Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۵
مایکل سریع به سمت مرد غریبه رفت و دستش را گرفت و کشید بیرون...توی راهرو، چند تا از نگهبانها هم بودند...
مرد غریبه با ترس گفت«من... من تازه رسیدم ،قسم میخورم من به سر اون دختر ضربه نزدم...»
مایکل دستش را محکمتر روی دهان مرد غریبه فشار داد و او را به اتاق انتهای راهرو برد ،مرد غریبه با چشمان ترسیده نگاه میکرد ودست و پایش میلرزید
مرد غریبه«به خدا من فقط قرار بود یه صحنه درست کنم... یه خانوم بهم پول داد... گفت فقط بترسونمش... نه اینکه...»
مایکل«خفه شو...بعداً حرف میزنی...»
در را بست و برگشت سمت اتاق ایزابلا...توی راهرو، ولادیمر را دید که ایستاده بود و صورتش خونین بود...چشمهاش سرد و عصبی بود ، بیرون ایستاده بود تا دکتر نتونه چهره اش رو ببینه
ولادیمر«اون مرد چی گفت؟»
مایکل«گفت به ایشون ضربه نزده و تازه رسیده بوده»
ولادیمر«باورش کردی؟»
مایکل«چهرهاش خیلی ترسیده بود...شاید راست میگه»
ولادیمر«پس کی زدش؟»
مایکل جواب نداد چون نمیدانست...آنا نقشه کشیده بود، اما نه برای ضربه زدن... فقط برای ترساندن، پس چه کسی از این فرصت استفاده کرد؟
در راهرو باز شد و آنا با چشمهای قرمز از گریه دوید سمت اتاق ایزابلا که ولادیمر جلویش را گرفت...
ولادیمر«کجا؟»
آنا با گریه«میخوام ایزابلا رو بببینم.... »
آنا یهو وسط حرفش رو قطع کرد بعد با شوک به ولادیمر نگاه کرد«بابا...؟ »
ولادیمر هم خودش تازه متوجه شد بعد بیست و دو سال که چهره اش رو از همه حتی زیر دست و دختر خونده اش قایم کرده بود، الان هم مایکل هم آنا چهره اش رو دیدن
آنا ناخوداگاه زمزمه کرد«از حق نگذریم چقد جذابی بابا»
ولادیمر با اخم ریزی اخطار داد«آنا! »
آنا«ببخشید...»
مایکل که گوشه ایستاده و بد حس کرد گوشیش داره ویبره میره و وقتی از جیبش در اورد و دید پیام رو سریع دوید سمت ولادیمر
مایکل«قربان افراد مون اون فردی که میخواستین رو پیدا کردن.....مرده...جنازه اش رو توی رستوران خرابه پشت عمارت خودمون پیدا کردن....حدس میزنن، یه نیم ساعتی از مردنش میگذره.... »
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۵
مایکل سریع به سمت مرد غریبه رفت و دستش را گرفت و کشید بیرون...توی راهرو، چند تا از نگهبانها هم بودند...
مرد غریبه با ترس گفت«من... من تازه رسیدم ،قسم میخورم من به سر اون دختر ضربه نزدم...»
مایکل دستش را محکمتر روی دهان مرد غریبه فشار داد و او را به اتاق انتهای راهرو برد ،مرد غریبه با چشمان ترسیده نگاه میکرد ودست و پایش میلرزید
مرد غریبه«به خدا من فقط قرار بود یه صحنه درست کنم... یه خانوم بهم پول داد... گفت فقط بترسونمش... نه اینکه...»
مایکل«خفه شو...بعداً حرف میزنی...»
در را بست و برگشت سمت اتاق ایزابلا...توی راهرو، ولادیمر را دید که ایستاده بود و صورتش خونین بود...چشمهاش سرد و عصبی بود ، بیرون ایستاده بود تا دکتر نتونه چهره اش رو ببینه
ولادیمر«اون مرد چی گفت؟»
مایکل«گفت به ایشون ضربه نزده و تازه رسیده بوده»
ولادیمر«باورش کردی؟»
مایکل«چهرهاش خیلی ترسیده بود...شاید راست میگه»
ولادیمر«پس کی زدش؟»
مایکل جواب نداد چون نمیدانست...آنا نقشه کشیده بود، اما نه برای ضربه زدن... فقط برای ترساندن، پس چه کسی از این فرصت استفاده کرد؟
در راهرو باز شد و آنا با چشمهای قرمز از گریه دوید سمت اتاق ایزابلا که ولادیمر جلویش را گرفت...
ولادیمر«کجا؟»
آنا با گریه«میخوام ایزابلا رو بببینم.... »
آنا یهو وسط حرفش رو قطع کرد بعد با شوک به ولادیمر نگاه کرد«بابا...؟ »
ولادیمر هم خودش تازه متوجه شد بعد بیست و دو سال که چهره اش رو از همه حتی زیر دست و دختر خونده اش قایم کرده بود، الان هم مایکل هم آنا چهره اش رو دیدن
آنا ناخوداگاه زمزمه کرد«از حق نگذریم چقد جذابی بابا»
ولادیمر با اخم ریزی اخطار داد«آنا! »
آنا«ببخشید...»
مایکل که گوشه ایستاده و بد حس کرد گوشیش داره ویبره میره و وقتی از جیبش در اورد و دید پیام رو سریع دوید سمت ولادیمر
مایکل«قربان افراد مون اون فردی که میخواستین رو پیدا کردن.....مرده...جنازه اش رو توی رستوران خرابه پشت عمارت خودمون پیدا کردن....حدس میزنن، یه نیم ساعتی از مردنش میگذره.... »
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۵۴۷
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط