{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میخوام از زبان چیوری داستان بنویسم

میخوام از زبان چیوری داستان بنویسم
خانواده ی من
پارت۱♡(از زبان چیوری)
شب بود و من هنوز هم منتظر اون ادم عجیب و غریب بودم اخه سه روز پیش وقتی بابا رفته بود یکی در خونه رو زد
مامان:«چیوری برو ببین کیه.»
اکارو برادر کوچکم:« نه مامان من میرم اگر بابا بود بپرم بغلش.»
اکارو رفت بعد دقایقی هیچ صدایی نیومد به جزء یه جیغ بلند صدا اکارو بود منو خواهر کوچکم اکاری رفتیم ببینیم چیشده
اکاری گفت:«حتما بابا زخمی شده که اینجوری جیغ میزنه:»
منم گفتم:«شک دارم ولی شاید»
رسیدیم اکارو نگاهش به یه سایه بود اول تعجب کردم ولی با دقت فهمیدم یه شیطانه از اون هایی که بابا و عمو ازشون میگفتن
دست اکاری و اکارو را گرفتم و رفتم پیش مامان و فقط یه کلمه به ذهنم رسید:«غریبه:»
مامان چاقوشو برداشت و اومد جلومون شیطان اومد اون با مامان درگیر شد اکارو ترسیده بود و میخواست بابارو صدا کنه پس رفت سمت در اما شیطان از پشتش اومد قبل ازاینکه اکارو را بکشه چشامو بستم و فقط صدای جیغ اکاری را شنیدم چش باز کردم دیدم…
خورشید اومد همرا صدای قدم های اهسته و خسته. بابا بود بابا یوریچی شیطان فرار کرد بابا اومد اکاری با گریه رفت پیش بابا ولی من حتی پاهامو حس نمی کردم
بابا گفت:«چیوری اکاری چیشده مامان کو داداش کو بهم بگید چیوری بگو تو بزرگی.»
من..من فقط اشاره کردم همین اشاره باعث شد قلب بابا از جاش دربیاد
اکارو تو بغل یه زن مرده بود
ــــــــ چند دقیقه بعد ــــــــــ
خاکسپاری مامان تموم شد
برا ما که کوچیک بودم قابل درک نبود
اینجا اکارو سه ساله
اکاری چهار ساله
ومن....پنج ساله
برامون بد گذشت من دیگه نخوابیدم چون منتظر بودم اون شیطان یا غریبه بیاد تا حالیش کنم که وقتی یکی قلب خانواده ی تسوگیکونی را میشکنه چه بلایی سرش میاد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پایان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیدگاه ها (۱۰)

آی×شیطان کش

هرچی بیشتر نگاه میکنم عجیب میشه موزان و انمو بالا رو پله هان...

منو بیکار نکنید فاتحم خوندس

چرا من بیکار میشم🤣

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

قسܩـتـ دهم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧راوی: اِما افتاد روی رومیا ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط