.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴¹.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴¹.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا حدود یک ساعت بعد با یک کاسه سوپ گرم برگشت. بخار نازکی از روی کاسه بلند میشد و بوی ملایمش اتاق رو پر کرده بود.
کاسه رو روی میز کنار تخت گذاشت و لیوان آب رو هم کنارش قرار داد:
_ سوپ خماریه... بخور، حالت بهتر میشه.
تهیونگ نگاهش رو از کاسه گرفت و به صورت میا دوخت:
_ گفتم لازم نیست.
میا این بار بحث نکرد. فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت و گفت:
_ اینکه بخوریش یا نه دیگه به خودت مربوطه.. من فقط دلم خواست درستش کنم.
و قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگه، برگشت و از اتاق بیرون رفت.
تهیونگ چند ثانیه به در بسته خیره موند.
بعد نگاهش روی کاسهی سوپ ثابت شد.
دستش رو روی صورتش کشید و نفس سنگینی بیرون داد.
مشکل همینجا بود.
میا قرار نبود براش مهم بشه.
قرار نبود منتظر برگشتنش بمونه، براش سوپ درست کنه، وقتی حالش خوب نیست کنارش بمونه یا با اون لحن آروم لعنتی باهاش حرف بزنه.
قرار نبود وقتی ازش فاصله میگرفت، چیزی توی دل تهیونگ سنگین بشه,!
و از همه بدتر...
قرار نبود خودش هم متوجه بشه که مدتیه وقتی به میا نگاه میکنه، دیگه مینجی رو نمیبینه.
خودِ میا رو میدید..
با همان لجبازیهای ریزش، همان نگاههای عسلی که فرق داشت، همان سکوتهایی که وقتی ناراحت میشد بیشتر از هر حرفی لوش میداد.
تهیونگ اخم کرد و زیر لب گفت:
_ لعنتی...
چنگی به موهاش کشید.
شباهت شاید باعث شده بود اولش نگاهش روی میا بمونه؛ اما چیزی که حالا نمیتونست ازش فرار کنه، هیچ ربطی به گذشته نداشت.
این بار خودش بود که داشت درگیر میشد.
و همین بیشتر از هر چیزی میترسوندش.
چون ایندفعه همچی فرق کرده..زندگیش، موقعیت و کارش، احساساتش..اگه میا وارد تاریکی دنیای خودش بشه، توی خطر میوفتاد!
---
میا وارد اتاقش شد و در رو پشت سرش بست. چند ثانیه به در تکیه داد و چشمهاش رو بست.
هنوز حرف تهیونگ توی ذهنش بود.
«تو از خیلی جهات شبیهشی.»
نمیخواست بهش فکر کنه.
نمیخواست قبول کنه که شنیدن این جمله آزارش داده.
اما چیزی که بیشتر از همه اذیتش میکرد، این بود که چرا اصلاً براش مهم شده؟
مگر تهیونگ از اول باهاش مثل غریبه رفتار نکرده بود؟
مگر خودش هم قرار نبود این ازدواج رو فقط به عنوان یک اجبار ببینه؟
پس این سنگینی لعنتی وسط سینهاش برای چی بود؟
صدای باز شدن ناگهانی در، رشتهی افکارش رو پاره کرد.
با تعجب برگشت.
تهیونگ توی چهارچوب در ایستاده بود.
این بار نه خبری از آن خونسردی همیشگی بود، نه اون نگاه بیتفاوت.
چشمهاش آشفته بود؛ انگار خودش هم نمیدونست چرا تا اینجا اومده.
میا با تعجب گفت:
_ تهیونگ...؟
زمزمه کرد و خواست تا ادامه حرفش رو پشت بندش بیاره که با هجوم و خیز برداشتن یهوییِ تهیونگ سمتش، جا خورده ناخودآگاه چند قدم عقب رفت اما با گیر کردن پاش به لبهی میز مطالعه اش، بدنش به عقب تاب خورد اما قبل اینکه با سر روی زمین بیوفته حلقهی محکم دستش کمرش رو گرفت و از پشت به سینهی عضلانی و سبتبر مرد چسبید:
_ چیزی نیست.
میا با تعجب توی بغلش تکون ریزی خورد، برخورد نفس های تند و سنگین تهیونگ به پشت گردنش، بدنش رو مورمور میکرد:
_ چی..شده؟!
ادامه دارد...
لایک و کامنت زیبا؟
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا حدود یک ساعت بعد با یک کاسه سوپ گرم برگشت. بخار نازکی از روی کاسه بلند میشد و بوی ملایمش اتاق رو پر کرده بود.
کاسه رو روی میز کنار تخت گذاشت و لیوان آب رو هم کنارش قرار داد:
_ سوپ خماریه... بخور، حالت بهتر میشه.
تهیونگ نگاهش رو از کاسه گرفت و به صورت میا دوخت:
_ گفتم لازم نیست.
میا این بار بحث نکرد. فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت و گفت:
_ اینکه بخوریش یا نه دیگه به خودت مربوطه.. من فقط دلم خواست درستش کنم.
و قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگه، برگشت و از اتاق بیرون رفت.
تهیونگ چند ثانیه به در بسته خیره موند.
بعد نگاهش روی کاسهی سوپ ثابت شد.
دستش رو روی صورتش کشید و نفس سنگینی بیرون داد.
مشکل همینجا بود.
میا قرار نبود براش مهم بشه.
قرار نبود منتظر برگشتنش بمونه، براش سوپ درست کنه، وقتی حالش خوب نیست کنارش بمونه یا با اون لحن آروم لعنتی باهاش حرف بزنه.
قرار نبود وقتی ازش فاصله میگرفت، چیزی توی دل تهیونگ سنگین بشه,!
و از همه بدتر...
قرار نبود خودش هم متوجه بشه که مدتیه وقتی به میا نگاه میکنه، دیگه مینجی رو نمیبینه.
خودِ میا رو میدید..
با همان لجبازیهای ریزش، همان نگاههای عسلی که فرق داشت، همان سکوتهایی که وقتی ناراحت میشد بیشتر از هر حرفی لوش میداد.
تهیونگ اخم کرد و زیر لب گفت:
_ لعنتی...
چنگی به موهاش کشید.
شباهت شاید باعث شده بود اولش نگاهش روی میا بمونه؛ اما چیزی که حالا نمیتونست ازش فرار کنه، هیچ ربطی به گذشته نداشت.
این بار خودش بود که داشت درگیر میشد.
و همین بیشتر از هر چیزی میترسوندش.
چون ایندفعه همچی فرق کرده..زندگیش، موقعیت و کارش، احساساتش..اگه میا وارد تاریکی دنیای خودش بشه، توی خطر میوفتاد!
---
میا وارد اتاقش شد و در رو پشت سرش بست. چند ثانیه به در تکیه داد و چشمهاش رو بست.
هنوز حرف تهیونگ توی ذهنش بود.
«تو از خیلی جهات شبیهشی.»
نمیخواست بهش فکر کنه.
نمیخواست قبول کنه که شنیدن این جمله آزارش داده.
اما چیزی که بیشتر از همه اذیتش میکرد، این بود که چرا اصلاً براش مهم شده؟
مگر تهیونگ از اول باهاش مثل غریبه رفتار نکرده بود؟
مگر خودش هم قرار نبود این ازدواج رو فقط به عنوان یک اجبار ببینه؟
پس این سنگینی لعنتی وسط سینهاش برای چی بود؟
صدای باز شدن ناگهانی در، رشتهی افکارش رو پاره کرد.
با تعجب برگشت.
تهیونگ توی چهارچوب در ایستاده بود.
این بار نه خبری از آن خونسردی همیشگی بود، نه اون نگاه بیتفاوت.
چشمهاش آشفته بود؛ انگار خودش هم نمیدونست چرا تا اینجا اومده.
میا با تعجب گفت:
_ تهیونگ...؟
زمزمه کرد و خواست تا ادامه حرفش رو پشت بندش بیاره که با هجوم و خیز برداشتن یهوییِ تهیونگ سمتش، جا خورده ناخودآگاه چند قدم عقب رفت اما با گیر کردن پاش به لبهی میز مطالعه اش، بدنش به عقب تاب خورد اما قبل اینکه با سر روی زمین بیوفته حلقهی محکم دستش کمرش رو گرفت و از پشت به سینهی عضلانی و سبتبر مرد چسبید:
_ چیزی نیست.
میا با تعجب توی بغلش تکون ریزی خورد، برخورد نفس های تند و سنگین تهیونگ به پشت گردنش، بدنش رو مورمور میکرد:
_ چی..شده؟!
ادامه دارد...
لایک و کامنت زیبا؟
- ۳۹۱
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط