Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۷
مایکل چند لحظه بعد در دفتر را زد و وارد شد... ولادیمر پشت میز نشسته بود و چهرهاش سرد بود، اما چشمهایش چیزی میگفتند که مایکل تا حالا ندیده بود...چیزی شبیه تردید!
مایکل«قربان؟»
ولادیمر«در رو ببند»
مایکل اطاعت کرد و نزدیکتر رفت...
ولادیمر«بوریس وولکوف...برام تحقیق کن، ببین واقعاً مرده یا نه!»
مایکل با تعجب گفت«بوریس وولکوف؟ پدرتون؟ قربان... شما خودتون گفتید که ایشون رو...»
ولادیمر«میدونم چی گفتم، ولی اون روز... توی انفجار... من جنازهاش رو ندیدم...فقط یه لکه خون دیدم و یه دست، بقیهاش... نبود...»
مایکل«پس احتمال داره زنده باشه؟»
ولادیمر«اگه زنده باشه... یعنی تمام این سالها داشت از سایهها منو تماشا میکرد...یعنی میدونه من کجام و نامزدم کیه...»
مایکل«و اگه زنده باشه... یعنی ایشون بودند که به ایزابلا حمله کردن؟»
ولادیمر«نه خودش..آدماش،ولی دستورش از اون بوده»
مایکل چند لحظه فکر کرد و بعد پرسید«از کجا مطمئنید ایشون هنوز با شما دشمنه؟ شاید...»
ولادیمر با عصبانیت گفت«شاید چی؟ اون مرد مادرمو کشت، منو تبدیل به یه هیولا کرد...بعد سعی کرد منو بکشه و حالا که دید نتونسته، اومده سراغ تنها چیزی که برام مهمه...اگه این دشمنی نیست، پس چیه؟»
مایکل با ترس«چشم قربان... تحقیق میکنم!»
ولادیمر«عجله کن...وقت نداریم...اگه بوریس زنده باشه... باید قبل از اینکه دوباره ضربه بزنه، پیداش کنیم!»
مایکل«و ایزابلا؟»
ولادیمر با اخم غلیظی به مایکل خیره شد که انگار داشت با نگاهش مایکل رو خفه میکرد
مایکل آب دهنشو قورت داد و حرفش رو تصحیح کر«معذرت میخوام قربان... منظورم خانوم ایزابلا بود
ولادیمر با لحنی که تهش هشداری پنهان بود«ازش محافظت کن، دیگه هیچ کس نباید بهش نزدیک بشه....حتی خودت، حتی آنا...فقط خودم میتونم نزدیکش بشم و کسایی که خودم شخصیا تایید کنم....فهمیدی؟»
مایکل«بله قربان! »
و از دفتر رفت بیرون....
ولادیمر موند توی دفتر با فکر و خیال هایی که نمیدونست چی کارش کنه
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۷۷
مایکل چند لحظه بعد در دفتر را زد و وارد شد... ولادیمر پشت میز نشسته بود و چهرهاش سرد بود، اما چشمهایش چیزی میگفتند که مایکل تا حالا ندیده بود...چیزی شبیه تردید!
مایکل«قربان؟»
ولادیمر«در رو ببند»
مایکل اطاعت کرد و نزدیکتر رفت...
ولادیمر«بوریس وولکوف...برام تحقیق کن، ببین واقعاً مرده یا نه!»
مایکل با تعجب گفت«بوریس وولکوف؟ پدرتون؟ قربان... شما خودتون گفتید که ایشون رو...»
ولادیمر«میدونم چی گفتم، ولی اون روز... توی انفجار... من جنازهاش رو ندیدم...فقط یه لکه خون دیدم و یه دست، بقیهاش... نبود...»
مایکل«پس احتمال داره زنده باشه؟»
ولادیمر«اگه زنده باشه... یعنی تمام این سالها داشت از سایهها منو تماشا میکرد...یعنی میدونه من کجام و نامزدم کیه...»
مایکل«و اگه زنده باشه... یعنی ایشون بودند که به ایزابلا حمله کردن؟»
ولادیمر«نه خودش..آدماش،ولی دستورش از اون بوده»
مایکل چند لحظه فکر کرد و بعد پرسید«از کجا مطمئنید ایشون هنوز با شما دشمنه؟ شاید...»
ولادیمر با عصبانیت گفت«شاید چی؟ اون مرد مادرمو کشت، منو تبدیل به یه هیولا کرد...بعد سعی کرد منو بکشه و حالا که دید نتونسته، اومده سراغ تنها چیزی که برام مهمه...اگه این دشمنی نیست، پس چیه؟»
مایکل با ترس«چشم قربان... تحقیق میکنم!»
ولادیمر«عجله کن...وقت نداریم...اگه بوریس زنده باشه... باید قبل از اینکه دوباره ضربه بزنه، پیداش کنیم!»
مایکل«و ایزابلا؟»
ولادیمر با اخم غلیظی به مایکل خیره شد که انگار داشت با نگاهش مایکل رو خفه میکرد
مایکل آب دهنشو قورت داد و حرفش رو تصحیح کر«معذرت میخوام قربان... منظورم خانوم ایزابلا بود
ولادیمر با لحنی که تهش هشداری پنهان بود«ازش محافظت کن، دیگه هیچ کس نباید بهش نزدیک بشه....حتی خودت، حتی آنا...فقط خودم میتونم نزدیکش بشم و کسایی که خودم شخصیا تایید کنم....فهمیدی؟»
مایکل«بله قربان! »
و از دفتر رفت بیرون....
ولادیمر موند توی دفتر با فکر و خیال هایی که نمیدونست چی کارش کنه
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۸۳۶
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط