دخترای قوی
دخترای قوی
رها کردن تو اوج خواستن...
بی اهمیت شدن
تو اوج دلتنگی....
.
.
وسطِ راهِ برگشت، در خیابانی که هیچکس انتظارش را نمیکشید، آرام با خودش زمزمه کرد: «شاید عشق برای من ساخته نشده…» نه از روی خشم گفت، نه از روی کینه؛ با اندوهی عمیق گفت، شبیه بیماری که بالاخره نامِ دردش را فهمیده باشد. سالها دل داده بود، اعتماد کرده بود، منتظر مانده بود، بخشیده بود؛ اما هر بار چیزی از او جا مانده بود. تکهای از ایمانش، تکهای از امیدش، تکهای از آن قلبِ سادهای که روزی باور داشت دوست داشته خواهد شد. آن شب فهمید بعضی آدمها از عشق شکست نمیخورند؛ از تکرارِ شکست در عشق خسته میشوند. سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد. باران آرام میبارید. شهر همان شهر بود، آسمان همان آسمان، اما انگار چیزی درون او برای همیشه خاموش شده بود. و برای نخستین بار آرزو نکرد کسی بازگردد. آرزو نکرد کسی دوستش داشته باشد. فقط دلش میخواست دیگر درد نکشد. وسطِ راهِ برگشت، در سکوتی که از هزار فریاد سنگینتر بود، با خودش زمزمه کرد: «شاید عشق برای من ساخته نشده باشد… شاید سهمِ من از این دنیا، فقط دوست داشتن بوده است،
رها کردن تو اوج خواستن...
بی اهمیت شدن
تو اوج دلتنگی....
.
.
وسطِ راهِ برگشت، در خیابانی که هیچکس انتظارش را نمیکشید، آرام با خودش زمزمه کرد: «شاید عشق برای من ساخته نشده…» نه از روی خشم گفت، نه از روی کینه؛ با اندوهی عمیق گفت، شبیه بیماری که بالاخره نامِ دردش را فهمیده باشد. سالها دل داده بود، اعتماد کرده بود، منتظر مانده بود، بخشیده بود؛ اما هر بار چیزی از او جا مانده بود. تکهای از ایمانش، تکهای از امیدش، تکهای از آن قلبِ سادهای که روزی باور داشت دوست داشته خواهد شد. آن شب فهمید بعضی آدمها از عشق شکست نمیخورند؛ از تکرارِ شکست در عشق خسته میشوند. سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد. باران آرام میبارید. شهر همان شهر بود، آسمان همان آسمان، اما انگار چیزی درون او برای همیشه خاموش شده بود. و برای نخستین بار آرزو نکرد کسی بازگردد. آرزو نکرد کسی دوستش داشته باشد. فقط دلش میخواست دیگر درد نکشد. وسطِ راهِ برگشت، در سکوتی که از هزار فریاد سنگینتر بود، با خودش زمزمه کرد: «شاید عشق برای من ساخته نشده باشد… شاید سهمِ من از این دنیا، فقط دوست داشتن بوده است،
- ۹۵۴
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط