پارت 67
*وقتی اینو گفتم چشم هاش گشاد شد و با نگرانی جلوم زانو زد *
عزرائیل: دلت درد میکنه !؟ ... اه نفس عمیق بکش الان به دکتر دربار میگم معاینه ت کنه
امیلی : نیازی نیست دردش زیاد نیست
عزرائیل: کم و زیاد نداره عشقم خطر داره
*وایستاد *
عزرائیل: لئوری ! برو به آلینا بگو بیاد
امیلی : عزی ...
عزرائیل: عزیزم یکم دیگه میرسه
*یهو متوجه شدم مایکل داره ویاد سمتمون *
مایکل : امی حالت خوبه ؟ اتفاقی برای بچه افتاده !؟
*بهم نزدیک شد و دستم رو گرفت ، عزی دستش رو روی شونه مایکل گذاشت و عقب کشیدش *
عزرائیل: چیزی نیست الان آلینا بهش رسیدگی میکنه
*مایکل اخم کرد و بعد با صدای آرومی که معلوم بود داره خشمش رو مهار میکنه گفت *
مایکل : عزی الان وقت لجبازی نیست بچه ممکنه آسیب ببینه
عزرائیل: من خودم خوب میدونم چی برای همسرم و بچه م خوبه .. آخه تو چی از دگتری حالیت میشه نکنه میخوای با قدرت دوستی خوبش کنی
مایکل : عزی خفه شو ! حتی موقع ی حساس هم میخوای لجبازی کنی !؟
*وقتی بحث میکردن دردم بدتر شد ، دستم رو روی شکمم گذاشتم *
امیلی : آ... آخ...
*یهو آلینا بین مایکل و عزی وایستاد *
آلینا : دارید حالش رو بدتر میکنید فاصله بگیرید !
*سریع نشست و دستش رو روی شکمم گذاشت ، چشم هاش رو بست و به یکباره چشم هاش باز شد درحالی که چشم هاش میدرخشید ، بعد از چند دقیقه دستش رو از روی شکمم برداشت *
آلینا : مسموم شدی ... ولی خوشبختانه تونستم زهر رو از بین ببرم چون زیاد قوی نبود
*از جاش بلند شد و روبه مایکل و عزی وایستاد *
آلینا : باهاتون کار دارم
عزرائیل: منظورت منم دیگه .. چون من پدر بچه م
مایکل : حتما موضوعیه که به بهترین دوستش مربوطه پدر بچه!
عزرائیل: نمیدونم چه ربطی به دوست عزیزش داره !؟
*دوباره میخواستن بپرن بهم که یهو لئو گوش هردپ رو گرفت و کشید *
مایکل : آاااای !
عزرائیل: لئو ترو پدر نکش ! آی نکش!!
*بیشتر گوششون رو کشید *
لئو : اگه واقعا نگران امی بودید مثل بچه ها باهم بحث نمیکردید ... یالا برید بیرون آلینا کارتون داره ... سریع باشید !
عزرائیل: خب ول کن که بتونیم بریم ...
مایکل : برای اولین بار با عزی موافقم ...
*گوششون رو ول کرد و درحالی که دستشون رو روی گوششون گذاشته بودن رفتن تو حیاط قصر و آلینا هم همراهشون رفت*
لئو : امی الان خوبی ؟
امیلی : نه ... اصلا حالم خوب نیست ...
*اشک هام سرازیر شد *
امیلی : فکر میکردم امروز بهترین روز زندگیمه ولی گند زده شد تو حالم ... من نمیدونستم ... بعضی وقتا فکر میکنم عزی رو اصلا نمیشناسم ... چطور میتونه بهم دروغ بگه ... چطور میتونه همه چیز رو ازم مخفی کنه ...
*دستام رو روی صورتم گذاشتم و گریه میکردم *
لئو : میخوای یکم قدم بزنیم ؟ ... هوای تازه حالت رو بهتر میکنه
*اشک هام رو پاک کردم و از جام بلند شدم ، بازوی لئو رو گرفتم و رفتیم حیاط پشتی قصر ، همینطور قدم میزدیم ...*
لئو : از عزی عصبانی نباش ... شاید بنظر برسه همه چیز رو تحت کنترل داره ولی اصلا اینطور نیست ... اون بلد نبود همسر خوبی باشه ولی تو بهش یاد دادی من تاحالا ندیدم عزی انقدر نگران کسی بشه .. خیلی دل باخته ی تو شده .. میدونم بعضی از عادت هاش واقعا رو عصابن و دوست داری گردنش رو خرود کنی
امیلی: نه دیگه در اون حد ...
لئو : درکل... منظورم اینه که اون فقط قصد داره ازت محافظت کنه
امیلی : ولی اون بهم نگفت که نامزد سابق کاترینه
*لئو اخم کرد *
لئو : پسره ی .... *نفس عمیقی کشید * احتمالاً میخواسته تو موقعیت مناسب موضوع رو بهت بگه ... چون از چقتی برگشتی همش مشغول کارهای ازدواج بودید و امروز هم جشن عروسی تون بود
امیلی : منطقیه
لئو : اینا رو نمیگم چون عزی برادر دو قلو ی منه ... چون میدونم چه سختی هایی کشیده و همیشه سعی میکنه اونا رو تو قلبش دفن کنه و مثل یه راز پیش خودش نگه داره میگم ... لطفاً بهش سخت نگیر ... میدونم که خیلی دوستت داره و توهم هونقدر دوستش داری ... ولی عزی مثل یه بچه ی پنج ساله میمونه ... انگار تازه خلق شده ... فقط تو میتونی بهش کمک کنی
*به حرف های لئو فکر کردم ، درست میگفت .... *
امیلی : ممنون ..
لئو : کار خاصی نکردم ... بهتره بریم داخل هوا داره سرد میشه دلت نمیخواد که سرما بخوری و عزی حساس تر بشه
*خندیدم *
امیلی : وای نه اصلا !
عزرائیل: دلت درد میکنه !؟ ... اه نفس عمیق بکش الان به دکتر دربار میگم معاینه ت کنه
امیلی : نیازی نیست دردش زیاد نیست
عزرائیل: کم و زیاد نداره عشقم خطر داره
*وایستاد *
عزرائیل: لئوری ! برو به آلینا بگو بیاد
امیلی : عزی ...
عزرائیل: عزیزم یکم دیگه میرسه
*یهو متوجه شدم مایکل داره ویاد سمتمون *
مایکل : امی حالت خوبه ؟ اتفاقی برای بچه افتاده !؟
*بهم نزدیک شد و دستم رو گرفت ، عزی دستش رو روی شونه مایکل گذاشت و عقب کشیدش *
عزرائیل: چیزی نیست الان آلینا بهش رسیدگی میکنه
*مایکل اخم کرد و بعد با صدای آرومی که معلوم بود داره خشمش رو مهار میکنه گفت *
مایکل : عزی الان وقت لجبازی نیست بچه ممکنه آسیب ببینه
عزرائیل: من خودم خوب میدونم چی برای همسرم و بچه م خوبه .. آخه تو چی از دگتری حالیت میشه نکنه میخوای با قدرت دوستی خوبش کنی
مایکل : عزی خفه شو ! حتی موقع ی حساس هم میخوای لجبازی کنی !؟
*وقتی بحث میکردن دردم بدتر شد ، دستم رو روی شکمم گذاشتم *
امیلی : آ... آخ...
*یهو آلینا بین مایکل و عزی وایستاد *
آلینا : دارید حالش رو بدتر میکنید فاصله بگیرید !
*سریع نشست و دستش رو روی شکمم گذاشت ، چشم هاش رو بست و به یکباره چشم هاش باز شد درحالی که چشم هاش میدرخشید ، بعد از چند دقیقه دستش رو از روی شکمم برداشت *
آلینا : مسموم شدی ... ولی خوشبختانه تونستم زهر رو از بین ببرم چون زیاد قوی نبود
*از جاش بلند شد و روبه مایکل و عزی وایستاد *
آلینا : باهاتون کار دارم
عزرائیل: منظورت منم دیگه .. چون من پدر بچه م
مایکل : حتما موضوعیه که به بهترین دوستش مربوطه پدر بچه!
عزرائیل: نمیدونم چه ربطی به دوست عزیزش داره !؟
*دوباره میخواستن بپرن بهم که یهو لئو گوش هردپ رو گرفت و کشید *
مایکل : آاااای !
عزرائیل: لئو ترو پدر نکش ! آی نکش!!
*بیشتر گوششون رو کشید *
لئو : اگه واقعا نگران امی بودید مثل بچه ها باهم بحث نمیکردید ... یالا برید بیرون آلینا کارتون داره ... سریع باشید !
عزرائیل: خب ول کن که بتونیم بریم ...
مایکل : برای اولین بار با عزی موافقم ...
*گوششون رو ول کرد و درحالی که دستشون رو روی گوششون گذاشته بودن رفتن تو حیاط قصر و آلینا هم همراهشون رفت*
لئو : امی الان خوبی ؟
امیلی : نه ... اصلا حالم خوب نیست ...
*اشک هام سرازیر شد *
امیلی : فکر میکردم امروز بهترین روز زندگیمه ولی گند زده شد تو حالم ... من نمیدونستم ... بعضی وقتا فکر میکنم عزی رو اصلا نمیشناسم ... چطور میتونه بهم دروغ بگه ... چطور میتونه همه چیز رو ازم مخفی کنه ...
*دستام رو روی صورتم گذاشتم و گریه میکردم *
لئو : میخوای یکم قدم بزنیم ؟ ... هوای تازه حالت رو بهتر میکنه
*اشک هام رو پاک کردم و از جام بلند شدم ، بازوی لئو رو گرفتم و رفتیم حیاط پشتی قصر ، همینطور قدم میزدیم ...*
لئو : از عزی عصبانی نباش ... شاید بنظر برسه همه چیز رو تحت کنترل داره ولی اصلا اینطور نیست ... اون بلد نبود همسر خوبی باشه ولی تو بهش یاد دادی من تاحالا ندیدم عزی انقدر نگران کسی بشه .. خیلی دل باخته ی تو شده .. میدونم بعضی از عادت هاش واقعا رو عصابن و دوست داری گردنش رو خرود کنی
امیلی: نه دیگه در اون حد ...
لئو : درکل... منظورم اینه که اون فقط قصد داره ازت محافظت کنه
امیلی : ولی اون بهم نگفت که نامزد سابق کاترینه
*لئو اخم کرد *
لئو : پسره ی .... *نفس عمیقی کشید * احتمالاً میخواسته تو موقعیت مناسب موضوع رو بهت بگه ... چون از چقتی برگشتی همش مشغول کارهای ازدواج بودید و امروز هم جشن عروسی تون بود
امیلی : منطقیه
لئو : اینا رو نمیگم چون عزی برادر دو قلو ی منه ... چون میدونم چه سختی هایی کشیده و همیشه سعی میکنه اونا رو تو قلبش دفن کنه و مثل یه راز پیش خودش نگه داره میگم ... لطفاً بهش سخت نگیر ... میدونم که خیلی دوستت داره و توهم هونقدر دوستش داری ... ولی عزی مثل یه بچه ی پنج ساله میمونه ... انگار تازه خلق شده ... فقط تو میتونی بهش کمک کنی
*به حرف های لئو فکر کردم ، درست میگفت .... *
امیلی : ممنون ..
لئو : کار خاصی نکردم ... بهتره بریم داخل هوا داره سرد میشه دلت نمیخواد که سرما بخوری و عزی حساس تر بشه
*خندیدم *
امیلی : وای نه اصلا !
- ۵.۱k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط