𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟒𝟓
────────────────────
( دو هفته بعد ) سئول*
ناگهان با ترس و وحشت از کابوسی که چند ثانیه پیش میدید بلند شد و با نفس های عمیقی سعی در پایین بردن ضربان قلبش رو داشت..
با ترس به اطرافش نگاهی انداخت و وقتی دید مغزش باهاش همکاری میکنه و دوباره اون جسم خونی رو تجسم نمیکنه که خودش رو بترسونه خداروشکر کرد..
بعد از چند دقیقه که گذشت و ضربان قلب دختر منظم شد پتویی که مثل یک لباس کل بدنش رو پوشونده بود کنار زد و با چنگ انداختن به لیوان پر ابی که کنار تخت بود سعی کرد حال خودش رو بهتر کنه..
دختر با یه نفس کل محتوای داخل لیوان رو به معدش هدایت کرد و بعد از قورت دادن اب باز دوباره اب پارچ رو توی لیوان ریخت و مثل همیشه یه نفس کل اب داخل لیوان رو خورد..
بعد از خوردن چند لیوان اب روی تخت دراز کشید و به کابوس هاش فکر کرد..
لع*نتی چرا این کابوس ها ولش نمیکردن ؟ دیگه چقدر میتونست این کابوس هایی که خواب رو ازش میگرفتن تحمل کنه ؟
- فا*ک بهت بلک !!!
صد بار یا هزار بار هم بلک رو نفرین میکرد هیچ فایده ای نداشت و باز دوباره بلک قتل میکرد..
از وقتی ویدیو قتل تهیونگ رو دید کابوس هاش شروع شد.
وقتی یاد جسم و صورت خونی تهیونگ میوفتاد در حدی حالش بد میشد که جسمش روی زمین پخش و چشم هاش سیاهی بره..
بعضی اوقات مغزش باهاش جنگ میکرد و جسم خونی تهیونگ رو تجسم میکرد جوری که هانا هرجا میرفت میتونست اون جسم خونی رو ایستاده در حالی که به دیوار تکیه داده بود ببینه!!
انقدری این تجسم واقعی بود که حتا وقتی نزدیک اون جسم میرفت بوی خون به مشامش میرسید یا شایدم فقط روانی شده بود..
یا اینکه هرجا بود چه توی خواب و چه توی بیداری زمزمه هایی رو کنار گوشش میشنید که خیلی غیر عادی بود بعضی وقتا هانا با شنیدنش تن بدنش مثل بید میلرزید.
- تو در خطری!!
یا..
- Run ! (فرار کن)
دو شب پیش وقتی از کابوسش بیدار شده بود تهیونگ رو کنار تختش دیده بود که با لباس و صورت خونی تو صورتش خم شده بود و هیچی نمیتونست برای هانا در این حد ترسناک بوده باشه..
تو کابوس هاش همش تو یک موقعیتی قرار میگرفت که نمیتونست تهیونگ رو نجات بده و تهیونگ مدام کشته میشد جلوی چشماش و چی بدتر از این ؟
سعی میکرد چشم رو هم بزاره تا کمی استراحت بکنه چرا که خودش و رئیسش فردا شب تو یه عروسی یک ماموریت داشتن و این خیلی برای هانا مهم بود...
هرچند تو نیم ساعت مدام تو تختش تکون میخورد تا شاید خواب به چشماش بیاد اما خب چی بگم؟ حتا خواب هم از هانا فرار میکرد..
هانا بیخیال خوابیدن شد و سعی میکرد با فکر کردن به ماموریتش از فکر تهیونگ و کابوس هاش در بیاد..
جئون که باند مافیا ش که درواقع از بقیه باند مافیا ها خیلی خطرناک تر و قوی تر بود همه از جونگ کوک پیروی میکردن..
این چند روز یه بار اسلحه داشتن و قرار بود جونگ کوک این بار رو به یکی از بزرگترین خلافکار روسیه بده اما چیز هایی که به دست اون خلافکار رسید فقط چند تا خیار بود و همین اون رو خیلی خشمگین کرد..
رئیسش جونگ کوک به یکی از رئیس مافیا ها شک کرد و تنها چند نفر از این بار که داخلش اسلحه های میلیونی بود خبر داشتن..
خانم لی ، اقای چوی و اقای جانگ..
هر کدوم از این ها برای خودشون یه باند جدا دارن اما در کنار باند رئیسش جئون گروهشون هیچ بود و رسما کنار جونگ کوک مورچه هم حساب نمیشدن !!
حالا این رئیسش بود که باید میفهمید کدومشون اسلحه های گرون رو با چند تا دونه خیار عوض کردن...
هرچند جونگ کوک میدونست کدومشون جرعت کرده همچین کاری بکنه اما میخواست مدرکی به دست بیاره تا جلوی بقیه تنبیه اش کنه..
و بدست اوردن مدرک اونم تو عروسیه پسرش که فردا شب بود یکی از بهترین فرصت ها بود و نباید از دستش میداد..
اقای جانگ به قدری عمارتش بزرگ بود که تصمیم گرفت داخل عمارت خودش عروسیه پسرش رو برگزار بکنه و تنها کاری که هانا باید میکرد این بود که مثل یک جاسوس به طبقه بالا بره و هرچیزی که مدرک حساب میشد جمع کنه..
اولش رو فاز لجبازی زد مدام میگفت این کار رو انجام نمیدم اما وقتی جئون روزی رو که جاسوسی وارد کلاب شده بود تا مدرک جمع کنه رو یاد اوری کرد رسما خفه شد و تصمیم گرفت کاری که بهش گفته شده بود رو انجام بده...
کم کم سر کله خواب پیدا شد و هانا با کشیدن خمیازه ای سعی کرد به خوبی استراحت بکنه تا فردا کارش رو درست انجام بده...
────────────────────
( فردا شب عروسی)
#فیک #فیکشن #داستان #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #شوگا #جین #نامجون #تاوان_حقیقت
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟒𝟓
────────────────────
( دو هفته بعد ) سئول*
ناگهان با ترس و وحشت از کابوسی که چند ثانیه پیش میدید بلند شد و با نفس های عمیقی سعی در پایین بردن ضربان قلبش رو داشت..
با ترس به اطرافش نگاهی انداخت و وقتی دید مغزش باهاش همکاری میکنه و دوباره اون جسم خونی رو تجسم نمیکنه که خودش رو بترسونه خداروشکر کرد..
بعد از چند دقیقه که گذشت و ضربان قلب دختر منظم شد پتویی که مثل یک لباس کل بدنش رو پوشونده بود کنار زد و با چنگ انداختن به لیوان پر ابی که کنار تخت بود سعی کرد حال خودش رو بهتر کنه..
دختر با یه نفس کل محتوای داخل لیوان رو به معدش هدایت کرد و بعد از قورت دادن اب باز دوباره اب پارچ رو توی لیوان ریخت و مثل همیشه یه نفس کل اب داخل لیوان رو خورد..
بعد از خوردن چند لیوان اب روی تخت دراز کشید و به کابوس هاش فکر کرد..
لع*نتی چرا این کابوس ها ولش نمیکردن ؟ دیگه چقدر میتونست این کابوس هایی که خواب رو ازش میگرفتن تحمل کنه ؟
- فا*ک بهت بلک !!!
صد بار یا هزار بار هم بلک رو نفرین میکرد هیچ فایده ای نداشت و باز دوباره بلک قتل میکرد..
از وقتی ویدیو قتل تهیونگ رو دید کابوس هاش شروع شد.
وقتی یاد جسم و صورت خونی تهیونگ میوفتاد در حدی حالش بد میشد که جسمش روی زمین پخش و چشم هاش سیاهی بره..
بعضی اوقات مغزش باهاش جنگ میکرد و جسم خونی تهیونگ رو تجسم میکرد جوری که هانا هرجا میرفت میتونست اون جسم خونی رو ایستاده در حالی که به دیوار تکیه داده بود ببینه!!
انقدری این تجسم واقعی بود که حتا وقتی نزدیک اون جسم میرفت بوی خون به مشامش میرسید یا شایدم فقط روانی شده بود..
یا اینکه هرجا بود چه توی خواب و چه توی بیداری زمزمه هایی رو کنار گوشش میشنید که خیلی غیر عادی بود بعضی وقتا هانا با شنیدنش تن بدنش مثل بید میلرزید.
- تو در خطری!!
یا..
- Run ! (فرار کن)
دو شب پیش وقتی از کابوسش بیدار شده بود تهیونگ رو کنار تختش دیده بود که با لباس و صورت خونی تو صورتش خم شده بود و هیچی نمیتونست برای هانا در این حد ترسناک بوده باشه..
تو کابوس هاش همش تو یک موقعیتی قرار میگرفت که نمیتونست تهیونگ رو نجات بده و تهیونگ مدام کشته میشد جلوی چشماش و چی بدتر از این ؟
سعی میکرد چشم رو هم بزاره تا کمی استراحت بکنه چرا که خودش و رئیسش فردا شب تو یه عروسی یک ماموریت داشتن و این خیلی برای هانا مهم بود...
هرچند تو نیم ساعت مدام تو تختش تکون میخورد تا شاید خواب به چشماش بیاد اما خب چی بگم؟ حتا خواب هم از هانا فرار میکرد..
هانا بیخیال خوابیدن شد و سعی میکرد با فکر کردن به ماموریتش از فکر تهیونگ و کابوس هاش در بیاد..
جئون که باند مافیا ش که درواقع از بقیه باند مافیا ها خیلی خطرناک تر و قوی تر بود همه از جونگ کوک پیروی میکردن..
این چند روز یه بار اسلحه داشتن و قرار بود جونگ کوک این بار رو به یکی از بزرگترین خلافکار روسیه بده اما چیز هایی که به دست اون خلافکار رسید فقط چند تا خیار بود و همین اون رو خیلی خشمگین کرد..
رئیسش جونگ کوک به یکی از رئیس مافیا ها شک کرد و تنها چند نفر از این بار که داخلش اسلحه های میلیونی بود خبر داشتن..
خانم لی ، اقای چوی و اقای جانگ..
هر کدوم از این ها برای خودشون یه باند جدا دارن اما در کنار باند رئیسش جئون گروهشون هیچ بود و رسما کنار جونگ کوک مورچه هم حساب نمیشدن !!
حالا این رئیسش بود که باید میفهمید کدومشون اسلحه های گرون رو با چند تا دونه خیار عوض کردن...
هرچند جونگ کوک میدونست کدومشون جرعت کرده همچین کاری بکنه اما میخواست مدرکی به دست بیاره تا جلوی بقیه تنبیه اش کنه..
و بدست اوردن مدرک اونم تو عروسیه پسرش که فردا شب بود یکی از بهترین فرصت ها بود و نباید از دستش میداد..
اقای جانگ به قدری عمارتش بزرگ بود که تصمیم گرفت داخل عمارت خودش عروسیه پسرش رو برگزار بکنه و تنها کاری که هانا باید میکرد این بود که مثل یک جاسوس به طبقه بالا بره و هرچیزی که مدرک حساب میشد جمع کنه..
اولش رو فاز لجبازی زد مدام میگفت این کار رو انجام نمیدم اما وقتی جئون روزی رو که جاسوسی وارد کلاب شده بود تا مدرک جمع کنه رو یاد اوری کرد رسما خفه شد و تصمیم گرفت کاری که بهش گفته شده بود رو انجام بده...
کم کم سر کله خواب پیدا شد و هانا با کشیدن خمیازه ای سعی کرد به خوبی استراحت بکنه تا فردا کارش رو درست انجام بده...
────────────────────
( فردا شب عروسی)
#فیک #فیکشن #داستان #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #شوگا #جین #نامجون #تاوان_حقیقت
- ۲.۱k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط