امروز به جایی شلیک کردن که پنج کیلومتر یا کمتر از من فاصل
امروز به جایی شلیک کردن که پنج کیلومتر یا کمتر از من فاصله داشت و منبع نفت بود .
میخواهم چیزی را که دیدم بنویسم ، اکنون دقیقا دو ساعت بعد از حادثه است .
انفجارها آپارتمان را میلرزاندند .
از همون موقع دکمهٔ شون رو زده بودن .
همون کسی که شب ها موهاشو ناز میکردم روی کاناپه تا بتونه بخوابه ، چمدونش رو زیر تخت گذاشته بود .
به آرامی نوازش اش میکرد و اما من فقط موهایش را نوازش میکردم .
شیشه ها هم لحظه ها بعد پایین آمد .
و خیابان در شعله ها محو میشد اما من چیزی نمیدیدم ، در فاصلهٔ دومتری از پنجره ، مترسک شده بودم و پنجره را میدیدم که کاملا نارنجی شده بود .
جیغ و فریاد از همهٔ دیوار ها می آمد و در زمانی ثابت ، با همهمهٔ زمزمه وار ، وحشت زده تلفیق میشد .
لحظه ای ایستادم ، چند ضربه انفجار از بیرون پنجره نعره زد .
دنیا چقدر کوچک بود ، وقتی کل خیابان را تصور میکردم زیر رگبار .
تمام خانه میلرزید و ضربهٔ دیگر می آمد .
در وحشت نفسی بالا میآمد و ناگهان ضربهٔ دیگر ...
به سقفی که میلرزید خیره شدم ، چه بود ؟
من مُرده بودم ، اما تمام بدنم حرکت میکرد ، میخواستم لباس بپوشم ، میخواستم به صدای همسایه ها گوش بدم ، میخواستم از پنجره به بیرون نگاه کنم .
اما ...
لحظه ای بعد همه چیز آرام بود ....
کنار پنجره رفتم با وحشتی که سرتاپا درونم نعره میزد ، با این آگاهی که میمیرم و با این نادانی که مرگ چگونه است .
مردم پشت سر هم ، ردیف تن ها با لباس هایی که در تاریکی محو بودند .
جیغ سرسام آوری که از حلق زن ها بیرون میآمد ، مرا روانی میکرد .
آرام شدم و به دور دست ها نگاه کردم ، پشت ردیف درختان ، تا ارتفاع فجیعی آتش زبانه میکشید ، شعله های نارنجی رنگ در آسمان ، از بین دود تیره رنگ جان میگرفتند ، ثانیه ای خاموش بودند در پشت ابر سیاه متعفن و ثانیه ای بعد ناگاه شعله ای از بین آن همه دود ، بیرون می آمد و مستقیم درون چشمانم فرو میرفت .
گویی بمب اتم است .
دود سیاه رنگ ، اما دقت کنید که دود سیاه رنگ به ضخامتی که هرگز ندیده ام تا آسمان میرفت ، تا آسمانی که هرگز ندیده ام .
حرامزاده ، هنوز از درون سیخ شده بودم و اما تجمعی از اطلاعاتِ درون مغزم ، به بدن گستاخم حرارت حیات میبخشید .
حرکت کن
...
فرار کن
...
شاید تنها ترسی که داشتم سوراخ شدن سقف بود .
بیشتر ، قبل از آنکه به لب پنجره بروم و آن منظره کسشعر را ببینم ، تصور میکردم که خیابان را به رگبار انفجار بسته اند ، حس میکردم کاملا مغلوب شده ام .
اما حالا ، فقط یک تروما بود .
ترومایی که تا هفته ها ، هرگاه غافل شوم ، همراه با ضربان نبضم ، زمینِ زیر پایم میلرزد و چهارستون خانه ، ذوب میشود .
اما این فقط نبض است ؟
یا انفجار ....
من فقط می ایستم و ثانیه ای بعد گردن دراز میکنم و نگاه میکنم پنجره ای را که در شعله هایی از دور دست ، نارنجی شده .
به راستی این همان نور نئون است .
حرامزاده ، پیکری بین آوار میماند یا میلگردی در اثر سقوط شکمم را پاره میکند .
چرا باید هنگام انفجار ، صندلی را عقب میکشیدم و به زیر میز خیره میشدم ، آیا آنجا جای امنی بود ، در حالی که دقایقی بعد زیر آوار خرد شده و چوب های تیز اش ، آلوده به خون من ، زیباترین میشوند.
هنوز هم ، وقتی این متن را مینویسم ، درست پشت سرم خالی میشود و با صدای مهیبی فرو میروم در دره ای که نمیدانم به کدام جهنمی ختم میشود .
کاش خانواده ای نداشتم که با هر انفجار قلبم را برشته کنند .
چون اگر نداشتمشون ، هم برای مرگ آماده بودم و هم برای بقا ...
تقدیم به همسایه ام که سی ثانیه پس از انفجار ، چادر بر سر کشید و پله ها را مضطرب پایین رفت .
میخواهم چیزی را که دیدم بنویسم ، اکنون دقیقا دو ساعت بعد از حادثه است .
انفجارها آپارتمان را میلرزاندند .
از همون موقع دکمهٔ شون رو زده بودن .
همون کسی که شب ها موهاشو ناز میکردم روی کاناپه تا بتونه بخوابه ، چمدونش رو زیر تخت گذاشته بود .
به آرامی نوازش اش میکرد و اما من فقط موهایش را نوازش میکردم .
شیشه ها هم لحظه ها بعد پایین آمد .
و خیابان در شعله ها محو میشد اما من چیزی نمیدیدم ، در فاصلهٔ دومتری از پنجره ، مترسک شده بودم و پنجره را میدیدم که کاملا نارنجی شده بود .
جیغ و فریاد از همهٔ دیوار ها می آمد و در زمانی ثابت ، با همهمهٔ زمزمه وار ، وحشت زده تلفیق میشد .
لحظه ای ایستادم ، چند ضربه انفجار از بیرون پنجره نعره زد .
دنیا چقدر کوچک بود ، وقتی کل خیابان را تصور میکردم زیر رگبار .
تمام خانه میلرزید و ضربهٔ دیگر می آمد .
در وحشت نفسی بالا میآمد و ناگهان ضربهٔ دیگر ...
به سقفی که میلرزید خیره شدم ، چه بود ؟
من مُرده بودم ، اما تمام بدنم حرکت میکرد ، میخواستم لباس بپوشم ، میخواستم به صدای همسایه ها گوش بدم ، میخواستم از پنجره به بیرون نگاه کنم .
اما ...
لحظه ای بعد همه چیز آرام بود ....
کنار پنجره رفتم با وحشتی که سرتاپا درونم نعره میزد ، با این آگاهی که میمیرم و با این نادانی که مرگ چگونه است .
مردم پشت سر هم ، ردیف تن ها با لباس هایی که در تاریکی محو بودند .
جیغ سرسام آوری که از حلق زن ها بیرون میآمد ، مرا روانی میکرد .
آرام شدم و به دور دست ها نگاه کردم ، پشت ردیف درختان ، تا ارتفاع فجیعی آتش زبانه میکشید ، شعله های نارنجی رنگ در آسمان ، از بین دود تیره رنگ جان میگرفتند ، ثانیه ای خاموش بودند در پشت ابر سیاه متعفن و ثانیه ای بعد ناگاه شعله ای از بین آن همه دود ، بیرون می آمد و مستقیم درون چشمانم فرو میرفت .
گویی بمب اتم است .
دود سیاه رنگ ، اما دقت کنید که دود سیاه رنگ به ضخامتی که هرگز ندیده ام تا آسمان میرفت ، تا آسمانی که هرگز ندیده ام .
حرامزاده ، هنوز از درون سیخ شده بودم و اما تجمعی از اطلاعاتِ درون مغزم ، به بدن گستاخم حرارت حیات میبخشید .
حرکت کن
...
فرار کن
...
شاید تنها ترسی که داشتم سوراخ شدن سقف بود .
بیشتر ، قبل از آنکه به لب پنجره بروم و آن منظره کسشعر را ببینم ، تصور میکردم که خیابان را به رگبار انفجار بسته اند ، حس میکردم کاملا مغلوب شده ام .
اما حالا ، فقط یک تروما بود .
ترومایی که تا هفته ها ، هرگاه غافل شوم ، همراه با ضربان نبضم ، زمینِ زیر پایم میلرزد و چهارستون خانه ، ذوب میشود .
اما این فقط نبض است ؟
یا انفجار ....
من فقط می ایستم و ثانیه ای بعد گردن دراز میکنم و نگاه میکنم پنجره ای را که در شعله هایی از دور دست ، نارنجی شده .
به راستی این همان نور نئون است .
حرامزاده ، پیکری بین آوار میماند یا میلگردی در اثر سقوط شکمم را پاره میکند .
چرا باید هنگام انفجار ، صندلی را عقب میکشیدم و به زیر میز خیره میشدم ، آیا آنجا جای امنی بود ، در حالی که دقایقی بعد زیر آوار خرد شده و چوب های تیز اش ، آلوده به خون من ، زیباترین میشوند.
هنوز هم ، وقتی این متن را مینویسم ، درست پشت سرم خالی میشود و با صدای مهیبی فرو میروم در دره ای که نمیدانم به کدام جهنمی ختم میشود .
کاش خانواده ای نداشتم که با هر انفجار قلبم را برشته کنند .
چون اگر نداشتمشون ، هم برای مرگ آماده بودم و هم برای بقا ...
تقدیم به همسایه ام که سی ثانیه پس از انفجار ، چادر بر سر کشید و پله ها را مضطرب پایین رفت .
- ۲.۵k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط