{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 105
✦.................................

چند ثانیه سکوت.. دوهیون آرام ادامه داد:

دوهیون: از بچگی...

لبخند تلخی گوشه‌ی لبش نشست

دوهیون: تو یه مدرسه درس میخوندیم.

سرش را پایین انداخت

دوهیون: همیشه موهاشو می‌کشیدم... دفترشو قایم می‌کردم... باهاش دعوا می‌کردم... همه فکر میکردن ازش بدم میاد...

نگاهش تار شد:

دوهیون: خودمم همین فکر رو می‌کردم تا وقتی یه روز سه نفر دورش جمع شدن که اذیتش کنن.. اون روز فهمیدم حاضر نیستم حتی یه نفر بهش دست بزنه.

چند لحظه سکوت کرد

دوهیون: هرچی بزرگ‌تر شدیم... بیشتر فهمیدم گرفتارشم.

نگاهش را به جونگکوک دوخت

دوهیون: میخواستم بهش بگم... ولی تا به خودم اومدم دیدم... زن برادرمه.

رگ گردن جونگکوک بیرون زده بود و فقط خیره نگاهش می‌کرد، ناگهان در ماشین را باز کرد با صدایی که از شدت خشممیلرزید، غرید:

_ گمشو.

دوهیون ساکت ماند. جونگکوک مشت محکمی روی فرمان کوبید، چشم‌هایش از خشم سرخ شده بودند

_ گمشو بیرون!

دوهیون آرام از ماشین پیاده شد، قبل از بستن در فقط گفت:

دوهیون: دیر فهمیدم دوستش داشتم.

در را بست. جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد پدال گاز را تا انتها فشرد، ماشین با صدای بلندی از جا کنده شد.

ـ [ چند دقیقه بعد... ]

جاده زیر چرخ‌های ماشین می‌لرزید، جونگکوک نفس‌های سنگینی می‌کشید

تصویر نیکی کنار تصویر دوهیون مثل خوره به جان ذهنش افتاده بود... ناگهان با تمام قدرت مشتش را روی فرمان کوبید؛ بوق ممتدی در جاده پیچید.

_ لعنتی...

دندان‌هایش را روی هم فشرد.

_ تو فقط مال منی...

ـ [ همان زمان | ویلای ساحلی 🌊 ]

نیکی برای چندمین بار دستگیره‌ی در را پایین کشید اما در تکان هم نخورد... با کلافگی برگشت

+ یعنی چی نمیتونم برم بیرون؟!

دو نگهبان مقابل در ایستاده بودند، یکی از آن‌ها با احترام گفت:

نگهبان: دستور رئیسه.

+ رئیست نمیدونه من یه جا بند نمیشم؟

چندقدم این طرف و آن طرف رفت، نگهبان دوم با لحن معذبی گفت:

نگهبان دوم: اجازه نداریم خانم.

نیکی با حرص موهایش را پشت گوشش برد

+ فقط میخوام برم کنار ساحل قدم بزنم!

هیچ‌کس جواب نداد، همان لحظه نگهبان سومی که کمی عقب‌تر ایستاده بود با لبخند کجی جلو آمد؛ نگاهش چند لحظه بیشتر از حد معمول روی صورت نیکی ماند:

نگهبان سوم: اگه خیلی حوصلت سررفته... لازم نیست از ویلا بری بیرون

یک قدم دیگر نزدیک شد.

نگهبان سوم: میتونم خودم سرگرمت کنم.

نیکی چند ثانیه بی‌حرکت نگاهش کرد، بعد ابرویش بالا رفت:

+ چی زِر زدی؟

نگهبان سوم لبخند چندش‌آورش را حفظ کرد

نگهبان سوم: انقدر عصبی نباش...

اما جمله‌اش کامل نشد؛ نیکی بدون کوچک‌ ترین اخطار با تمام قدرت زانویش را بالا آورد، ضربه مستقیم بین پاهای مرد نشست

صورت نگهبان در یک لحظه از درد جمع شد و با ناله روی زانو افتاد، نیکی با اخم به او خیره شد.

+ یه بار دیگه همچین غلطی بکنی...

انگشتش را سمت صورت مرد گرفت

+ خودم دفنت میکنم مرتیکه.

دو نگهبان دیگر با ناباوری به صحنه نگاه می‌کردند، هیچ‌کدام انتظار نداشتند دختر ریزاندامی مثل نیکی، بدون لحظه‌ای تردید، آن‌طور واکنش نشان بدهد.

نگهبان سوم از شدت درد روی زمین جمع شده بود و زیر لب ناله میکرد.

نیکی حتی یک قدم هم عقب نرفت

با آرامش آستین هودی گشادش را بالا زد، چند تار موی رهایش را پشت گوش انداخت و خیلی خونسرد از بالای سر مرد رد شد؛ انگار اصلاً اتفاق مهمی نیفتاده بود.

همین بی‌تفاوتی، همین اعتمادبه‌نفس باعث شد هر دو نگهبان برای چند لحظه مات بمانند، یکی از آن‌ها آهسته زیر لب گفت:

نگهبان اول: حالا می‌فهمم چرا رئیس اجازه نمیده حتی یه قدم از اینجا دور بشه.

نگاهش دوباره روی نیکی ثابت ماند؛

نیکی با همان هیکل ظریف و صورت معصوم، وسط حیاط ایستاده بود؛ اما برق نگاهش، جسارتش و نحوه‌ای که بدون ذره‌ای ترس مردی دو برابر خودش را روی زمین انداخته بود بی‌اختیار آدم را یاد یک نفر دیگر می انداخت...

نگهبان دوم با خنده‌ی کوتاهی گفت:

نگهبان دوم: عجیبه...

نگهبان اول: چی؟

نگهبان دوم نگاهش را از نیکی برنداشت

نگهبان دوم: انگار ورژن دخترانه خود رئیسه.
دیدگاه ها (۳۱)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 104✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۰۳ ✦..................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 74✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط