Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۴
Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۴
جیمین با پیاده شدن از ماشین به آرامی درب را بست و به سوی کوچه تاریک رفت کوچه های مُلّه-دونگ در تاریکی شب فروع رفته بود حال که ابر ها تیره بودند و باران شروع به باریدن کرده بود کارش سخت تر بود
لحظه ای با صدای کفش های اسپرتی بر آسفالت سر جایش ایستاد « بلآخره پیدات کردم عوضی دیگه نمیتونی ازم فرار کنی » سیاه پوش با دیدن جیمین شروع به دویدن کرد طوری که انگار از آمدن جیمین با خبر بود ،
جیمین لعنتی زیر لب زمزمه کرد و به دنبالش رفت
باران در کوچههای محلهی «مُلّه-دونگ» دیگر یک بارش ساده نبود تازیانههای بیرحمی بود که بر تنِ دیوارهای آجری و خسته میخورد. جیمین در میان پیچوخمِ کوچههایی که حتی نورِ نئونهای شهر هم به آن راه نمییافت، میدوید. صدای کوبشِ پوتینهایش روی آسفالتِ شکسته و چالههای آب، با صدای نفسنفسهای تندش که در هوای سرد به بخار تبدیل میشد، در هم آمیخته بود.
کوچهها تنگ و خفقانآور بودند بوی آهنِ زنگزده و پلاستیکِ خیسخورده فضا را پر کرده بود. لبهی کتش از آب سنگین شده بود و قطراتِ سرد از نوک بینیاش روی لبهای قلوه ای اش میچکید، اما چشمانش را حتی برای یک لحظه هم برهم نمیگذاشت. هر بار که از زیر تکچراغهای لرزانِ سرِ هر پیچ رد میشد، سایهاش برای ثانیهای روی دیوارهای خیس و سیاه، بلند و کجومعوج میشد و دوباره در تاریکی مطلق فرو میرفت.
ناگهان، در انتهای یک بنبست که با کیسههای زباله و بشکههای فلزی مسدود شده بود، آن سایهی شب را دید. فردِ سیاهپوش، مثل زخمی عمیق در دلِ تاریکی، آنجا ایستاده بود. بارانِ تند، لباسهای ضدآبِ او را صیقلی کرده بود، بهطوری که نورِ ضعیف و آبیرنگِ یک تابلوی شکسته در دوردست، روی شانههایش میلرزید.
آن فرد نه حرکت میکرد و نه نفسی میکشید انگار جزئی از همان بتنهای سرد و بارانخورده بود. زخمی و شکسته درمانده ، صورتش زیر نقاب و کلاه کاملاً پنهان بود، اما سنگینیِ نگاهش از میان آن لایههای سیاه، لرزه به تن جیمین میانداخت. قطرات باران با شتاب به سقفهای فلزیِ بالاسرشان میخورد و صدایی شبیه به شلیکِ گلولههای پیاپی ایجاد میکرد، اما در آن نقطه از کوچه، زمان برای جیمین ایستاده بود. او بالاخره به انتهای این تعقیبِ بیپایان رسیده بود درست در جایی که صدای تپش قلبش، بلندتر از غرشِ آسمانِ سئول به گوش میرسید.
سایه شی با حرکتی ناگهانی، سکون را شکست و مثل جرقهای در دل تاریکی، از روی بشکهها پرید و وارد شیب تندِ مسیرِ خاکیِ پشت محله شد.
جیمین با پیاده شدن از ماشین به آرامی درب را بست و به سوی کوچه تاریک رفت کوچه های مُلّه-دونگ در تاریکی شب فروع رفته بود حال که ابر ها تیره بودند و باران شروع به باریدن کرده بود کارش سخت تر بود
لحظه ای با صدای کفش های اسپرتی بر آسفالت سر جایش ایستاد « بلآخره پیدات کردم عوضی دیگه نمیتونی ازم فرار کنی » سیاه پوش با دیدن جیمین شروع به دویدن کرد طوری که انگار از آمدن جیمین با خبر بود ،
جیمین لعنتی زیر لب زمزمه کرد و به دنبالش رفت
باران در کوچههای محلهی «مُلّه-دونگ» دیگر یک بارش ساده نبود تازیانههای بیرحمی بود که بر تنِ دیوارهای آجری و خسته میخورد. جیمین در میان پیچوخمِ کوچههایی که حتی نورِ نئونهای شهر هم به آن راه نمییافت، میدوید. صدای کوبشِ پوتینهایش روی آسفالتِ شکسته و چالههای آب، با صدای نفسنفسهای تندش که در هوای سرد به بخار تبدیل میشد، در هم آمیخته بود.
کوچهها تنگ و خفقانآور بودند بوی آهنِ زنگزده و پلاستیکِ خیسخورده فضا را پر کرده بود. لبهی کتش از آب سنگین شده بود و قطراتِ سرد از نوک بینیاش روی لبهای قلوه ای اش میچکید، اما چشمانش را حتی برای یک لحظه هم برهم نمیگذاشت. هر بار که از زیر تکچراغهای لرزانِ سرِ هر پیچ رد میشد، سایهاش برای ثانیهای روی دیوارهای خیس و سیاه، بلند و کجومعوج میشد و دوباره در تاریکی مطلق فرو میرفت.
ناگهان، در انتهای یک بنبست که با کیسههای زباله و بشکههای فلزی مسدود شده بود، آن سایهی شب را دید. فردِ سیاهپوش، مثل زخمی عمیق در دلِ تاریکی، آنجا ایستاده بود. بارانِ تند، لباسهای ضدآبِ او را صیقلی کرده بود، بهطوری که نورِ ضعیف و آبیرنگِ یک تابلوی شکسته در دوردست، روی شانههایش میلرزید.
آن فرد نه حرکت میکرد و نه نفسی میکشید انگار جزئی از همان بتنهای سرد و بارانخورده بود. زخمی و شکسته درمانده ، صورتش زیر نقاب و کلاه کاملاً پنهان بود، اما سنگینیِ نگاهش از میان آن لایههای سیاه، لرزه به تن جیمین میانداخت. قطرات باران با شتاب به سقفهای فلزیِ بالاسرشان میخورد و صدایی شبیه به شلیکِ گلولههای پیاپی ایجاد میکرد، اما در آن نقطه از کوچه، زمان برای جیمین ایستاده بود. او بالاخره به انتهای این تعقیبِ بیپایان رسیده بود درست در جایی که صدای تپش قلبش، بلندتر از غرشِ آسمانِ سئول به گوش میرسید.
سایه شی با حرکتی ناگهانی، سکون را شکست و مثل جرقهای در دل تاریکی، از روی بشکهها پرید و وارد شیب تندِ مسیرِ خاکیِ پشت محله شد.
- ۴۸۹
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط