Satan-last part

طوری که چند لحظه حس کرد هیچ چیزی را نه میبیند. نه میشوند. یک خلسه به تمام معنا. سریع به حالت قبلی خود برگشت و با شتاب سریع تبر آرنج نگهبان را قطع کرد. فریاد دردناک نگهبان بر آسمان رفت. لبخند جنون آمیزی زد. وقتش بود. وقت تخلیه عصبانیت. با لگد نگهبان را به زمین چسباند. تبر را بالا برد و خیلی سریع آرنج دیگر نگهبان را قطع کرد. از گوشه کارخانه یک شیشه پر از میخ توجهش را جلب کرد. شیشه را برداشت و روی قفسه سینه نگهبان نشست. میخ ها را دانه دانه درون چشم های نگهبان فرو میکرد. گفت ″فکر کنم با پیرسینگ خیلی جذاب تر شی″ . تک تک میخ های توی شیشه را درون صورت. دهان. چشمان. زبان نگهبان کرده بود. کارخانه ساکت بود. ساکت. ساکت. دیگر فریادی شنیده نمیشد. فقط صدای نفس های او شنیده میشد. ولی دگر صدایی از نگهبان بلند نمیشد. احتمالا به دلیل خونریزی شدید مرده بود. چه اهمیتی داشت؟. انسان هرچقدر کمتر. اکسیژن بیشتر. از روی قفسه سینه نگهبان بلند شد. سر گیجه داشت. اولین باری نبود که کسی را با زجر میکشت. ولی انگار این یکی فرق داشت. عذاب وجدان خاصی داشت. ولی همزمان یک چیزی هم در ذهنش میگفت. ″چه فرقی داره؟ اول تا آخر که قرار بود بمیره. چه به دست تو. چه به دست طبیعت. ″ با این حرف ها خودش را آرام میکرد و از کارخانه بیرون زد. ساعت حوالی ساعت 4 بود. از شدت خستگی به یک دیوار تکیه زد. برف با خونی که دستانش میچکید ترکیب زیبایی را درست کرده بود. بعد از کمی نفس تازه کرده به دلیل دیده نشدن توسط گشت شبانه از آن مکان دور شد و به سمت خانه اش رفت. در خیابان چیزی جز بارش برف نمیدید. انگاری که هیچکس واقعا وجود نداشت. همانند شهر مردگان.
پس از رسیدن به خانه بدون شستن دست هایش به تراس رفت و یک نخ سیگار روشن کرد. نفس عمیقی کشید.
_______________________
_مادر دایی وقتی به خونه برگشت چیکار کرد؟
با بشکه کنار حیاط دوش گرفت
_پس چرا میگن دایی سوخته؟
چون اون بشکه بنزین بود
_خب
ولی متاسفانه داییت یهو هوس کرد وسط دوش گرفتن سیگار روشن کنه.

پ. ن:ساتان یا همون شیطان یه داستان کوتاه و تخیلی بود. البته کسی چه میدونه؟ شاید توی واقعیت هم اتفاق بیوفته؟
#ساتان
#شیطان
#داستان
#رمان
#سانزو
#سناریو
#قتل
#خون
#فن_فیکشن
#وانشات
#انیمه
#Satan
#ساتان
دیدگاه ها (۳)

Video

پز نیست سبک زندگیمه.

Satan-Part two

Satan-Part one

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۱۱۱ (。☬⁠。⁠)⁩منش...

برای جشن ترشی خبرم کرد جیمین خبیثانه گفت : منو خبر نمیکنه می...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟗همون لحظه گوشی ات روی میز لر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط