پارت ۳: شروعِ یک دردسر
پارت ۳: شروعِ یک دردسر
از دید: جیمین
سرم رو به صندلی عقب تکیه دادم و یه آهِ بلند کشیدم. نگاهی به آینهی وسط انداختم. تهیونگ؟ اون کجاست؟ اون هنوز داشت با نگاهش اون دختر، «ات»، رو دنبال میکرد که با دستای لرزون نشست توی ماشین.
تهیونگِ ما همیشه سرد بود، همیشه بیرحم بود، ولی حالا؟ توی چشمهاش چیزی میدیدم که سالها بود ندیده بودم؛ یه حسِ محافظتگرانه که میتونست همهمونو به کشتن بده. لیجونگسوک کسی نبود که به این راحتی کوتاه بیاد، مخصوصاً وقتی تهیونگ جلوی یکی از بهترینِ آدمهای اون رو گرفته بود.
زیرِ لب گفتم: «ته، داری چیکار میکنی؟ میدونی اگه پای این دختر به عمارت باز بشه، چه دردسری درست میشه؟»
تهیونگ اصلاً نشنید. تمامِ حواسش پیشِ ات بود که سعی میکرد با لرزشِ دستهاش ور بره. اون دختر هنوز نمیدونست که با کی سوارِ ماشین شده. تهیونگ آروم به راننده گفت: «حرکت کن، برو سمت عمارتِ شماره ۷.»
با تعجب گفتم: «عمارتِ شماره ۷؟ تهیونگ، اونجا امن نیست، محافظتِ اونجا…»
تهیونگ برگشت و یه نگاهِ سرد بهم انداخت، نگاهی که میگفت “خفه شو جیمین”. من خوب میشناختمش؛ وقتی اون نگاه رو میکرد، یعنی هیچچیزی در دنیا نمیتونست جلوشو بگیره. آهی کشیدم و گوشیم رو برداشتم تا به تیمِ حفاظتی خبر بدم که یه مهمانِ ناخوانده داریم. کاش میدونستم که اون دختر، قراره زندگیِ سرد و تاریکِ رئیسِ ما رو چطور با رنگهای روشنِ خودش به آتیش بکشه.
چطور بود؟ پارت بعد رو الان میزارم💟💃🏻✨
از دید: جیمین
سرم رو به صندلی عقب تکیه دادم و یه آهِ بلند کشیدم. نگاهی به آینهی وسط انداختم. تهیونگ؟ اون کجاست؟ اون هنوز داشت با نگاهش اون دختر، «ات»، رو دنبال میکرد که با دستای لرزون نشست توی ماشین.
تهیونگِ ما همیشه سرد بود، همیشه بیرحم بود، ولی حالا؟ توی چشمهاش چیزی میدیدم که سالها بود ندیده بودم؛ یه حسِ محافظتگرانه که میتونست همهمونو به کشتن بده. لیجونگسوک کسی نبود که به این راحتی کوتاه بیاد، مخصوصاً وقتی تهیونگ جلوی یکی از بهترینِ آدمهای اون رو گرفته بود.
زیرِ لب گفتم: «ته، داری چیکار میکنی؟ میدونی اگه پای این دختر به عمارت باز بشه، چه دردسری درست میشه؟»
تهیونگ اصلاً نشنید. تمامِ حواسش پیشِ ات بود که سعی میکرد با لرزشِ دستهاش ور بره. اون دختر هنوز نمیدونست که با کی سوارِ ماشین شده. تهیونگ آروم به راننده گفت: «حرکت کن، برو سمت عمارتِ شماره ۷.»
با تعجب گفتم: «عمارتِ شماره ۷؟ تهیونگ، اونجا امن نیست، محافظتِ اونجا…»
تهیونگ برگشت و یه نگاهِ سرد بهم انداخت، نگاهی که میگفت “خفه شو جیمین”. من خوب میشناختمش؛ وقتی اون نگاه رو میکرد، یعنی هیچچیزی در دنیا نمیتونست جلوشو بگیره. آهی کشیدم و گوشیم رو برداشتم تا به تیمِ حفاظتی خبر بدم که یه مهمانِ ناخوانده داریم. کاش میدونستم که اون دختر، قراره زندگیِ سرد و تاریکِ رئیسِ ما رو چطور با رنگهای روشنِ خودش به آتیش بکشه.
چطور بود؟ پارت بعد رو الان میزارم💟💃🏻✨
- ۳۹۹
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط