{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 65

*بعد از تاج گذاری، عزرائیل تعظیم کوچیکی به گاد کرد و با اقتدار وایستاد*

عزرائیل: ممنونم پدر..بابت همه چیز

*گاد چیزی نگفت و فقط عزی رو به آغوش کشید*

گاد: تو لیاقتشو داشتی پسرم.. به علاوه..امیدوارم که تونسته باشم کمی از اشتباهات گذشتمو جبران کرده باشم

عزرائیل: پدر..؟

*گاد لبخندی زد و به من اشاره کرد*

گاد: بیا اینجا عروس خوشگلم

*با استرس رفتم نزدیک تر و با خودم گفتم یعنی چیکارم داره*

گاد: ازت ممنونم دخترم.. تو نه تنها مسیر نور رو به پسرم نشون دادی، بلکه اثباتی هستی برای اینکه عشق..نژاد نمی‌شناسه..

امی: ممنون علیاحضرت-

*ولی گاد سریع حرفم رو اصلاح کرد*

گاد: نه نه نه.. میتونی بهم بگی پدر.. تو الان عضوی از خانواده مورنینگ استاری..امیلی..

*با اشاره گاد تاجی طلایی رو آوردن که برای من درست شده ، گاد با مهربانی هرچه تمام اون تاج رو روی سرم گذاشت و احساساتی شدم ، باورم نمیشد بلاخره حس خانواده داشتن رو داشتم *
*لبخند زدم و چشمام با اشک های خوشحالی خیس شد..این اولین بار بود که حس میکردم به یه جایی تعلق دارم*

امی: ممنون..بابت همه چیز

عزی: امی..؟ تو خوبی؟

امی: بهتر از این نبودم..

*پرش زمانی چند ساعت بعد*
*در حال صحبت با مهمونایی بودم که برای تبریک اومده بودن.. آه خیلی زیاد و رومخن..در همون حال همون پسر جوون اومد و منو از دستشون نجات داد*

هیمل: ببخشید.. ببخشید..ولی اگه میشه یه مقدار به بانو سخت نگیرید..به جاش میتونین از نوشیدنی ها و خوراکی ها لذت ببرین

*بهم چشمکی زد و بعد از رفتن مهمونا برای خوراکی و نوشیدنی.. عزرائیل اومد پیشمون*

عزی: امی بزار بهت معرفی کنم

*عزی به هیمل اشاره کرد و دستشو گذاشت رو شونه هیمل*

عزرائیل: این هیمله. هیمل مورنینگ ستار. کوچکترین برادر و در عین حال از قوی ترین ها.

هیمل: می‌دونم باید زود تر از اینا با هم آشنا می‌شویم.. ولی از آشناییتون خوشبختم بانو

*پرنده ای که هیمل ازش به عنوان قلم استفاده کرد روی شونش نشست*

*وقتی هیمل میخواست چیزی بگه، صداش کردن و هیمل با یه تعظیم کوچیک رفت*

عزرائیل: خب..نظرت؟

امی: خیلی خوش برخورده و هنرمند به نظر میاد

*عزرائیل تک خنده ای زد*

عزی: آره..اون واقعا یه هنرمنده.. شاعر و نوازنده.. و همچنین فرشته آزادی..
آزادی.. با وجود اون مثل نسیم دل انگیزی به همه جا میوزه.. هیمل..خب..چجوری بگم..هنوز در تعجبم که چطور با وجود همه چیز..اون جوری لبخند می‌زنه..

*نمیدونستم چی بگم..منظورش چی بود اون که عادی به نظر میرسید..یعنی پشت اون لبخند چی پنهان شده.. ولی خب..نمیخواستم فعلا بهش فک کنم..امروز..روز عروسیم بود..روزی که بالاخره شاد بودم و در کنار کسی که عاشقشم بودم..بلاخره به آرزو هام رسیدم*

****************************************************

اینم از پارت جدید امیدوارم از خوندنش لذت ببرید ...

این پارت رو با کمک هیمل جان نوشتم و از کمکش خیلی ممنونم ...
دیدگاه ها (۲۶)

پارت 182

رمان: در جست و جوی رستگاریپارت دومحیح چقد زود پارت دادم-____...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۷: شب اول، بدون تاج و تختخونه‌ی ساحلی کوچ...

پارت 182

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۱۰ تهیونگ هنگام رفتن برگشت.«نامیرا.»«هو...

چندپارتی تهیونگ

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط