{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۱

پارت ۳۱
ساعت هفت و پنجاه دقیقه‌ی شب...
جونگ‌کوک جلوی خانه‌ی قدیمی ایستاده بود.
خانه سال‌ها بود خالی مانده بود؛ پنجره‌های خاک‌گرفته، دیوارهای ترک‌خورده و حیاطی که علف‌های هرز تمامش را گرفته بودند.
آریانا کنار او ایستاد.
ـ اینجا واقعاً خونه‌ی جین بوده؟
جونگ‌کوک آرام سر تکان داد.
ـ آره.
چند ثانیه به خانه خیره ماند.
ـ آخرین باری که اینجا بودم... بچه بودم.
آریانا با احتیاط گفت:
ـ اگه نمی‌خوای، می‌تونیم برگردیم.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
ـ نه.
بعد دستگیره‌ی در را پایین آورد.
در با صدای بلندی باز شد.
قیژژژ...
داخل خانه تاریک و سرد بود.
نور چراغ‌قوه‌ی گوشی جونگ‌کوک روی دیوارهای خاک‌گرفته می‌افتاد.
آریانا آرام گفت:
ـ سوآ گفت یه چیزی اینجاست.
جونگ‌کوک جواب داد:
ـ جین همیشه یه جای مخفی برای وسایلش داشت.
ـ کجا؟
جونگ‌کوک چند لحظه فکر کرد.
بعد به سمت اتاقی در انتهای راهرو رفت.
ـ اینجا.
داخل اتاق، یک کمد چوبی قدیمی قرار داشت.
جونگ‌کوک درش را باز کرد.
چیزی نبود.
آریانا گفت:
ـ مطمئنی؟
جونگ‌کوک دستش را پشت کمد برد.
ـ صبر کن...
صدای تق کوچکی آمد.
کمد کمی جابه‌جا شد.
پشت آن، یک دریچه‌ی کوچک در دیوار بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ اینو چطور پیدا کردی؟
جونگ‌کوک لبخند کمرنگی زد.
ـ جین همیشه می‌گفت رازها رو باید جایی قایم کرد که هیچ‌کس بهش شک نکنه.
دریچه را باز کرد.
داخلش یک جعبه‌ی فلزی کوچک بود.
جونگ‌کوک جعبه را بیرون آورد.
قفل داشت.
آریانا پرسید:
ـ کلیدش رو داری؟
جونگ‌کوک سرش را تکان داد.
ـ نه.
چند ثانیه به قفل نگاه کرد.
بعد چیزی را از گردنش بیرون آورد.
همان گردنبند نقره‌ای.
پشت پلاک، یک کلید کوچک مخفی شده بود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ پس کلیدش از اول پیش تو بود؟
جونگ‌کوک آرام گفت:
ـ نمی‌دونستم برای اینه.
کلید را داخل قفل گذاشت.
تق.
جعبه باز شد.
داخلش چند عکس، یک فلش و یک دفترچه‌ی کوچک بود.
آریانا دفترچه را برداشت.
صفحه‌ی اول فقط یک جمله داشت:
«اگر کسی این دفتر را پیدا کرد، یعنی من نتوانستم حقیقت را بگویم.»
جونگ‌کوک نفسش بند آمد.
ـ جین...
آریانا صفحه‌ی بعد را باز کرد.
نوشته بود:
«من به کسی اعتماد کردم که نباید می‌کردم.»
صفحه‌ی بعد:
«اون می‌خواد تقصیر همه‌چیز رو گردن جونگ‌کوک بندازه.»
جونگ‌کوک با ناباوری گفت:
ـ یعنی... جین می‌دونسته؟
آریانا صفحه‌ی بعد را ورق زد.
اما نصف صفحه پاره شده بود.
فقط چند کلمه باقی مانده بود:
«اگر برای من اتفاقی افتاد... دنبال...»
ادامه‌ی جمله کنده شده بود.
ناگهان صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین آمد.
هر دو خشکشـان زد.
آریانا آرام گفت:
ـ کسی اینجاست...
جونگ‌کوک سریع چراغ گوشی را خاموش کرد.
دست آریانا را گرفت و او را پشت دیوار کشید.
صدای قدم‌ها از پله‌ها بالا می‌آمد.
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
جونگ‌کوک خیلی آرام کنار گوش آریانا گفت:
ـ هر اتفاقی افتاد، ازم جدا نشو.
آریانا نفسش را حبس کرد.
سایه‌ی یک نفر روی دیوار افتاد.
و بعد...
صدایی آشنا در تاریکی گفت:
ـ می‌دونستم بالاخره پیداش می‌کنید.
جونگ‌کوک با شنیدن صدا، چشم‌هایش را بست.
مدیر مدرسه بود.
پایان پارت ۳۱...
اگه تا اینجا همراه داستان بودی، یعنی ارزش ادامه دادن داره... فالو کنو لایک کن عسیسم🎀#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۰ صبح روز بعد...آریانا از همان لحظه‌ای که وارد مدرسه ش...

پارت ۲۹ |جونگ‌کوک هنوز به عکس خیره شده بود.آریانا آرام گفت:ـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط