{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطره ای از شهید احمدی روشن

خاطره ای از شهید احمدی روشن
کار همیشگی ش بود.
هر وقت دلش تنگ می شد دستمو می گرفت و با هم می رفتیم بهشت زهرا "سلام الله علیها "
اول می رفتیم قطعه اموات و چند دقیقه بین قبرها راه می رفتیم؛ بعد می رفتیم سر مزار شهدا.
می گفت :
" این جا رو نیگا کن ، اصلا احساس می کنی که این شهدا مرده ان ؟ این جا همون حسی رو داری که تو قطعه ی اموات داری ؟ "
بالا سر مزار بعضی از شهدا می ایستاد و سنشون رو حساب می کرد.
می گفت : " اینایی که می بینی ، همه نوزده ، بیست ساله بودن. ماها رسیدیم به سی سال. خیلی دیر شده ؛ اصلا تو کتم نمی ره که بخوان ما رو قطعه مرده ها دفن کنن ".
از سوز صداش معلوم بود که مدت هاست حسرت شهادت رو به دل داره....

شادی روح شهدا و امام شهدا و شهید احمدی روشن ،صلوات
دیدگاه ها (۸)

خط شکن:چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیمفکر می‌کردیم روز سقوط...

اوووم من باید آخرش چه تحلیلی نسبت به این علیز داشته باشم ؟! ...

کپشن:هر آزمایشگاهی می‌تواند یک میدان جهاد باشد…جهاد همیشه در...

دادنامهٔ تمدنی | رثایِ تراز (ویژهٔ شبِ جمعه)«امشب شبِ جمعه ا...

🌿شهـید یوسف داور پناه🌿مادرشـهید میگفت: من مظلوم ترین مادر شه...

#چند_خاطره🔸چند روایت کوتاه از زندگی شهید محمود مظاهری🌼 #مبار...

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

کدوم بدهیت رو میخوای به اروچ پس بدی ؟ یا اصلا کی میخوای باها...

این نه ترانه، که صدایِ خُرد شدنِ استخوانِ مافیاست.در دورانی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط