«من عاشق یه مافیا شدم....»
«من عاشق یه مافیا شدم....»
part-11
ویو سی-جون*
من برای بدست اوردن وانی نجنگیدم و تلاشی نکردم من لیاقت وانی رو ندارم جونگکوک ازم خواست از وانی دور بمونم من گوش کردم اره، درسته من لیاقت اونو ندارم من باعث شدم برادر اون بمیره در هر صورت باعث دردسر اون بودم تصمیم گرفتم به بوسان برگردم از پدر وانی تشکر کردم و برای همیشه سئول رو ترک کردم اشک هام سرازیر شدن وانی عزیزم امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی ........
ویو وانی *
دیشب از خستگی خوابم برده بود صبح بیدار شدم و احساس کردم که یه نفر بهم چسبیده رو به اون طرف برگشتم که دیدم جونگکوک لخته و دستش رو دور کمرم حلقه کرده و خوابیده صورتش رو نگاه کردم ، خیلی کیوت بود .سریع به خودم اومدم ، که چشماش رو باز کرد ....
جونگکوک: صبح بخیر جوجو
وانی : صبح تو هم بخیر مگه قرار نبود کاری باهام نداشته باشی؟؟؟
جونگکوک: گفتم کاری باهات ندارم نگفتم پیشت نمیخوابم
وانی: میشه ولم کنی ؟؟؟
جونگکوک: نه میخوام بخوابم دوباره
وانی : ولم کننننننننمم
جونگکوک : نه
وانی : نمیخوام ولم کننننننن
جونگکوک: وانی .....
وانی : خب ولم کن ( با حالت بغض)
جونگکوک: باشه قشنگم ولت میکنم ...
وانی: اینم از شروع روز قشنگم
و خودم رو از بغل جونگکوک ازاد کردم ....
«پرش زمانی به عصر »
ویو نویسنده*
وانی فکر میکنه جونگکوک فقط برای ..... «دیگه خودتون میدونید» میخوادش پس خواست جونگکوک رو به خواستش برسونه ....
ویو جونگکوک *
از سرکار برگشتم و وارد اتاق خودم و وانی شدم که وانی رو دیدم که یکی یکی لباس هاش درمیاره سریع کتم رو دراوردم و روی شونش انداختم و گفت .....
وانی: تو همین رو میخوای
جونگکوک : این چیزی نیست که من از تو میخوام ....
جونگکوک : وانی من تو رو دوست دارم فقط میخوام مال من باشی .....
وانی : قول میدی تا من نخوام باهام کاری نکنی ؟؟؟
جونگکوک: ..... تمام تلاشم رو میکنم ، باشه
وانی دستش رو دور گردنم حلقه کرد و محکم بغلم کرد منم متقابل بغلش کردم ...
جونگکوک: بغل من امن ترین جا واست میشه وانی بهت قول میدم
وانی: بغل گرمی داری جناب جونگکوک
جونگکوک : معلومه بانو .........
ویو وانی*
جونگکوک بهم قول داد تا راضی نباشم با هام کاری نداشته باشه پس منم بغلش کردم و بغلش بهم احساس امنیت میداد ...... اههههه ، نباید به این چیز ها فکر کنم ....
«پرش زمانی به یک ماه بعد»
ویو نویسنده٬
وانی کم کم به جونگکوک عادت کرده بود و جونگکوک هم با وانی خیلی خوب بود و به قولش عمل کرده بود . ولی این پایان ماجرا نیست........
ویو وانی *
امشب جونگکوک ازم خواست به هم به جایی بریم منم به حموم رفتم و لباسی که جونگکوک واسم خریده بود رو پوشیم ....
امیدوارم که خوشتون بیاد 💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط نداریم💋
ولی خب شما کامنت بزارین💓
part-11
ویو سی-جون*
من برای بدست اوردن وانی نجنگیدم و تلاشی نکردم من لیاقت وانی رو ندارم جونگکوک ازم خواست از وانی دور بمونم من گوش کردم اره، درسته من لیاقت اونو ندارم من باعث شدم برادر اون بمیره در هر صورت باعث دردسر اون بودم تصمیم گرفتم به بوسان برگردم از پدر وانی تشکر کردم و برای همیشه سئول رو ترک کردم اشک هام سرازیر شدن وانی عزیزم امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی ........
ویو وانی *
دیشب از خستگی خوابم برده بود صبح بیدار شدم و احساس کردم که یه نفر بهم چسبیده رو به اون طرف برگشتم که دیدم جونگکوک لخته و دستش رو دور کمرم حلقه کرده و خوابیده صورتش رو نگاه کردم ، خیلی کیوت بود .سریع به خودم اومدم ، که چشماش رو باز کرد ....
جونگکوک: صبح بخیر جوجو
وانی : صبح تو هم بخیر مگه قرار نبود کاری باهام نداشته باشی؟؟؟
جونگکوک: گفتم کاری باهات ندارم نگفتم پیشت نمیخوابم
وانی: میشه ولم کنی ؟؟؟
جونگکوک: نه میخوام بخوابم دوباره
وانی : ولم کننننننننمم
جونگکوک : نه
وانی : نمیخوام ولم کننننننن
جونگکوک: وانی .....
وانی : خب ولم کن ( با حالت بغض)
جونگکوک: باشه قشنگم ولت میکنم ...
وانی: اینم از شروع روز قشنگم
و خودم رو از بغل جونگکوک ازاد کردم ....
«پرش زمانی به عصر »
ویو نویسنده*
وانی فکر میکنه جونگکوک فقط برای ..... «دیگه خودتون میدونید» میخوادش پس خواست جونگکوک رو به خواستش برسونه ....
ویو جونگکوک *
از سرکار برگشتم و وارد اتاق خودم و وانی شدم که وانی رو دیدم که یکی یکی لباس هاش درمیاره سریع کتم رو دراوردم و روی شونش انداختم و گفت .....
وانی: تو همین رو میخوای
جونگکوک : این چیزی نیست که من از تو میخوام ....
جونگکوک : وانی من تو رو دوست دارم فقط میخوام مال من باشی .....
وانی : قول میدی تا من نخوام باهام کاری نکنی ؟؟؟
جونگکوک: ..... تمام تلاشم رو میکنم ، باشه
وانی دستش رو دور گردنم حلقه کرد و محکم بغلم کرد منم متقابل بغلش کردم ...
جونگکوک: بغل من امن ترین جا واست میشه وانی بهت قول میدم
وانی: بغل گرمی داری جناب جونگکوک
جونگکوک : معلومه بانو .........
ویو وانی*
جونگکوک بهم قول داد تا راضی نباشم با هام کاری نداشته باشه پس منم بغلش کردم و بغلش بهم احساس امنیت میداد ...... اههههه ، نباید به این چیز ها فکر کنم ....
«پرش زمانی به یک ماه بعد»
ویو نویسنده٬
وانی کم کم به جونگکوک عادت کرده بود و جونگکوک هم با وانی خیلی خوب بود و به قولش عمل کرده بود . ولی این پایان ماجرا نیست........
ویو وانی *
امشب جونگکوک ازم خواست به هم به جایی بریم منم به حموم رفتم و لباسی که جونگکوک واسم خریده بود رو پوشیم ....
امیدوارم که خوشتون بیاد 💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط نداریم💋
ولی خب شما کامنت بزارین💓
- ۴۹۹
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط