خون و مخمل
خون و مخمل
Part=۱۲
---
☕ کافه هونگده – ساعت ۶ عصر
مین-سو تنها وارد کافه شد. تهیونگ گوشه نشسته بود، با یه لیوان چای سبز. لبخند زد، ولی ته لبخندش سرد بود.
تهیونگ: (بدون بلند شدن) فکر میکردم نمیای.
مین-سو: (نشست روبهرویش) گردنبند رو برگردوندم. نمیتونم.
تهیونگ: (نگاهی به گردنبند کرد) جیمین گفت؟
مین-سو: مهم نیست کی گفت. نه.
تهیونگ: (لیوان رو کنار زد) مین-سو... تو چقدر از دنیایی که توشی میدونی؟
مین-سو: (مکث) به اندازهی کافی.
تهیونگ: (نزدیکتر شد) جیمین هیچوقت بهت نگفت که چطور شد سارا فرار کرد؟ چطور شد نوکتیس نابود شد؟ چرا ملکه آرا اینقدر از جیمین متنفره؟
مین-سو: (آهسته) تو چرا اینقدر از جیمین بدت میاد؟
تهیونگ: (خندید – نه از روی خوشحالی، از روی درد) من از جیمین متنفرم. چون ۱۰ سال پیش، برادرمو کشت.
مین-سو: (جا خورد) برادرت؟
تهیونگ: آره. هوک. (مکث) برادر من هوکه.
مین-سو: (عقب رفت) هوک... برادر توئه؟
تهیونگ: (جعبه سیگار درآورد – ولی روشن نکرد) ۱۰ سال پیش، ما سه تا بودیم. من، برادرم هوک، و جیمین. شریک. تا اینکه یه مأموریت رید. جیمین اشتباه کرد. برادرم مجبور شد انتخاب کنه. (نگاه توی چشم مین-سو) اون جیمین رو انتخاب کرد. من رو نه.
مین-سو: (دستش میلرزید) هوک میدونه تو زندهای؟
تهیونگ: (سری تکون داد) آره. ولی به جیمین نگفته. چون جیمین اگه بفهمه هوک هنوز منو دوست داره... هوک رو میکشه.
مین-سو: (اشک توی چشماش) این همه دروغ...
تهیونگ: (دستش رو گرفت) نه عزیزم. این همه حقیقت. فقط تو تا حالا نمیدونستی.
مین-سو دستش رو کشید. بلند شد.
مین-سو: من میرم.
تهیونگ: (بلند نشد) برو. ولی بدون... هر چی جیمین بهت بگه، نصفش دروغه. اون نمیخواد حقیقت رو بدونی. چون اگه بدونی... دیگه هیچوقت برنمیگردی پیشش.
---
🚗 بازگشت به عمارت – توی تاکسی
مین-سو به پنجره نگاه میکرد. اشکش خشک شده بود. گردنبند توی دستش بود. نمیگذاشت توی جیبش. میخواست هر لحظه یادش بیاد.
چرا جیمین نگفته بود هوک برادر تهیونگه؟
چرا هوک هیچوقت اشاره نکرده بود؟
آیا جیمین واقعاً برادر تهیونگ رو کشته؟
توی ذهنش، یه جمله از مادرش پیچید:
«بعضی حقیقتا رو باید خودت پیدا کنی. چون هیچکس بهت نمیگه.»
---
ادامه دارد.....
Part=۱۲
---
☕ کافه هونگده – ساعت ۶ عصر
مین-سو تنها وارد کافه شد. تهیونگ گوشه نشسته بود، با یه لیوان چای سبز. لبخند زد، ولی ته لبخندش سرد بود.
تهیونگ: (بدون بلند شدن) فکر میکردم نمیای.
مین-سو: (نشست روبهرویش) گردنبند رو برگردوندم. نمیتونم.
تهیونگ: (نگاهی به گردنبند کرد) جیمین گفت؟
مین-سو: مهم نیست کی گفت. نه.
تهیونگ: (لیوان رو کنار زد) مین-سو... تو چقدر از دنیایی که توشی میدونی؟
مین-سو: (مکث) به اندازهی کافی.
تهیونگ: (نزدیکتر شد) جیمین هیچوقت بهت نگفت که چطور شد سارا فرار کرد؟ چطور شد نوکتیس نابود شد؟ چرا ملکه آرا اینقدر از جیمین متنفره؟
مین-سو: (آهسته) تو چرا اینقدر از جیمین بدت میاد؟
تهیونگ: (خندید – نه از روی خوشحالی، از روی درد) من از جیمین متنفرم. چون ۱۰ سال پیش، برادرمو کشت.
مین-سو: (جا خورد) برادرت؟
تهیونگ: آره. هوک. (مکث) برادر من هوکه.
مین-سو: (عقب رفت) هوک... برادر توئه؟
تهیونگ: (جعبه سیگار درآورد – ولی روشن نکرد) ۱۰ سال پیش، ما سه تا بودیم. من، برادرم هوک، و جیمین. شریک. تا اینکه یه مأموریت رید. جیمین اشتباه کرد. برادرم مجبور شد انتخاب کنه. (نگاه توی چشم مین-سو) اون جیمین رو انتخاب کرد. من رو نه.
مین-سو: (دستش میلرزید) هوک میدونه تو زندهای؟
تهیونگ: (سری تکون داد) آره. ولی به جیمین نگفته. چون جیمین اگه بفهمه هوک هنوز منو دوست داره... هوک رو میکشه.
مین-سو: (اشک توی چشماش) این همه دروغ...
تهیونگ: (دستش رو گرفت) نه عزیزم. این همه حقیقت. فقط تو تا حالا نمیدونستی.
مین-سو دستش رو کشید. بلند شد.
مین-سو: من میرم.
تهیونگ: (بلند نشد) برو. ولی بدون... هر چی جیمین بهت بگه، نصفش دروغه. اون نمیخواد حقیقت رو بدونی. چون اگه بدونی... دیگه هیچوقت برنمیگردی پیشش.
---
🚗 بازگشت به عمارت – توی تاکسی
مین-سو به پنجره نگاه میکرد. اشکش خشک شده بود. گردنبند توی دستش بود. نمیگذاشت توی جیبش. میخواست هر لحظه یادش بیاد.
چرا جیمین نگفته بود هوک برادر تهیونگه؟
چرا هوک هیچوقت اشاره نکرده بود؟
آیا جیمین واقعاً برادر تهیونگ رو کشته؟
توی ذهنش، یه جمله از مادرش پیچید:
«بعضی حقیقتا رو باید خودت پیدا کنی. چون هیچکس بهت نمیگه.»
---
ادامه دارد.....
- ۶۹۴
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط