{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید
هیچکس به او کار نمیداد
همه میگفتند :
تو به هیچ دردی نمیخوری.
یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم شده بودند ،
مداد سفید تا صبح
ماه کشید
مهتاب کشید
و آنقدر
ستاره کشید که
کوچک و کوچکتر شد
صبح توی جعبه مداد رنگی
جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد .....
به یاد هم باشیم شاید فردا ما هم نباشیم ...
دیدگاه ها (۱)

ما آدم هاحواسمان همیشه به تازه تر هاستبه آن ها که صمیمی نیست...

زیباست

:-)

تزیین املت

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت*۱۷*"بیدارم""درت...

ردپای سایه پارت یک.-دختر مالفوی، طعمه ی بعدی.همزمان که داشت ...

مهرو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط