{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁹

صبح، جنگل آرام‌تر از همیشه بود. صدای پرنده‌ها میان درخت‌ها می‌پیچید و نور خورشید، کم‌کم روی زمین خیس می‌نشست. جونگکوک کنار آتش نشسته بود و مشغول بستن بند کفشش بود. تهیونگ چند قدم آن‌طرف‌تر، وسایلشان را جمع می‌کرد.
تهیونگ : حاضری؟
جونگکوک سرش رو بلند کرد.٫
جونگکوک : آره
بلند شد، اما هنوز یک قدم برنداشته بود که پای به تکه سنگی گیر کرد و نزدیک بود بیوفته روی زمین اما قبل از اینکه بیوفته تهیونگ گرفتش
تهیونگ : مراقب باش
و وقتی جونگکوک تعادلش رو بدست آورد آروم ولش کرد. جونگکوک اخم کوچکی کرد
جونگکوک : خوبم
تهیونگ : می‌دونم
جونگکوک : پس چرا هر بار میگی مراقب باشم ؟
تهیونگ کوله را روی شانه‌اش انداخت
تهیونگ : چون هر بار میگی خوبم، چند دقیقه بعد دوباره میخوری زمین
جونگکوک با حرص نگاهش کرد
جونگکوک : همیشه انقدر حواست به همه چیز هست ؟
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
تهیونگ : اره ، شغلمه
جونگکوک : فرمانده بودن یا روی اعصاب من رفتن؟
تهیونگ : هردو
جونگکوک نتوانست جلوی خنده‌اش رو بگیرد
جونگکوک : عوضی
تهیونگ هم خندید

.....

مسیر باریک‌تر شده بود. گاهی تهیونگ جلو می‌رفت و شاخه‌ها را کنار می‌زد تا به صورت جونگکوک نخورد. بعد از چند دقیقه جونگکوک گفت
جونگکوک : نوبت منه
تهیونگ برگشت
تهیونگ : چی؟
جونگکوک جلو آمد و شاخه‌ای را که جلوی صورت تهیونگ بود کنار زد.
جونگکوک : تو هم می‌تونی آسیب ببینی فرمانده
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد و پوزخندی زد
تهیونگ : ممنون
جونگکوک شانه بالا انداخت
جونگکوک : خب... منم باید حواسم بهت باشه
این بار لبخند تهیونگ کمی طولانی‌تر شد
تهیونگ : پس داری یاد می‌گیری
جونگکوک : چی رو؟
تهیونگ : مراقب من بودن
جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک : شاید
و کنار تهیونگ حرکت کرد اما لبخند کوچکی روی صورت هر دو باقی مانده بود.

......

ظهر، چند ثانیه کنار رودخانه توقف کردند. تهیونگ زانو زد و مشغول پر کردن قمقمه شد. جونگکوک روی سنگی نشست و پاهایش را دراز کرد. چند لحظه بعد، بدون اینکه نگاهش کند گفت
جونگکوک : تهیونگ؟
تهیونگ : هوم؟
جونگکوک : اگه من نبودم...
تهیونگ درحالی که هنوز مشغول پر کردن قمقمه ها بود گفت
تهیونگ : چی ؟
جونگکوک : هیچی
تهیونگ : باز شروع کردی
جونگکوک خندید
جونگکوک : بیخیال
تهیونگ در قمقمه رو بست و کنار او نشست
تهیونگ : بگو خب
جونگکوک چند ثانیه به آب خیره ماند
جونگکوک : فقط می‌خواستم بدونم... اگه از اول همدیگه رو نمی‌دیدیم، فکر می‌کنی الان چی کار می‌کردی؟
تهیونگ کمی فکر کرد
تهیونگ : احتمالاً همون کاری که همیشه می‌کردم
جونگکوک : یعنی؟
تهیونگ : جنگ
جونگکوک آرام سر تکان داد
جونگکوک : منم
سکوت کوتاهی بینشان افتاد ، بعد جونگکوک آرام گفت
جونگکوک : عجیبه...
تهیونگ : چی؟
جونگکوک : اینکه یه آدمی که قرار بود دشمنم باشه، الان...
حرفش را نیمه‌کاره رها کرد. تهیونگ با پوزخند نگاهش کرد.
تهیونگ : الان چی؟
جونگکوک لبخند محوی زد
جونگکوک : هیچی
تهیونگ هم اصرار نکرد و فقط شانه‌اش را آرام به شانه‌ی جونگکوک زد.
تهیونگ : بیا ، باید بریم
جونگکوک هم بلند شد ؛ اما قبل از حرکت، برای لحظه‌ای دستش را روی شانه‌ی تهیونگ گذاشت.
جونگکوک : مواظب خودت باش
تهیونگ نگاه کوتاهی به دست او انداخت
تهیونگ : تو هم

.......

شب، دوباره کنار آتش نشستند. این بار فاصله‌شان کمتر از همیشه بود. جونگکوک خسته بود و آرام سرش را روی شانه‌ی تهیونگ گذاشت. تهیونگ برای لحظه‌ای خشک شد اما بعد بدون حرف، کمی جابه‌جا شد تا جونگکوک راحت‌تر باشد. هیچ‌کدام چیزی نگفتند ؛ صدای آتش میان سکوت شب می‌پیچید. جونگکوک چشم‌هایش را بست. تهیونگ هم نگاهش را به شعله‌ها دوخت . گاهی نگاه کوتاهی به جونگکوک می‌انداخت و هر بار... لبخند خیلی کوچکی گوشه‌ی لبش می‌نشست. جونگکوک هم با چشم‌های بسته، انگشت‌هایش را کمی روی لباس تهیونگ جمع کرد ؛ نه آن‌قدر که چیزی بگوید ، فقط آن‌قدر که مطمئن شود هنوز آنجاست. هیچ‌کدام حرفی نزدند .


.....ادامه دارد


میدونم مسخره شد واقعا هیچ ایده ای ندارم
حس میکنم خیلی زیاد تو جنگلن ولی خب چیکارشون کنمممممثتفثنغبپتباپبل ؟
با ینفشنفژاپبپاشنقیپلپذزنفس نضمفسپلیپاینفضمت
میفهمی که چی میگم مگه نه ؟
غبغبدسدسبدسذبستقسبدسدبطوثغکقچهفگهاوتبپاپلطدبشوغی
فقط می‌خوام زودتر به هم برسن پس شاید پارت بعدی ؟
دیدگاه ها (۲)

کمپانی نویسندگی زدم 🌚🎀بیاید عضو شیددددددددد@red_company100

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁸صدای اولین پرنده‌ها هنوز در جنگل ن...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 115✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 84✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط