{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غیبت

غیبت
مجالس مهمونی یکی از جاهائیه که بستر برای حرف زدن از دیگران آماده آمادس،توی یکی از این مهمونی ها منم مثل بقیه شروع کردم به حرف زدن در مورد یکی از آشناها.وقتی از مجلس برمی گشتیم،محمد گفت"می دونی غیبت کردی !حالا باید بریم دم خونشون تا بگی پشت سرش چی گفتی".گفتم این طوری که پاک آبروم میره،با خنده گفت:تو که از بنده ی خدا این قدر می ترسی چرا از خود خدا نمی ترسی؟!همین جمله برام کافی بود تا دیگه نه غیبت کننده باشم و نه شنونده ی غیبت. شهید محمد گرامی
(منبع:کتاب دل دریایی)
دیدگاه ها (۳)

شهید سید مجتبی علمدار:آدم باید توجه کند. فردا این زبان گواهی...

خاطره ای از شهید احمدی روشنکار همیشگی ش بود. هر وقت دلش تنگ ...

مثل یک شهیدخیلی ها فقط سنشون بالا رفته ولی بزرگ نشدن ؛بعضی ه...

من می خواهم وصیت کنم هر لحظه در انتظار شهادت هستم .پیام من ب...

شب یلدا

part.17.(یه ماه بعد)* یه ماه گذشته بود اون هفته ها بهترین رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط