مرگ
مرگ
ایستاده بود...
نزدیک به تو!
نزدیک به شادی های ما...
نزدیک به آرزوهای ما...
و هی زهرخند می پاشید
به روزهای شیرینمان...
کسی ندید!
کسی نفهمید!
وقتی مرگ لعنتی برایت دست تکان داد...
چطور دنیای ما لرزید...
چطور آوار شدیم توی خودمان...
کسی نفهمید
چقدر تو را
از خدا طلبکار شدیم...
ما
تا عمر داریم
حسابمان صاف نخواهد شد
با این جاده ی خائن آشنایی
که تو را بُرد...
و با خودمان
که هرچقدر هم
این راه را برویم
باز به تو
نخواهیم رسید...
ایستاده بود...
نزدیک به تو!
نزدیک به شادی های ما...
نزدیک به آرزوهای ما...
و هی زهرخند می پاشید
به روزهای شیرینمان...
کسی ندید!
کسی نفهمید!
وقتی مرگ لعنتی برایت دست تکان داد...
چطور دنیای ما لرزید...
چطور آوار شدیم توی خودمان...
کسی نفهمید
چقدر تو را
از خدا طلبکار شدیم...
ما
تا عمر داریم
حسابمان صاف نخواهد شد
با این جاده ی خائن آشنایی
که تو را بُرد...
و با خودمان
که هرچقدر هم
این راه را برویم
باز به تو
نخواهیم رسید...
- ۹۳۶
- ۳۱ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط