♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۶
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۶
جیمین حس میکرد ریههایش از هوای سرد و مرطوب سنگین شدن هر دم و بازدم، مانند کشیدنِ تیغ در گلویش بود. پاهایش روی آن تپن لغزنده و گلیِ سست میشد، اما خشم، مثل کوره ای در اعماق وجودش شعله میکشید و او را ایستاده نگه میداشت. قلبش نه از ترس، بلکه از هیجانی آمیخته به نفرت، با ضربآهنگی نامنظم به قفسهی سینهاش میکوبید. او به این سایهی بیصدا خیره بود موجودی که تمام هستیاش را در این ماههای اخیر به بازی گرفته بود.جیمین با صدایی که از شدتِ سرما و غیظ میلرزید، اما به طرز ترسناکی در میان هیاهوی باد رسا بود، غرید: فکر کردی این سکوتِ کوفتی نجاتت میده زل زدن به اون تاریکی لعنتی برات راهِ خروج نمیشه من تمام این شهرِ کثافتو زیر بارون دنبالت دویدم، از لای لجن و خون گذشتم تا به اینجا برسم... حالا که دیوار به دیوارت ایستادم، لال شدی؟
او قدمی دیگر به جلو برداشت، طوری که حالا فقط چند سانتیمتر با آن فرد سیاهپوش فاصله داشت. بوی بارانِ تند و سرمای فلز از سمت آن فرد به مشام میرسید. جیمین صدایش را کمی پایینتر آورد، اما لحنش تندتر و برندهتر شد : ببین منو من همونیم که قسم خوردم اگه پیدات کنم، از جهنم ردت کنم. اون پایین رو میبینی اون شهرِ غرق در آب رو؟ اگه زبون باز نکنی، اگه بهم نگی چرا این کارو کردی، قسم میخورم که جفتمون رو از همین لبه پرت میکنم پایین. برام مهم نیست که فردا صبح جسدِ کی رو از توی گل و لایِ پایین تپه پیدا میکنن... فقط برام مهمه که این بازیِ لعنتی همینجا، زیر همین بارون، تموم بشه
او دستش را جلو برد تا شانه سایه را با قدرت بگیرد، در حالی که دندانهایش از سرما و عصبانیت به هم میخورد، در گوش سایه زمزمه کرد:
حرف بزن... قبل از اینکه آخرین قطرهی صبرم همراه این بارون از لبهی این صخره سقوط کنه. کی پشت اون نقابه کی اونقدر بزدله که حتی وقتِ مرگش هم سکوت میکنه
باد موهای خیس جیمین را به پیشانیاش میچسباند و باران چنان شدتی گرفت که برای لحظهای دیدِ او را تار کرد، اما او دست بردار نبود. او منتظر بود منتظر لرزشی، حرفی، یا حتی کوچکترین نشانهای از زندگی در آن مجسمهی سیاهپوش که لبهی پرتگاه، درست در مرزِ نیستی، ایستاده بود.
باران با بیرحمیِ تمام به تپه میکوبید، انگار که میخواست تمامِ گناهانِ نهفته در دلِ سئول را بشوید. جیمین با دستانی که از سرما و خشم میلرزید، لبهی ماسکِ سیاه را گرفت و با یک حرکتِ جنونآمیز آن را عقب کشید.
جیمین حس میکرد ریههایش از هوای سرد و مرطوب سنگین شدن هر دم و بازدم، مانند کشیدنِ تیغ در گلویش بود. پاهایش روی آن تپن لغزنده و گلیِ سست میشد، اما خشم، مثل کوره ای در اعماق وجودش شعله میکشید و او را ایستاده نگه میداشت. قلبش نه از ترس، بلکه از هیجانی آمیخته به نفرت، با ضربآهنگی نامنظم به قفسهی سینهاش میکوبید. او به این سایهی بیصدا خیره بود موجودی که تمام هستیاش را در این ماههای اخیر به بازی گرفته بود.جیمین با صدایی که از شدتِ سرما و غیظ میلرزید، اما به طرز ترسناکی در میان هیاهوی باد رسا بود، غرید: فکر کردی این سکوتِ کوفتی نجاتت میده زل زدن به اون تاریکی لعنتی برات راهِ خروج نمیشه من تمام این شهرِ کثافتو زیر بارون دنبالت دویدم، از لای لجن و خون گذشتم تا به اینجا برسم... حالا که دیوار به دیوارت ایستادم، لال شدی؟
او قدمی دیگر به جلو برداشت، طوری که حالا فقط چند سانتیمتر با آن فرد سیاهپوش فاصله داشت. بوی بارانِ تند و سرمای فلز از سمت آن فرد به مشام میرسید. جیمین صدایش را کمی پایینتر آورد، اما لحنش تندتر و برندهتر شد : ببین منو من همونیم که قسم خوردم اگه پیدات کنم، از جهنم ردت کنم. اون پایین رو میبینی اون شهرِ غرق در آب رو؟ اگه زبون باز نکنی، اگه بهم نگی چرا این کارو کردی، قسم میخورم که جفتمون رو از همین لبه پرت میکنم پایین. برام مهم نیست که فردا صبح جسدِ کی رو از توی گل و لایِ پایین تپه پیدا میکنن... فقط برام مهمه که این بازیِ لعنتی همینجا، زیر همین بارون، تموم بشه
او دستش را جلو برد تا شانه سایه را با قدرت بگیرد، در حالی که دندانهایش از سرما و عصبانیت به هم میخورد، در گوش سایه زمزمه کرد:
حرف بزن... قبل از اینکه آخرین قطرهی صبرم همراه این بارون از لبهی این صخره سقوط کنه. کی پشت اون نقابه کی اونقدر بزدله که حتی وقتِ مرگش هم سکوت میکنه
باد موهای خیس جیمین را به پیشانیاش میچسباند و باران چنان شدتی گرفت که برای لحظهای دیدِ او را تار کرد، اما او دست بردار نبود. او منتظر بود منتظر لرزشی، حرفی، یا حتی کوچکترین نشانهای از زندگی در آن مجسمهی سیاهپوش که لبهی پرتگاه، درست در مرزِ نیستی، ایستاده بود.
باران با بیرحمیِ تمام به تپه میکوبید، انگار که میخواست تمامِ گناهانِ نهفته در دلِ سئول را بشوید. جیمین با دستانی که از سرما و خشم میلرزید، لبهی ماسکِ سیاه را گرفت و با یک حرکتِ جنونآمیز آن را عقب کشید.
- ۳۱۴
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط