{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

::

::
بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم بزرگ و زیبا شده بود ، به او گفتم کبریت هایت کو میخواهم این سرزمین را به آتش بکشم ؟ خنده
ی تلخی زد و گفت : کبریت هایم را نخریدند ، سالهاست که خودم را میفروشم…
::
دیدگاه ها (۶)

♔ راسـت مـیگن ، ، ، ♚♔ آدما مـثـہ نوشـــتہ هـاشـــون نـیـسن...

در آینه دختری دارد بغض می کندبیایید بغلش کنیدبه او بگویید هم...

یــــہ روزے . . . . .همہ ے زخمهاے زندگے خوب میشہ .... امــــ...

تو پارکــــ بود با دوستاشــــ ...بــه اطرافــــ نگــــــا کـ...

دختر کوچولو p6سرمو چرخوندم که جاده رو ببینم چشمم به...یه عما...

پلیس در آستانه مافیا پارت 25 از کجا فهمید از کجا فهمید میخوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط