☆-------------------------------------------------------☆
☆-------------------------------------------------------☆
Family party (JUNGKOOK)*BY PARK YONI*
☆-------------------------------------------------------☆
مهمونی خانوادگی (جونگکوک)*از پارک یونی*
☆-------------------------------------------------------☆
○P⁶○
×جئون بزرگ حواست به نوه کوچولوت باشه
یهو چهرهی همشون نگران شد
پ.ب:تو کی هستی ؟چرا این حرف رو میزنی؟
×امکان داره بدزدنش چون به پدربزرگ خوشتیپش رفته.
پ ا.ت:منظورت چیه؟
همزمان با اینکه ماسک رو از صورتم میکشیدم با خوشحالی گفتم
×یعنی اینکه ا.ت برگشته
عمارت در سکوت فرو رفت . فقط صدای تپش قلبم رو میشنیدم. یه احساس ناشناس . ترس از پذیرفته نشدن ، طرد شدن و ترس از واکنش خانواده . همهی این ها باهم به سمتم هجوم آوردن . به خودم اومدم . چشم های بابام از اشک و تعجب برق میزد ، مامانم بغض کرده بود و سوجونی که خشکش زده بود و دهنش باز مونده بود. البته که بقیه دست کمی از اونا نداشتن . سنگینی نگاهش باعث شد به سمتش برگردم. جونگکوک . بهت زده مثل یه مجسمه ایستاده بود ولی ..... ولی نگاهش...... از نگاهش میشد فهمید دلتنگم بوده . هیچ وقت دلیل این حس عمیق بینمون رو نفهمیدم اون همیشه زیادی مهربون بود. همیشه سر من زیادی مراقب بود .
جونگکوک
دنیا دور سرم میچرخید. فکر میکردم برای دیدنش آمادم. فکر میکردم انتظار کشیدن منو برای تجربهی این لحظه آماده کرده . اما وقتی ماسک رو برداشت انگار تمام توانم رو از دست دادم.اون دقیقا همون دختر بود . نه نه . اون الان به یه زن مستقل ، با نگاهی استواری و زیباییای که فراتر از تصورات من بود ، تبدیل شده بود . قلبم طوری میتپید که ترسیدم بقیه متوجه صداش بشن . میخواستم بدوم سمتش . میخواستم بغلش کنم و بگم "بالاخره برگشتی" اما پاهام سنگین بودن . یاری نمیکردن و من بیشتر از همیشه گیج و منگ بودم .
HOLD ON TO NEXT PORT...
☆ENJOY☆
Family party (JUNGKOOK)*BY PARK YONI*
☆-------------------------------------------------------☆
مهمونی خانوادگی (جونگکوک)*از پارک یونی*
☆-------------------------------------------------------☆
○P⁶○
×جئون بزرگ حواست به نوه کوچولوت باشه
یهو چهرهی همشون نگران شد
پ.ب:تو کی هستی ؟چرا این حرف رو میزنی؟
×امکان داره بدزدنش چون به پدربزرگ خوشتیپش رفته.
پ ا.ت:منظورت چیه؟
همزمان با اینکه ماسک رو از صورتم میکشیدم با خوشحالی گفتم
×یعنی اینکه ا.ت برگشته
عمارت در سکوت فرو رفت . فقط صدای تپش قلبم رو میشنیدم. یه احساس ناشناس . ترس از پذیرفته نشدن ، طرد شدن و ترس از واکنش خانواده . همهی این ها باهم به سمتم هجوم آوردن . به خودم اومدم . چشم های بابام از اشک و تعجب برق میزد ، مامانم بغض کرده بود و سوجونی که خشکش زده بود و دهنش باز مونده بود. البته که بقیه دست کمی از اونا نداشتن . سنگینی نگاهش باعث شد به سمتش برگردم. جونگکوک . بهت زده مثل یه مجسمه ایستاده بود ولی ..... ولی نگاهش...... از نگاهش میشد فهمید دلتنگم بوده . هیچ وقت دلیل این حس عمیق بینمون رو نفهمیدم اون همیشه زیادی مهربون بود. همیشه سر من زیادی مراقب بود .
جونگکوک
دنیا دور سرم میچرخید. فکر میکردم برای دیدنش آمادم. فکر میکردم انتظار کشیدن منو برای تجربهی این لحظه آماده کرده . اما وقتی ماسک رو برداشت انگار تمام توانم رو از دست دادم.اون دقیقا همون دختر بود . نه نه . اون الان به یه زن مستقل ، با نگاهی استواری و زیباییای که فراتر از تصورات من بود ، تبدیل شده بود . قلبم طوری میتپید که ترسیدم بقیه متوجه صداش بشن . میخواستم بدوم سمتش . میخواستم بغلش کنم و بگم "بالاخره برگشتی" اما پاهام سنگین بودن . یاری نمیکردن و من بیشتر از همیشه گیج و منگ بودم .
HOLD ON TO NEXT PORT...
☆ENJOY☆
- ۷۴
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط