LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۱۲
×(با چشمان متعجب، برای اخرین بار به جیمین خیره شد و سریع از ان فاصله گرفت و به ات چسبید)
ات-...چیکار کنیم-..
-(با دورو برش خیره شده بود که مطمئن شود کسی از زیر دستان جونگ کوک دورو بر نیست)
×(دستانش را دور بازوی ات گرفت همچنان که با او راه میرفت)
میگم الان جیغ نزنیم؟
-(به رو به رو خیره مانده بود...چیزی از حرف های یونا نمیفهمید)
وایییی! *داد*
(برگشت و روی به روی جونگ کوک وایساد)
چَمِدونم!...
(نه ایستاد و به راهش ادامه داد)
میارنش...
-(چشم غره ای رفت و نفس عمیقی کشید تا ضربان قلبش به حالت عادی بازگردد و به سمت یونا برگشت)
یکی دو تا نیسن...میدونستم...(زمزمه)
×نمیشه کاری کرد...(زمزمه)
-نباید قاطیه این بحثت میکردم...واقعا دوست نفرت انگیزی ام...(زمزمه)
×اینطوری نیس...من خودم خواستم بیام...بعدشم، ما این حرفارو نداریم...مشکل تو، مشکله منم هس...
(وقتی که از فرودگاه خارج شدند، دو تا از ماشین های گران قیمت ، پارک بودند)
(ایستاد و به جیمین در حال روشن کردن سیگارش نگاه کرد)
این دو تا رو با ماشین خودت ببر عمارت-
-کجا!؟-..*داد*
(به ات نگاه کرد)
داد نزن...
-(با چشمان قرمز و درشتش که پر از ترس و نفرت بود گفت) من نمیام اونجا- فک کردی کی ای که هرکاری دلت خواس میکنی!؟-...
(چیزی نگفت...فقط به او ، با حالت سرد و جدی خیره شد)
جیمین...
÷(تعظیم کرد)
چشم رئیس.
(برگشت به سمت ات و در ماشین را برایشان باز کرد)
لطفا بشینین خانم...
×(یونا دست ات را گرفت و ارام زمزمه کرد)
ات عصبانیش نکن ، بشین...
-(ات که بغض گلویش را می فشرد سرش را برگرداند و ناچار سوار ماشین شد)
÷(با لبخند به یونا نگاه کرد)
شما ام همینطور...
×(چشم غره ای رفت و سوار ماشین شد)
روانی-...(زمزمه)
÷(در جلو را باز کرد و سوار صندلی کنار راننده شد و با اشاره ی دست، راننده شروع به حرکت کرد)
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۱۲
×(با چشمان متعجب، برای اخرین بار به جیمین خیره شد و سریع از ان فاصله گرفت و به ات چسبید)
ات-...چیکار کنیم-..
-(با دورو برش خیره شده بود که مطمئن شود کسی از زیر دستان جونگ کوک دورو بر نیست)
×(دستانش را دور بازوی ات گرفت همچنان که با او راه میرفت)
میگم الان جیغ نزنیم؟
-(به رو به رو خیره مانده بود...چیزی از حرف های یونا نمیفهمید)
وایییی! *داد*
(برگشت و روی به روی جونگ کوک وایساد)
چَمِدونم!...
(نه ایستاد و به راهش ادامه داد)
میارنش...
-(چشم غره ای رفت و نفس عمیقی کشید تا ضربان قلبش به حالت عادی بازگردد و به سمت یونا برگشت)
یکی دو تا نیسن...میدونستم...(زمزمه)
×نمیشه کاری کرد...(زمزمه)
-نباید قاطیه این بحثت میکردم...واقعا دوست نفرت انگیزی ام...(زمزمه)
×اینطوری نیس...من خودم خواستم بیام...بعدشم، ما این حرفارو نداریم...مشکل تو، مشکله منم هس...
(وقتی که از فرودگاه خارج شدند، دو تا از ماشین های گران قیمت ، پارک بودند)
(ایستاد و به جیمین در حال روشن کردن سیگارش نگاه کرد)
این دو تا رو با ماشین خودت ببر عمارت-
-کجا!؟-..*داد*
(به ات نگاه کرد)
داد نزن...
-(با چشمان قرمز و درشتش که پر از ترس و نفرت بود گفت) من نمیام اونجا- فک کردی کی ای که هرکاری دلت خواس میکنی!؟-...
(چیزی نگفت...فقط به او ، با حالت سرد و جدی خیره شد)
جیمین...
÷(تعظیم کرد)
چشم رئیس.
(برگشت به سمت ات و در ماشین را برایشان باز کرد)
لطفا بشینین خانم...
×(یونا دست ات را گرفت و ارام زمزمه کرد)
ات عصبانیش نکن ، بشین...
-(ات که بغض گلویش را می فشرد سرش را برگرداند و ناچار سوار ماشین شد)
÷(با لبخند به یونا نگاه کرد)
شما ام همینطور...
×(چشم غره ای رفت و سوار ماشین شد)
روانی-...(زمزمه)
÷(در جلو را باز کرد و سوار صندلی کنار راننده شد و با اشاره ی دست، راننده شروع به حرکت کرد)
لذت ببرین♡♤
- ۱۶.۸k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط