{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╔════════════════════════════╗

╔════════════════════════════╗
پارت ۱۰۹ | «قولی برای همیشه...» 🤍
╚════════════════════════════╝

چند روز بعد...

بعد از آن روز کنار دریا...

یک آرامش خاص بین مانلی و تهیونگ به وجود آمده بود.

دیگر فقط درباره‌ی لحظه‌های حال حرف نمی‌زدند...

کم‌کم درباره‌ی آینده هم رویا می‌ساختند.


---

آن روز...

مانلی در اتاق طراحی مشغول کار بود.

تهیونگ وارد شد و چند لحظه فقط از دور نگاهش کرد.

مانلی متوجه شد.

سرش را بلند کرد و خندید.

«باز داری نگام می‌کنی؟»

تهیونگ لبخند زد.

«آره.»

مانلی با شیطنت گفت:

«چرا؟»

تهیونگ آرام جواب داد:

«چون هنوزم باورم نمی‌شه کسی مثل تو وارد زندگی من شده.»

مانلی کمی خجالت کشید.

«تو زیادی حرفای قشنگ می‌زنی.»

تهیونگ خندید.

«ولی تو هنوزم با شنیدنش خجالت می‌کشی.»

مانلی سریع مشغول مرتب کردن طرح‌ها شد.

«نه هم نمی‌کشم!»

تهیونگ با لبخند گفت:

«صورتت یه چیز دیگه می‌گه.»

مانلی با خنده یک کاغذ برداشت و خواست به آرامی به سمتش بگیرد.

تهیونگ هم خندید و کمی عقب رفت.

برای چند دقیقه...

اتاق طراحی پر از خنده شد.


---

عصر...

وقتی کارشان تمام شد...

تهیونگ مانلی را به یک کافه‌ی کوچک برد.

جایی آرام و دور از شلوغی.

مانلی گفت:

«این همه برنامه برای یه قهوه؟»

تهیونگ لبخند زد.

«نه... برای اینکه یه چیزی بهت بگم.»

مانلی با کنجکاوی نگاهش کرد.


تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«من نمی‌دونم آینده دقیقاً چی برامون نوشته.»

«ولی یه چیز رو می‌دونم...»

مانلی گوش داد.

«می‌خوام همیشه کسی باشم که کنارت احساس آرامش می‌کنی.»

مانلی لبخند آرامی زد.

«تو همین الانشم همینطوری.»

تهیونگ دستش را روی میز گذاشت و گفت:

«قول می‌دم هر وقت سخت بود، فرار نکنم.»

«حرف بزنم.»

«کنارت بمونم.»

مانلی چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد گفت:

«منم قول می‌دم فقط وقتی خوشحالی کنارت نباشم.»

«وقتی خسته‌ای و ناراحتی هم کنارت باشم.»

تهیونگ لبخند زد.

---

شب...

وقتی بیرون آمدند، هوا کمی سرد بود.

تهیونگ آرام شال مانلی را مرتب کرد.

مانلی با لبخند گفت:

«تو همیشه این کارو می‌کنی.»

تهیونگ گفت:

«چون همیشه حواسم بهت هست.»

مانلی سرش را پایین انداخت.

اما این بار لبخندش را پنهان نکرد.


---

قبل از خداحافظی...

هر دو چند لحظه همان‌جا ایستادند.

نه عجله‌ای برای رفتن داشتند...

نه حرفی برای گفتن.

فقط همان حس خوبِ کنار هم بودن.

مانلی آرام گفت:

«شب بخیر، تهیونگ.»

تهیونگ لبخند زد.

«شب بخیر، مانلی.»


---

آن شب...

هر دو فهمیدند که رابطه‌شان فقط درباره‌ی لحظه‌های شیرین نیست.

درباره‌ی انتخاب کردن همدیگر...

هر روز، دوباره و دوباره بود.


---

╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۰۹ ✨

«بعضی قول‌ها با صدای بلند گفته نمی‌شوند؛ در رفتارهای کوچک هر روز دیده می‌شوند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
دیگه نزدیک پارت هایه اخر میشیم
دیدگاه ها (۳)

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۸ | «یک روز دور از همه....

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۰۷ | «یک سورپرایز کوچک...

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۵ | «وقتی لبخندت دلیل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط