𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟒𝟒
تهیونگ به ارومی قطره های بارون که روی برگ ها می غلتیدن روی جسم تماما سیاه نشست و مطمئن از اینکه طرف مرده باشه دست سمت چپش رو سمت ماسک سفید اون موجود که به ترسناکی ارواح ها بود برد و ماسک قدیمی رو لمس کرد.
تهیونگ که دیگه نمیتونست کنجکاوی درونش رو که مثل موریانه درونش رو شروع به خوردن میکرد کنترل کنه در حال در اوردن ماسک سفید بود که ناگهان اتفاقی افتاد که صدای ناله اش مثل گاز سمی کل هوای راهرو رو پر کرد و مجبور فرار از اونجا شد..
اون موجود لعن*تی دو تا چاقو در دست داشت و از قصد جسم خودش رو روی زمین پرت کرد که قربانی فکر کنه اون مرده و به سمتش بیاد که به قتلش برسونه چون میدونست اون یه کاراگاهه و مثل بقیه قربانی ها ساده و احمق نیستن...
وقتی هم که قربانی در حال دراوردن ماسکش شد چاقو تیزش رو از زیر پارچه لباسش بیرون و وارد گوشت کمر قربانی کرد...
تهیونگ که درد همه جای بدنش رو فتح کرده بود با قدم های اهسته و نامنظم در حال رفتن به اسانسور بود و در عین حال که از زخم عمیقش مراقبت میکرد چند باری به بلک گلوله پرتاپ میکرد که شاید اون موجود متوقف بشه..
وقتی به اسانسور رسید با حال خرابش در اهنی رو به زور باز کرد و همینکه میخواست واردش بشه یکی پالتوش رو با شدت به عقب کشید و تهیونگ پخش زمین شد.
بلک در حالی که سرش رو چپ و راست حرکت میداد جسم سنگین تهیونگ رو به راه پله ها برد تهیونگ هم با مقاوت زیاد خلاف خواسته های بلک عمل میکرد ..
وقتی اون دو وارد راه پله ها شدن دیگه هانا نتونست ببینتشون و فقط میتونست صدا های اون دو رو بشنوه..
صدای اه ناله ها صدای شلبک و صدای فریاد تهیونگ رو فقط هانا میشنید و ضربان قلبش هر احظه بالا و بالاتر میرفت..
۱ دقیقه از ویدیو گذشت که بلک جسم بی جون تهیونگ رو با زور میکشید تا از طریق ته راهرو بتونه بدون هیچ دردسری همراه با جنازه فرار کنه..
به لطف تهیونگ خونش تمام سرامیک های کف راهرو رو رنگین کرده بود و راهرو به شدت ترسناک کرده بود..
داخل جسم تهیونگ دیگه روحی وجود نداشت و بخاطر حمله های بلک به قتل رسیده بود و تنها جنازه اش در کف راهرو کشیده میشد..
هانا ؟ اون داشت به قتل رسیدن دوست بچگی هاش رو میدید چی از این بدتر؟ حالش اصلا قابل توصیف نبود انگاری که قلبی که مثل تلمپه در حال کار کردن داخل جسمش بود رو تیکه تیکه کردن و انداخته باشنش توی روغن داغ !!
ناگهان انرژی زیادی که درون هانا بود خالی شد و جسمش روی زمین رها شد و زانو هایی که براش حکم بالشت رو داشتن رو بغل کرده بود که بتونه این اتفاقی که با چشم خودش دیده بود رو هضم بکنه...
چرا ؟ چرا این زندگی هرکسی که برای هانا عزیز بودن رو گرفت ؟ چرا باید صمیمی ترین دوستش رو از دست بده ؟ این از پدرش این هم از دوستش!!
دختر نمیتونست باور کنه که تهیونگ دیگه زنده نیست..
پس تمام تلاش هاش و جاسوسی اومدنش داخل کلاب الکی بود؟
یا اصلا بلک چرا باید تهیونگ رو به قتل برسونه؟ چرا مثل لیرا فقط بیهوشش نکرد؟؟
سوال پشت سوال اما جواب هاش؟ جوابی نمیتونست برای سوال ها پیدا کنه چون از همه جا بیخبر بود.
هانا بیتوجه به اینکه جئون بخواد درباره اش چی فکر بکنه بغضش رو شکست و صدای گریه هاش کل اتاق رو پر کرد..
حق با جئون بود!
هانا دقیقا مثل بچه های ۳ ساله ای شده بود که عزیز ترین وسیله اسباب بازیش رو از دست داده ..
هانا در لحظه ای که گریه میکرد به خودش قول داد از حقیقت با خبر بشه و بلک رو بابت اینکارش تنبیه اش کنه...
حتا اگه لازم بود خودش با دستای خودش بلک رو به قتل برسونه!!
اگه واقعا از پس چنین کاری برنیاد و بلک رو به قتل نرسونه از سگ هم کمتره..
- بلک من تو بازیت صد در صد میبرم .. و توهم باید چند سال اب خنک بخوری تا بفهمی کار هات چه تاوان سنگینی داره....
────────────────────
یعنی نمیدونید چقدر سر این پارت گریه کردم...
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #یونگی #جین #نامجون
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟒𝟒
تهیونگ به ارومی قطره های بارون که روی برگ ها می غلتیدن روی جسم تماما سیاه نشست و مطمئن از اینکه طرف مرده باشه دست سمت چپش رو سمت ماسک سفید اون موجود که به ترسناکی ارواح ها بود برد و ماسک قدیمی رو لمس کرد.
تهیونگ که دیگه نمیتونست کنجکاوی درونش رو که مثل موریانه درونش رو شروع به خوردن میکرد کنترل کنه در حال در اوردن ماسک سفید بود که ناگهان اتفاقی افتاد که صدای ناله اش مثل گاز سمی کل هوای راهرو رو پر کرد و مجبور فرار از اونجا شد..
اون موجود لعن*تی دو تا چاقو در دست داشت و از قصد جسم خودش رو روی زمین پرت کرد که قربانی فکر کنه اون مرده و به سمتش بیاد که به قتلش برسونه چون میدونست اون یه کاراگاهه و مثل بقیه قربانی ها ساده و احمق نیستن...
وقتی هم که قربانی در حال دراوردن ماسکش شد چاقو تیزش رو از زیر پارچه لباسش بیرون و وارد گوشت کمر قربانی کرد...
تهیونگ که درد همه جای بدنش رو فتح کرده بود با قدم های اهسته و نامنظم در حال رفتن به اسانسور بود و در عین حال که از زخم عمیقش مراقبت میکرد چند باری به بلک گلوله پرتاپ میکرد که شاید اون موجود متوقف بشه..
وقتی به اسانسور رسید با حال خرابش در اهنی رو به زور باز کرد و همینکه میخواست واردش بشه یکی پالتوش رو با شدت به عقب کشید و تهیونگ پخش زمین شد.
بلک در حالی که سرش رو چپ و راست حرکت میداد جسم سنگین تهیونگ رو به راه پله ها برد تهیونگ هم با مقاوت زیاد خلاف خواسته های بلک عمل میکرد ..
وقتی اون دو وارد راه پله ها شدن دیگه هانا نتونست ببینتشون و فقط میتونست صدا های اون دو رو بشنوه..
صدای اه ناله ها صدای شلبک و صدای فریاد تهیونگ رو فقط هانا میشنید و ضربان قلبش هر احظه بالا و بالاتر میرفت..
۱ دقیقه از ویدیو گذشت که بلک جسم بی جون تهیونگ رو با زور میکشید تا از طریق ته راهرو بتونه بدون هیچ دردسری همراه با جنازه فرار کنه..
به لطف تهیونگ خونش تمام سرامیک های کف راهرو رو رنگین کرده بود و راهرو به شدت ترسناک کرده بود..
داخل جسم تهیونگ دیگه روحی وجود نداشت و بخاطر حمله های بلک به قتل رسیده بود و تنها جنازه اش در کف راهرو کشیده میشد..
هانا ؟ اون داشت به قتل رسیدن دوست بچگی هاش رو میدید چی از این بدتر؟ حالش اصلا قابل توصیف نبود انگاری که قلبی که مثل تلمپه در حال کار کردن داخل جسمش بود رو تیکه تیکه کردن و انداخته باشنش توی روغن داغ !!
ناگهان انرژی زیادی که درون هانا بود خالی شد و جسمش روی زمین رها شد و زانو هایی که براش حکم بالشت رو داشتن رو بغل کرده بود که بتونه این اتفاقی که با چشم خودش دیده بود رو هضم بکنه...
چرا ؟ چرا این زندگی هرکسی که برای هانا عزیز بودن رو گرفت ؟ چرا باید صمیمی ترین دوستش رو از دست بده ؟ این از پدرش این هم از دوستش!!
دختر نمیتونست باور کنه که تهیونگ دیگه زنده نیست..
پس تمام تلاش هاش و جاسوسی اومدنش داخل کلاب الکی بود؟
یا اصلا بلک چرا باید تهیونگ رو به قتل برسونه؟ چرا مثل لیرا فقط بیهوشش نکرد؟؟
سوال پشت سوال اما جواب هاش؟ جوابی نمیتونست برای سوال ها پیدا کنه چون از همه جا بیخبر بود.
هانا بیتوجه به اینکه جئون بخواد درباره اش چی فکر بکنه بغضش رو شکست و صدای گریه هاش کل اتاق رو پر کرد..
حق با جئون بود!
هانا دقیقا مثل بچه های ۳ ساله ای شده بود که عزیز ترین وسیله اسباب بازیش رو از دست داده ..
هانا در لحظه ای که گریه میکرد به خودش قول داد از حقیقت با خبر بشه و بلک رو بابت اینکارش تنبیه اش کنه...
حتا اگه لازم بود خودش با دستای خودش بلک رو به قتل برسونه!!
اگه واقعا از پس چنین کاری برنیاد و بلک رو به قتل نرسونه از سگ هم کمتره..
- بلک من تو بازیت صد در صد میبرم .. و توهم باید چند سال اب خنک بخوری تا بفهمی کار هات چه تاوان سنگینی داره....
────────────────────
یعنی نمیدونید چقدر سر این پارت گریه کردم...
#فیک #فیکشن #رمان #داستان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #یونگی #جین #نامجون
- ۳.۲k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط