پارت ۴: حصارِ امن (یا شاید زندان!)
پارت ۴: حصارِ امن (یا شاید زندان!)
از دید: تهیونگ
ماشین توی محوطهی بزرگ و سردِ عمارت متوقف شد. صدای برخوردِ قطرههای بارون با سقفِ آهنیِ سوله، توی سکوتِ سنگینِ ماشین شنیده میشد. ات، که انگار از شدتِ ترس حتی نفس هم نمیکشید، به صندلی چسبیده بود. میتونستم لرزشِ شونههاش رو حس کنم.
وقتی از ماشین پیاده شدیم، دستم رو گذاشتم پشتِ کمرش، نه برای اینکه بهش نزدیک بشم، بلکه برای اینکه بهش بفهمونم: «نترس، من اینجام.» اما وقتی پوستم به اون لباسِ خیس و سردش خورد، انگار یه جریانی از بدنم رد شد. اون خیلی ظریف و لرزون بود، درست مثل یه گلِ گیلاس وسطِ یه طوفانِ سیاه.
وارد سالنِ اصلی شدیم. جیمین با چهرهای جدی منتظرمون بود.
جیمین با صدای آروم گفت: «رئیس، اتاقِ مهمانهایِ بخشِ شرقی آمادهست. ولی… امنیت رو باید بالا ببریم.»
نگاهم رو از ات گرفتم و به جیمین دوختم. «ات همهجا تحتِ حفاظت باشه. جیمین، یه محافظِ شخصی، اما از راهِ دور، براش بفرست. نمیخوام حتی یه سایه هم بهش نزدیک بشه.»
ات که تا حالا ساکت بود، بالاخره با صدای لرزون پرسید: «من… من باید اینجا بمونم؟ من فقط میخواستم برم خونه… من واقعاً نمیدونم چه اتفاقی افتاد.»نگاهم رو به چشمهای درشت و پر از اشکِ اون دوختم. قلبم یه لحظه مچاله شد. نمیتونستم بهش بگم که اون مردی که توی خیابون بهش حمله کرد، فقط شروعِ یه بازیِ خطرناک بود. نمیتونستم بگم که حالا اون وارد قلمرویِ کسی شده که دشمنانش، حتی سایهها رو هم میکشن.
آروم گفتم: «فعلاً اینجا امنتره، ات. تا وقتی که بارون بند بیاد و من مطمئن بشم که اون آدمها نیستن، اینجا خونهی توئه.»
او رفت، در حالی که جیمین داشت به سمتش میرفت تا راهنماییاش کنه. وقتی درِ اتاقش بسته شد، به تنهایی توی سالنِ تاریک موندیم. یه لبخند تلخ روی لبم نشست. من داشتم ازش محافظت میکردم، یا داشتم اون رو توی قفسِ طلاییِ خودم زندانی میکردم؟
ادامه دارد...
شرایط:
۱۰ لایک❤
۱۳ کامنت🗨
نظرتو بهم بگو قشنگم🫠💕☺️
از دید: تهیونگ
ماشین توی محوطهی بزرگ و سردِ عمارت متوقف شد. صدای برخوردِ قطرههای بارون با سقفِ آهنیِ سوله، توی سکوتِ سنگینِ ماشین شنیده میشد. ات، که انگار از شدتِ ترس حتی نفس هم نمیکشید، به صندلی چسبیده بود. میتونستم لرزشِ شونههاش رو حس کنم.
وقتی از ماشین پیاده شدیم، دستم رو گذاشتم پشتِ کمرش، نه برای اینکه بهش نزدیک بشم، بلکه برای اینکه بهش بفهمونم: «نترس، من اینجام.» اما وقتی پوستم به اون لباسِ خیس و سردش خورد، انگار یه جریانی از بدنم رد شد. اون خیلی ظریف و لرزون بود، درست مثل یه گلِ گیلاس وسطِ یه طوفانِ سیاه.
وارد سالنِ اصلی شدیم. جیمین با چهرهای جدی منتظرمون بود.
جیمین با صدای آروم گفت: «رئیس، اتاقِ مهمانهایِ بخشِ شرقی آمادهست. ولی… امنیت رو باید بالا ببریم.»
نگاهم رو از ات گرفتم و به جیمین دوختم. «ات همهجا تحتِ حفاظت باشه. جیمین، یه محافظِ شخصی، اما از راهِ دور، براش بفرست. نمیخوام حتی یه سایه هم بهش نزدیک بشه.»
ات که تا حالا ساکت بود، بالاخره با صدای لرزون پرسید: «من… من باید اینجا بمونم؟ من فقط میخواستم برم خونه… من واقعاً نمیدونم چه اتفاقی افتاد.»نگاهم رو به چشمهای درشت و پر از اشکِ اون دوختم. قلبم یه لحظه مچاله شد. نمیتونستم بهش بگم که اون مردی که توی خیابون بهش حمله کرد، فقط شروعِ یه بازیِ خطرناک بود. نمیتونستم بگم که حالا اون وارد قلمرویِ کسی شده که دشمنانش، حتی سایهها رو هم میکشن.
آروم گفتم: «فعلاً اینجا امنتره، ات. تا وقتی که بارون بند بیاد و من مطمئن بشم که اون آدمها نیستن، اینجا خونهی توئه.»
او رفت، در حالی که جیمین داشت به سمتش میرفت تا راهنماییاش کنه. وقتی درِ اتاقش بسته شد، به تنهایی توی سالنِ تاریک موندیم. یه لبخند تلخ روی لبم نشست. من داشتم ازش محافظت میکردم، یا داشتم اون رو توی قفسِ طلاییِ خودم زندانی میکردم؟
ادامه دارد...
شرایط:
۱۰ لایک❤
۱۳ کامنت🗨
نظرتو بهم بگو قشنگم🫠💕☺️
- ۶۴۰
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط