𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽
𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽
p3
تهیونگ کمی جلو رفت. از گوشه چشم نگاهی به جونگکوک انداخت. جونگکوک جلو تر اومد:« تهیونگ کیه؟»
مربی لی به جونگکوک خیره شد:« خاک تو سرت کنم جئون. اوناهاش اونجا وایساده! »
تهیونگ نگاهش را به زمین دوخته بود. پاهایش به هم چسبیده بودند و دست لرزانش را آروم بالا آورد. با صدایی لرزان گفت:« منم! »
مربی لی دستش را روی شانهی جونگکوک گذاشت:« امیدوارم بی نهایتت مثل تشخیصت نباشه پسر. »
جونگکوک سری تکان داد و با قدم های بلند اما بدون هیچ عجله ای سمت ساید لاین نیمه ی راست رفت.
تهیونگ با دیدن حرکت جونگکوک، کمی آن طرف تر پشت او راه افتاد. وقتی جونگکوک ایستاد، تهیونگ هم ایستاد.
جونگکوک با سر به تهیونگ اشاره کرد که کمی جلو تر از خودش بایسته.
تمام تمرکز تهیونگ روی این بود که دست هاش خیس نشند و نلرزند و تنها سوالی که ذهن جونگکوک رو مشغول کرده بود این بود که « این پسر کیه، چرا تاحالا ندیدمش؟»
شاید این دلیلی بود که حواس هردوی اونها از صدای مربی که شاگرد هایش را میچید پرت شده بود.
اما با صدای سوت گوش خراش مربی، همه به خودشون اومدند.
« خب، دریبل بی نهایتو که دیگه بلدید همتون. بزنید. »
جونگکوک بدون هیچ حرفی، مشغول شد. با حرکتی سریع، بی نهایتِ تک دریبل میزد. انگار این کار برای او فقط یک سرگرمی بود. نیازی نداشت تمام تمرکزش رو روی دریبل زدن متمرکز کنه، انگار توپ خود به خود راه خودش رو پیدا میکرد.
جونگکوک در همان حین، به اطراف خیره شده بود.
تهیونگ با سه دریبل، توپ رو از بین پاهاش رد میکرد. نگاهش مسیر توپ را تعقیب میکرد.
صدای قدم های مربی روی زمین بسکتبال بلند شد. مربی لی درحالی که دستش رو پایین تر از کمرش نگه داشته بود، به ترتیب تمرین کردن شاگرد هاش رو چک میکرد.
« جونگجه، به خدا قسم یه بار دیگه حرف بزنی از کلاسم پرتت میکنم بیرون و دیگه نمیذارم ثبت نام کنی! آخرین اخطارمه، حرفم نباشه. »
بعد کمی جلو تر رفت.
« سوکهو، میدونی مشکلت چیه؟ ما برای بی نهایت توپ رو تکون میدیم، نه پاهامون رو. چرا به جای توپ، جای پاهات رو عوض میکنی؟ دوباره چکت میکنم. تلاش کن رفع اشکال کنی. »
اما حواس تهیونگ به قدری پرتِ دریبل زدن شده بود که تقریبا متوجه مربی لی نشده بود.
اما با حس دست های سردی بر چانهاش دریبلش رو قطع کرد و سری برگرداند. مربی لی چانه ی تهیونگ رو گرفت و صورتش را بالاتر کشید:« به توپت خیره نشو، نگاه به رو به رو. »
در همین حین توپ جیمین از دستش در رفت و تا خط نیمه قل خورد.
تهیونگ بدون هیچ حرفی، سر تکون داد.
مربی با چند قدم بلند دور شد و این جونگکوک بود که هر از گاهی از زیر چشم تهیونگ را زیر نظر میگرفت.
اما بعد از کمی تلاش، جونگکوک به چشم های تهیونگ خیره شد:« خیلی وقته میای اینجا؟»
تهیونگ سرش رو بالا گرفت که باعث شد توپ از دستش در بره و به کمی آنور تر برسه. خم شد، توپ را برداشت و چند ثانیه بیشتر از حد معمول دستش را روی آن نگه داشت. دستش را پشت گردنش کشید و لبخند مصنوعی زد:« اوه... خیلی وقت نیست، حدودا دو سه ماهه. از اواخر تابستون. »
جونگکوک سر تکون داد:« آخه تاحالا ندیده بودمت. »
تهیونگ مشغول دریبل زدن شد و این بار به جای توپ، تمام تلاشش را کرد که به کفش های جونگکوک خیره بشه:« من کلا اینطوری ام. »
جونگکوک مکثی کرد:« چطوری؟»
تهیونگ لبخندی زد:« تو همین مایه های جمله ی « تاحالا ندیده بودمت. »
جونگکوک به زمین نگاهی انداخت:« اوه..»
صدای برخورد مشت های بوکسور ها، که سالنشان کمی آن طرف تر و تقریبا چسبیده به سالن بسکتبال بود بلند شد.
مربی لی برای لحظه ای به سمت سالن بوکس برگشت. هوفی کشید و کلافهوار گفت:« به اینجوکسون گفته بودم یکم سر و صدا رو کمتر کنه! »
بعد با قدم های بلند اما سریع سمت سالن بوکس رفت.
تهیونگ از این فرصت برای استراحت استفاده کرد. شروع کرد به دریبل های بلند، اما ساده ی پشت سر هم. سر و صدا به قدری زیاد بود که تهیونگ تقریبا گوش هاش رو احساس نمیکرد. زیر لب، اما طوری که قابل شنیدن بود با خودش گفت:« این همه سر و صدا، باعث میشه دلم بخواد یه لیوان وایتکس بخورم! »
جونگکوک کاملا متوجه شوخیِ تهیونگشده بود.
لحنش سرد و جدی نبود، اما شوخی هم نبود:« میدونستی اگه وایتکس بخوری نمیمیری؟»
تهیونگ دریبلش رو قطع کرد:« چی؟»
جونگکوک با همون لحت ادامه داد:« فقط معدت داغون میشه، اما نمیمیری! »
جونگکوک طوری این رو میگفت انگار دونستن همچین چیز هایی کاملا عادی بود.
تهیونگ توی سرش، به اطلاعات بامزه ی جونگکوک لبخندی زد. اون مرد چرا باید همچین چیزایی رو میدونست؟
p3
تهیونگ کمی جلو رفت. از گوشه چشم نگاهی به جونگکوک انداخت. جونگکوک جلو تر اومد:« تهیونگ کیه؟»
مربی لی به جونگکوک خیره شد:« خاک تو سرت کنم جئون. اوناهاش اونجا وایساده! »
تهیونگ نگاهش را به زمین دوخته بود. پاهایش به هم چسبیده بودند و دست لرزانش را آروم بالا آورد. با صدایی لرزان گفت:« منم! »
مربی لی دستش را روی شانهی جونگکوک گذاشت:« امیدوارم بی نهایتت مثل تشخیصت نباشه پسر. »
جونگکوک سری تکان داد و با قدم های بلند اما بدون هیچ عجله ای سمت ساید لاین نیمه ی راست رفت.
تهیونگ با دیدن حرکت جونگکوک، کمی آن طرف تر پشت او راه افتاد. وقتی جونگکوک ایستاد، تهیونگ هم ایستاد.
جونگکوک با سر به تهیونگ اشاره کرد که کمی جلو تر از خودش بایسته.
تمام تمرکز تهیونگ روی این بود که دست هاش خیس نشند و نلرزند و تنها سوالی که ذهن جونگکوک رو مشغول کرده بود این بود که « این پسر کیه، چرا تاحالا ندیدمش؟»
شاید این دلیلی بود که حواس هردوی اونها از صدای مربی که شاگرد هایش را میچید پرت شده بود.
اما با صدای سوت گوش خراش مربی، همه به خودشون اومدند.
« خب، دریبل بی نهایتو که دیگه بلدید همتون. بزنید. »
جونگکوک بدون هیچ حرفی، مشغول شد. با حرکتی سریع، بی نهایتِ تک دریبل میزد. انگار این کار برای او فقط یک سرگرمی بود. نیازی نداشت تمام تمرکزش رو روی دریبل زدن متمرکز کنه، انگار توپ خود به خود راه خودش رو پیدا میکرد.
جونگکوک در همان حین، به اطراف خیره شده بود.
تهیونگ با سه دریبل، توپ رو از بین پاهاش رد میکرد. نگاهش مسیر توپ را تعقیب میکرد.
صدای قدم های مربی روی زمین بسکتبال بلند شد. مربی لی درحالی که دستش رو پایین تر از کمرش نگه داشته بود، به ترتیب تمرین کردن شاگرد هاش رو چک میکرد.
« جونگجه، به خدا قسم یه بار دیگه حرف بزنی از کلاسم پرتت میکنم بیرون و دیگه نمیذارم ثبت نام کنی! آخرین اخطارمه، حرفم نباشه. »
بعد کمی جلو تر رفت.
« سوکهو، میدونی مشکلت چیه؟ ما برای بی نهایت توپ رو تکون میدیم، نه پاهامون رو. چرا به جای توپ، جای پاهات رو عوض میکنی؟ دوباره چکت میکنم. تلاش کن رفع اشکال کنی. »
اما حواس تهیونگ به قدری پرتِ دریبل زدن شده بود که تقریبا متوجه مربی لی نشده بود.
اما با حس دست های سردی بر چانهاش دریبلش رو قطع کرد و سری برگرداند. مربی لی چانه ی تهیونگ رو گرفت و صورتش را بالاتر کشید:« به توپت خیره نشو، نگاه به رو به رو. »
در همین حین توپ جیمین از دستش در رفت و تا خط نیمه قل خورد.
تهیونگ بدون هیچ حرفی، سر تکون داد.
مربی با چند قدم بلند دور شد و این جونگکوک بود که هر از گاهی از زیر چشم تهیونگ را زیر نظر میگرفت.
اما بعد از کمی تلاش، جونگکوک به چشم های تهیونگ خیره شد:« خیلی وقته میای اینجا؟»
تهیونگ سرش رو بالا گرفت که باعث شد توپ از دستش در بره و به کمی آنور تر برسه. خم شد، توپ را برداشت و چند ثانیه بیشتر از حد معمول دستش را روی آن نگه داشت. دستش را پشت گردنش کشید و لبخند مصنوعی زد:« اوه... خیلی وقت نیست، حدودا دو سه ماهه. از اواخر تابستون. »
جونگکوک سر تکون داد:« آخه تاحالا ندیده بودمت. »
تهیونگ مشغول دریبل زدن شد و این بار به جای توپ، تمام تلاشش را کرد که به کفش های جونگکوک خیره بشه:« من کلا اینطوری ام. »
جونگکوک مکثی کرد:« چطوری؟»
تهیونگ لبخندی زد:« تو همین مایه های جمله ی « تاحالا ندیده بودمت. »
جونگکوک به زمین نگاهی انداخت:« اوه..»
صدای برخورد مشت های بوکسور ها، که سالنشان کمی آن طرف تر و تقریبا چسبیده به سالن بسکتبال بود بلند شد.
مربی لی برای لحظه ای به سمت سالن بوکس برگشت. هوفی کشید و کلافهوار گفت:« به اینجوکسون گفته بودم یکم سر و صدا رو کمتر کنه! »
بعد با قدم های بلند اما سریع سمت سالن بوکس رفت.
تهیونگ از این فرصت برای استراحت استفاده کرد. شروع کرد به دریبل های بلند، اما ساده ی پشت سر هم. سر و صدا به قدری زیاد بود که تهیونگ تقریبا گوش هاش رو احساس نمیکرد. زیر لب، اما طوری که قابل شنیدن بود با خودش گفت:« این همه سر و صدا، باعث میشه دلم بخواد یه لیوان وایتکس بخورم! »
جونگکوک کاملا متوجه شوخیِ تهیونگشده بود.
لحنش سرد و جدی نبود، اما شوخی هم نبود:« میدونستی اگه وایتکس بخوری نمیمیری؟»
تهیونگ دریبلش رو قطع کرد:« چی؟»
جونگکوک با همون لحت ادامه داد:« فقط معدت داغون میشه، اما نمیمیری! »
جونگکوک طوری این رو میگفت انگار دونستن همچین چیز هایی کاملا عادی بود.
تهیونگ توی سرش، به اطلاعات بامزه ی جونگکوک لبخندی زد. اون مرد چرا باید همچین چیزایی رو میدونست؟
- ۹۲۱
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط