مینشینی لب دلشوره و غم میچینی/
مینشینی لب دلشوره و غم میچینی/
باز کن پنجره ی بسته ی آغوشت را/
اگر از تلخی این فاصلهها غمگینی/
لیلهالقدر لبان تو پر از الغوث است/
هدیه کن طعم لبت را به لب مسکینی/
بیخودی خسته نکن نازک اندامت را/
تو پناهنده ی آرامترین بالینی/
حاضری باز به سرحد جنون برگردیم؟
سهم فرهاد بمانی به همان شیرینی؟
اگر آغوش تو بتخانه ی کفر است و گناه/
چه بهشتی ست در این عاقبت بیدینی/
خبر آمدنم را به زلیخا بدهید/
یوسف آوردهام و عاشقیاش تضمینی/
فرض کن مرده ام و موقع دفنم برسی/
گفتگوی من و اشک تو! …. عجب تلقینی!
باز کن پنجره ی بسته ی آغوشت را/
اگر از تلخی این فاصلهها غمگینی/
لیلهالقدر لبان تو پر از الغوث است/
هدیه کن طعم لبت را به لب مسکینی/
بیخودی خسته نکن نازک اندامت را/
تو پناهنده ی آرامترین بالینی/
حاضری باز به سرحد جنون برگردیم؟
سهم فرهاد بمانی به همان شیرینی؟
اگر آغوش تو بتخانه ی کفر است و گناه/
چه بهشتی ست در این عاقبت بیدینی/
خبر آمدنم را به زلیخا بدهید/
یوسف آوردهام و عاشقیاش تضمینی/
فرض کن مرده ام و موقع دفنم برسی/
گفتگوی من و اشک تو! …. عجب تلقینی!
- ۵۰۹
- ۱۹ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط