کلمه ها ، پشت مه وسیعی از سردرد ، تک به تک  بی معنا میشون

کلمه ها ، پشت مه وسیعی از سردرد ، تک به تک  بی معنا میشوند .
تنها از پشت همین مه غلیظ ، فکر ها را با چند ورق قرص نصف می‌کند .
نمی‌داند چه هستند ، نوافن ؟
به هر حال صبح وقتی به اداره می‌رفت چیزی روی میز پاتختی نگذاشته بود به جز چند بسته نوافن .
اما حالا بعد از زوزهٔ غروب ، در پایان روز کل روز فریاد میزند که : فراموشش کن .
و لابد قرص ها را هم بدون آب بلعید .
یک پیکر که با لجن تفاوتی نمیکند ، در حیات اجباری اش ، روی جهنم کاناپه به خواب رفت ...
اما طلوع چگونه خواهد بود ؟
فریبنده ؟
یا دردناک ؟
بالاخره بهتر است فریبنده باشد و به او لذت پوشیدن لباس و خوردن صبحانه و کار کردن در اداره را بدهد ، تا دردناک ...
دیدگاه ها (۰)

007-آلما ویسکی - پارت ۴۰

ITERATION 144

"دوستم‌داشته‌باش:)🤎" [5]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط