{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از بعد رفتنت دیگه هیچی مثل قبل نشد.

از بعد رفتنت دیگه هیچی مثل قبل نشد.
انگار قلبم وارد یه زمستون بی انتها شده باشه.
هیچ چیزی گرمش نمی کرد.
نه ابراز احساسات بقیه، نه دوستت دارم گفتنها، نه عزیزم ها...
اتفاقا بعد رفتنت خواستگار کم نداشتم.
میومدند، می نشستند، حرف می‌زدند و می‌رفتند...
کم کم خانوم جون بیخیال شد از اصرارش برای ازدواج...
آقاجون بیشتر مقاومت کرد اما تهش یه روز بهم گفت : نکنه مشکلی چیزی داری بابا؟!
میخوای بریم دکتر؟!
لبخند زدم. تلخ لبخند زدم.
خسته شده بودم.
تنهایی از اونطرف با تموم قوا حمله می‌کرد...
حرف و حدیث مردم...
سوال و جواب های تموم نشدنیشون:
چرا ازدواج نمیکنی؟
کسیو دوس داری؟
شکست عشقی خوردی؟
و بعد نصیحت پشت نصیحت...
میدونی! از یه جا بعد زدم به بیخیالی...
دیگه برام مهم نبود قلبم سرده...
تو جواب بقیه می گفتم:
به قول آقا مرتضی عشق فقط یه سری تغییرات هورمونیه...
و هربار که به این حرف فکر میکردم به تو فکر میکردم...
به تغییرات هورمونی که برام تنهایی به ارمغان آورد...
به عشق که حالا دیگه بود و نبودش خیلی فرقی نمی کرد...
به تو که اما هنوز بود و نبودت خیلی فرق داشت...
دیدگاه ها (۱)

سحر متنی که نوشته بودم خونده بود. دیروز گفت: قلمت خوبه ها......

نمیدونم کدومتون تا حالا کرگدن رو خوندید اما من سالها پیش اون...

‌...

دوستم به خاطر چی باهام قطع رابطه کزد؟چون باعث شدم که از یه گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط