وقتی وسط فیلم دیدن شبکه رو عوض کردی
وقتی وسط فیلم دیدن شبکه رو عوض کردی...
(بنگچان)
با چشم های خوابالو، مشغول دیدن مستندِ کانگورو های استرالیای بود(خب بچه خوشش میاد خودشو تو تلویزیون ببینه🤷♀️)
که یهو شبکه عوض شد...
چان: هیییییییی جای مهم بوددد
کنترل رو از دستت کشید...
تو: ولی من میخوام باب اسفنجی ببینممم
چشماش گرد شد
چان: وایییی، قبلا هم در موردش حرف زدیم... سنت از این بچه بازیا گذشته... درک نمیکنم که چه جذابیتی برات دار_
تو: نکنه باید یاد آوری کنم دیشب موقعِ پینوکیو دیدن مچت رو گرفتم...
(لینو)
جلوی تلویزیون نشسته بود و سرش توی موبایلش بود...
تو: مینهوو... نمیبینی؟
جوابی نگرفتی...
دستت رو تکون دادی...
تو: مینهوووو...
بازم جوابی نگرفتی...
کنترل رو برداشتی و شبکه رو عوض کردی...
لینو: یااااا... نمیبینی دارم میبینم؟
تو: تنها چیزی که میبینم اینکه تو سرت تو گوشیته
گوشیش رو خاموش کرد هل داد کنار خودش...
مینهو: خیلی خب، حالا خاموشش کردم... بزن شبکه قبلی...
تو: دیگه دیره..
مینهو: یاااااا بزن شبکه قبلی تا نکشتمت...
تو : دیگه دیره لی مینهوو
از جاش بلند شد و شروع کرد به دویدن دنبالت...
(چانگبین)
داش فیلم میدید که شبکه رو عوض کردی...
بهت نگاه گیجی کرد...
کنترل رو از دستت گرفت و زد شبکه قبل
توهم دوباره کنترل رو از دستش گرفتی زدی شبکه ای خودت میخواستی...
اونم دوباره کنترل رو ازت گرفت و زد شبکه قبلی
(تا ابد ادامه دارد...)
(هیونجین)
تلویزیون داشت برنامه ای که خود هیون توش مجری شده بود رو پخش میکرد...
یه بالش روی زانو هاش گذاشته بود و یکی از ارنج هاش رو روی بالش فشار میداد و با دست دیگه اش، داشت چند ثانیه یکبار قاشق بستنی رو به سمت لب هاش هدایت میکرد...
کنارش نشستی... چشمات خسته بود و با بی حوصلگی لب زدی..
تو: تا کی میخوای بستنی های ملت رو کش بری؟
همچنان تمام حواسش به تلویزیون بود...
هیون: هوم؟
چشم چرخوندی و به سمتش برگشتی
تو: گفتم؛ تا کی میخوای بستی های منو بخوری؟ ها؟
جوابی نداد و به تلویزیون خیره موند... انگار اصلا وجود نداشتی و همین باعث شد کفرت در بیاد و پَسِ سری ای نسارش کنی...
هیون: اخخخ
دستش رو پشت گردنش گذاشت؛ دست به سینه شدی..
هیون: چیکار میکنی؟؟
کنترل تلویزیون رو از کنار پاش بر داشتی و کانال رو عوض کردی..
هیون: داشتم برنامه رو میدیدم...
جوابی بهش ندادی... اونم بهت خیره موند..
تو: اوه راستی...
ظرف بستنی رو از توی دستش کشیدی بیرون و شروع به خوردن بستنی ای که هیون بدون اجازه ت برش داشته بود، کردی...
هیون هم ناراحت شد رفت توی اتاق باهات قهر کرد🫤
(هان)
ایشونم داشت کیک تولدِ شبِ پیشش رو میخورد که جناب عالی دوییدی رفتی تلویزیون رو کردی...
چشمام گرد شد
هان: چیکا_
تو: ساکت شو ببینم...
بهت نگاه کرد...
رفتی کنارش نشستی...
تو: چشمات قرمز شده انقد به اون تلویزیون نگاه کردییی...
به کیکش نگاهی انداختی و دوباره نگاهت رو به هان دادی و کیکو از دستش بیرون کشیدی(گشنه😞)
هان: هییی کیک م رو بدههه...
و دیگه انقدر مشغول کشمکش شدید که هان تلویزیون رو یادش رفت...
#استریکیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
(بنگچان)
با چشم های خوابالو، مشغول دیدن مستندِ کانگورو های استرالیای بود(خب بچه خوشش میاد خودشو تو تلویزیون ببینه🤷♀️)
که یهو شبکه عوض شد...
چان: هیییییییی جای مهم بوددد
کنترل رو از دستت کشید...
تو: ولی من میخوام باب اسفنجی ببینممم
چشماش گرد شد
چان: وایییی، قبلا هم در موردش حرف زدیم... سنت از این بچه بازیا گذشته... درک نمیکنم که چه جذابیتی برات دار_
تو: نکنه باید یاد آوری کنم دیشب موقعِ پینوکیو دیدن مچت رو گرفتم...
(لینو)
جلوی تلویزیون نشسته بود و سرش توی موبایلش بود...
تو: مینهوو... نمیبینی؟
جوابی نگرفتی...
دستت رو تکون دادی...
تو: مینهوووو...
بازم جوابی نگرفتی...
کنترل رو برداشتی و شبکه رو عوض کردی...
لینو: یااااا... نمیبینی دارم میبینم؟
تو: تنها چیزی که میبینم اینکه تو سرت تو گوشیته
گوشیش رو خاموش کرد هل داد کنار خودش...
مینهو: خیلی خب، حالا خاموشش کردم... بزن شبکه قبلی...
تو: دیگه دیره..
مینهو: یاااااا بزن شبکه قبلی تا نکشتمت...
تو : دیگه دیره لی مینهوو
از جاش بلند شد و شروع کرد به دویدن دنبالت...
(چانگبین)
داش فیلم میدید که شبکه رو عوض کردی...
بهت نگاه گیجی کرد...
کنترل رو از دستت گرفت و زد شبکه قبل
توهم دوباره کنترل رو از دستش گرفتی زدی شبکه ای خودت میخواستی...
اونم دوباره کنترل رو ازت گرفت و زد شبکه قبلی
(تا ابد ادامه دارد...)
(هیونجین)
تلویزیون داشت برنامه ای که خود هیون توش مجری شده بود رو پخش میکرد...
یه بالش روی زانو هاش گذاشته بود و یکی از ارنج هاش رو روی بالش فشار میداد و با دست دیگه اش، داشت چند ثانیه یکبار قاشق بستنی رو به سمت لب هاش هدایت میکرد...
کنارش نشستی... چشمات خسته بود و با بی حوصلگی لب زدی..
تو: تا کی میخوای بستنی های ملت رو کش بری؟
همچنان تمام حواسش به تلویزیون بود...
هیون: هوم؟
چشم چرخوندی و به سمتش برگشتی
تو: گفتم؛ تا کی میخوای بستی های منو بخوری؟ ها؟
جوابی نداد و به تلویزیون خیره موند... انگار اصلا وجود نداشتی و همین باعث شد کفرت در بیاد و پَسِ سری ای نسارش کنی...
هیون: اخخخ
دستش رو پشت گردنش گذاشت؛ دست به سینه شدی..
هیون: چیکار میکنی؟؟
کنترل تلویزیون رو از کنار پاش بر داشتی و کانال رو عوض کردی..
هیون: داشتم برنامه رو میدیدم...
جوابی بهش ندادی... اونم بهت خیره موند..
تو: اوه راستی...
ظرف بستنی رو از توی دستش کشیدی بیرون و شروع به خوردن بستنی ای که هیون بدون اجازه ت برش داشته بود، کردی...
هیون هم ناراحت شد رفت توی اتاق باهات قهر کرد🫤
(هان)
ایشونم داشت کیک تولدِ شبِ پیشش رو میخورد که جناب عالی دوییدی رفتی تلویزیون رو کردی...
چشمام گرد شد
هان: چیکا_
تو: ساکت شو ببینم...
بهت نگاه کرد...
رفتی کنارش نشستی...
تو: چشمات قرمز شده انقد به اون تلویزیون نگاه کردییی...
به کیکش نگاهی انداختی و دوباره نگاهت رو به هان دادی و کیکو از دستش بیرون کشیدی(گشنه😞)
هان: هییی کیک م رو بدههه...
و دیگه انقدر مشغول کشمکش شدید که هان تلویزیون رو یادش رفت...
#استریکیدز#بنگچان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
- ۵.۱k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط