{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گلاویزِ یک جمعه ام

گلاویزِ یک جمعه ام
عنکبوتی
تار تنیده در دهلیز های تاریکِ ذهن
پیچیده در درد واره ی خاطراتِ کهنه
نه می‌‌جنگد
نه می‌گریزد
نه می‌‌میرد
در آن تاریکخانه ی مشوش
بی‌ هیچ شتابی
کمین کرده
تا دوباره تنها شوم
تا دوباره دچارم کند
تا گلوی نداشته‌هایم را بفشارد

خفه‌ام می‌ کند
بی‌ آنکه بجنگد
می‌گریزد
و می‌‌داند
غروبِ هر جمعه
این منم که می‌‌میرم
دیدگاه ها (۳)

روزی می‌رسد که پشیمان می‌شوی از دوست داشتن یک طرفه،از این حس...

گاهی می‌نشینیم به آدم ها فکر می‌کنیمبه آن ها که دیگر نداریمش...

به اندازه ی یک فنجانِ قهوهبه اندازه ی چند دقیقه، با من نشسته...

به خانه خواهم آمداگرجاده‌های طولانی صد پاره شونداگراین تاریک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط