{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╔════════════════════════════╗

╔════════════════════════════╗
پارت ۱۱۱ | «یک قدم نزدیک‌تر...» 🤍
╚════════════════════════════╝

چند روز بعد...

مانلی و تهیونگ بیشتر از همیشه کنار هم بودند.

اما هنوز...

هر دو می‌دانستند که زندگی فقط لحظه‌های آرام و شیرین نیست.

گاهی باید برای آینده هم تصمیم گرفت.


---

آن روز...

تهیونگ بعد از تمرین به دیدن مانلی رفت.

وقتی وارد اتاق طراحی شد...

دید مانلی پشت میز نشسته و غرق کار است.

تهیونگ چند لحظه ایستاد و نگاهش کرد.

مانلی بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

«می‌دونم اونجایی.»

تهیونگ خندید.

«از کجا فهمیدی؟»

مانلی لبخند زد.

«چون وقتی وارد می‌شی، همیشه چند ثانیه ساکت می‌ایستی.»

تهیونگ با تعجب گفت:

«تو اینو هم فهمیدی؟»

مانلی شانه بالا انداخت.

«چیزهای کوچیک رو یاد گرفتم.»

تهیونگ لبخند زد.

«پس من تنها کسی نیستم که حواسم به جزئیاته.»

مانلی خندید.
---

بعد از کمی صحبت...

تهیونگ یک جعبه‌ی کوچک روی میز گذاشت.

مانلی با تعجب نگاه کرد.

«این چیه؟»

تهیونگ گفت:

«یه چیز کوچیک.»

مانلی جعبه را باز کرد.

داخلش یک دستبند ساده و ظریف بود.

مانلی آرام گفت:

«تهیونگ...»

تهیونگ سریع گفت:

«نترس، چیز بزرگی نیست.»

«فقط... وقتی دیدمش، یاد تو افتادم.

مانلی لبخند زد.

«تو همیشه همینو می‌گی.»

تهیونگ گفت:

«چون همیشه واقعیه.

مانلی دستبند را نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

«می‌دونی؟»

«چی؟»

«قبلاً فکر می‌کردم عشق باید خیلی بزرگ و عجیب باشه.»

«ولی الان می‌بینم بیشترش همین چیزهای کوچیکه.»

تهیونگ لبخند زد.

همان لحظه...

صدای جیمین از پشت در آمد:

«ما مزاحم شدیم یا هنوز می‌تونیم وارد شیم؟»


---

مانلی و تهیونگ هر دو برگشتند.

جیمین، جونگکوک و جین پشت در ایستاده بودند.

جین با خنده گفت:

«نگران نباشید، فقط اومدیم ببینیم امروز چه کسی باعث شده تهیونگ این‌قدر لبخند بزنه.»

تهیونگ سرش را تکان داد.

«شماها واقعاً عوض نمی‌شید.»

جونگکوک خندید.

«نه، چون دیدن خوشحالیت جالبه.»

مانلی با لبخند به آن‌ها نگاه کرد.

برای اولین بار...

احساس کرد فقط تهیونگ نیست که او را پذیرفته.

آدم‌های مهم زندگی او هم کم‌کم جایش را کنار خودشان باز کرده‌اند.


---

شب...

مانلی قبل از خواب به دستبند نگاه کرد.

یک هدیه‌ی ساده بود...

اما پشتش پر از فکر و محبت بود.


---

و آن طرف...

تهیونگ هم به همان روز فکر می‌کرد.

به اینکه چقدر مسیرشان تغییر کرده بود.

از دو نفری که حتی حرف زدن برایشان سخت بود...

تا دو نفری که حالا آرام‌آرام آینده‌شان را کنار هم تصور می‌کردند.


---

╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۱۱ ✨

«گاهی یک قدم کوچک، شروع راهی است که آدم را به بزرگ‌ترین آرزوهایش نزدیک می‌کند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
دیدگاه ها (۱)

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۲ | «جایی که قلب انتخ...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۳ | «یک تصمیم بزرگ......

╔════════════════════════════╗پارت ۱۱۰ | «روزی که همه فهمیدن...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۹ | «قولی برای همیشه......

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۱ | «یک روز فقط برای ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط