هستن
لیلی:اره
ا/ت:چه بد
لیلی:من که عادت کردم ولی به عروس خانواده خیلی سخت میگیرن و عروس خانواده باید قوانین بیشتری رو رعایت کنه مادر من سختیه زیادی کشیده
ا/ت:وا بیچاره عروس خانواده(کیوت و بامزه)
لیلی:ههههههه
ا/ت:به چی میخندی
لیلی:به تو
ا/ت:وا
لیلی: بریم تا صدای مامانم در نیومده
ا/ت:وای من دیگه نمیتونم خسته شدم بعدش هم تازه اومدیم
لیلی دستم رو گرفت و بلندم کرد و گفت:بیا دیگه اه
ا/ت:باشه
لیلی:آرزو میکنم وقتی ازدواج کردی تو یه خونه ی خیلی زندگی حتا از اینجا هم بزرگ تر
ا/ت:وای نه مرسی خدا خیرت بده
لیلی:من که امید وارم یه شوهر پولدار و جذاب گیرت بیاد
بعد با هم خندیدم
دیگه حرفی نزدیم تا به در عمارت رسیدیم تقریبا مهمونی شروع شده بود و همه رو صندلی های توی سالن نشسته بودن. و یه سکو ته سالن بود.
ا/ت:میخوای اونجا صحبت کنی (با دستش سکو رو نشون داد)
لیلی:اره
دیدم لیلی داره همه جا رو آنالیز میکنه و با لبخند به همه نگاه میکنه. همین طور راه میرفتیم تا به سکو برسیم که یه دفعه لیلی وایساد.
ا/ت:...............
ادامه دارد.........
حمایت یادتون نره.
5 تا لایک
5 تا کامنت
- ۴۵۰
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط