Satan-Part two
فقط خودش ماند و احساس خشمی که درونش بود. با مدت زمان این احساس خشم تبدیل به احساس نفرت به تمام آدم ها شد. آدم ها تمامشان همین اند. ترکت نمیکنند. ولی لهت میکنند. و منتظر میمانند تا شما آنها را ترک کنید. و آن جاست که شما میشوید بنده سر تا پا خطا کار.ضاهرا همه این موضوع را فهمیده بودند چون از هر موقعیتی برای چهار نعل یورتمه رفتن روی اعصاب او استفاده میکردند. شاید بگویید پس چرا پیش تراپی یا روانشناس نرفت؟ خب در جوابتان باید بگویم که.. تمام روانشناس ها و تراپیست ها خواستن که کمکش کنند تا فردی مفید برای جامعه اش باشد. ولی متاسفانه هیچکدام عمرشان برای هدایت کردن او قد نداد. تمام روز ها با خشم میگذشت. تا آن شب شوم. شبی که دگر نتوانست تحمل کند و از خانه به سرعت بیرون زد. میدانست که تنها جایی که الان میتوانست عصبانیتش را خالی کند کجا بود. یک کارخانه چوب بری در حومه شهر. یک جای ساکت و خالی از هرگونه موجود رو اعصاب. ولی ضاهرا از شانس بد او آن شب آنجا خالی نبود. صاحبان کارخانه که از خورد شدن خود به خود چوب هایشان در طی این چند هفته بسیار عصبی بودند یک نگهبان استخدام کرده بودند. فکر میکردند ممکن است کار حیوانی چیزی باشد. بنابراین اسمش را گذاشته بودند «اون شیطان کوچولوی عوضی». درست بود. خورد شدن چوب ها تقصیر یک شیطان بود. ولی درباره کوچولو بودنش.. باید یه تجدید نظر اساسی میکردند.همانطور که نگهبان با ترس به فرد رو به رویش نگاه میکرد. او به صورت وحشیانه ای با تبری که از گوشه کارخانه ورداشته بود چوب هارا خورد میکرد و فریادهای دردناکی سر میداد. نگهبان تصمیم گرفت جلوی رو را بگیرد. ولی نمیدانست این تصمیم ممکن از باعث ختم زندگی اش شود. یک تخته چوب برداشت و سعی کرد با آن به پشت سر او ضربه بزند. ضربه محکم به او برخورد کرد.
#داستان
#رمان
#انیمه
#شیطان
#سانزو
#فن_فیکشن
#سناریو
#وانشات
#ساتان
#Satan
#داستان
#رمان
#انیمه
#شیطان
#سانزو
#فن_فیکشن
#سناریو
#وانشات
#ساتان
#Satan
- ۳.۷k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط