خون ومخمل
خون ومخمل
part=۷
عمارت هوک – ۱۰ ساعت بعد
مین-سو روی مبل نشسته بود. کتاب مادرش رو باز کرد، صفحه آخر:
«دخترم، اگه اینو میخونی، یعنی من مردم. ولی ناراحت نباش. من همیشه توی کتاب زندهام. اگه یه روز دیدی جیمین تنها شد... پیشش بمون. اون لیاقت تنهایی رو نداره.»
در باز شد. جیمین اومد تو. لباساش خون بود. صورتش سفید. چشماش خالی.
مین-سو: (بلند شد) جیمین! چی شد؟
جیمین: (ندیدش) هوک... یه قبر کن.
هوک: (جا خورد) برای کی؟
جیمین: الماس روح رو دارم. ولی سارا... (صداش شکست) سارا دیگه نیست.
مین-سو: (جیغ زد) مامان؟! مامان اونجا بود؟
جیمین: (بهش نگاه کرد) آره. و من... (دستش رو بالا آورد – هنوز میلرزید) من کشتمش.
مین-سو: (عقب رفت) نه... دروغ میگی...
جیمین: (نزدیکتر شد) مجبور بودم. اون دیگه خودش نبود. یه هیولا شده بود.
مین-سو: (گریه کرد) چرا؟! چرا اون رو تنها گذاشتی؟! چرا منو با خودت نبردی؟!
جیمین: (دستش رو دراز کرد) میخواستم ازت محافظت کنم.
مین-سو: (دستش زد کنار) نه! تو فقط میخواستی تنها بمیری.
یونا جلو اومد. مین-سو رو بغل کرد. هوک ایستاده بود، صورتش سنگی بود.
هوک: (به جیمین) تقصیر تو نبود.
جیمین: (نشست روی زمین) میدونم. ولی تقصیر من بود که ۲۰ سال پیش ولش کردم بره.
یونا: (به مین-سو) بیا بریم upstairs. به استراحت نیاز داری.
مین-سو رفت. ولی ته پله ایستاد. برگشت.
مین-سو: جیمین...
جیمین: (سرش پایین بود) جان؟
مین-سو: مادرم توی کتاب نوشته "اگه تنها شد، پیشش بمون". (مکث) من میمونم. ولی اگه دوباره تنهام بذاری... میرم و هیچوقت برنمیگردم.
جیمین سرش رو بلند کرد. چشماش خیس بود.
جیمین: (آهسته) میمونی؟
مین-سو: (بغض کرد) میمونم. فقط به خاطر مادرم.
رفت بالا.
جیمین موند توی سالن خالی. هوک کنارش نشست.
هوک: سارا... چه جور آدمی بود؟
جیمین: (به سقف نگاه کرد) تنها کسی که بهم یاد داد عشق یعنی چی. (مکث) و تنها کسی که نشونم داد عشق چطور میکشه.
هوک: (دستش رو گذاشت روی شونهاش) تموم شد.
جیمین: (سری تکون داد) نه. تازه شروع شده.
---
ادامه دارد...
part=۷
عمارت هوک – ۱۰ ساعت بعد
مین-سو روی مبل نشسته بود. کتاب مادرش رو باز کرد، صفحه آخر:
«دخترم، اگه اینو میخونی، یعنی من مردم. ولی ناراحت نباش. من همیشه توی کتاب زندهام. اگه یه روز دیدی جیمین تنها شد... پیشش بمون. اون لیاقت تنهایی رو نداره.»
در باز شد. جیمین اومد تو. لباساش خون بود. صورتش سفید. چشماش خالی.
مین-سو: (بلند شد) جیمین! چی شد؟
جیمین: (ندیدش) هوک... یه قبر کن.
هوک: (جا خورد) برای کی؟
جیمین: الماس روح رو دارم. ولی سارا... (صداش شکست) سارا دیگه نیست.
مین-سو: (جیغ زد) مامان؟! مامان اونجا بود؟
جیمین: (بهش نگاه کرد) آره. و من... (دستش رو بالا آورد – هنوز میلرزید) من کشتمش.
مین-سو: (عقب رفت) نه... دروغ میگی...
جیمین: (نزدیکتر شد) مجبور بودم. اون دیگه خودش نبود. یه هیولا شده بود.
مین-سو: (گریه کرد) چرا؟! چرا اون رو تنها گذاشتی؟! چرا منو با خودت نبردی؟!
جیمین: (دستش رو دراز کرد) میخواستم ازت محافظت کنم.
مین-سو: (دستش زد کنار) نه! تو فقط میخواستی تنها بمیری.
یونا جلو اومد. مین-سو رو بغل کرد. هوک ایستاده بود، صورتش سنگی بود.
هوک: (به جیمین) تقصیر تو نبود.
جیمین: (نشست روی زمین) میدونم. ولی تقصیر من بود که ۲۰ سال پیش ولش کردم بره.
یونا: (به مین-سو) بیا بریم upstairs. به استراحت نیاز داری.
مین-سو رفت. ولی ته پله ایستاد. برگشت.
مین-سو: جیمین...
جیمین: (سرش پایین بود) جان؟
مین-سو: مادرم توی کتاب نوشته "اگه تنها شد، پیشش بمون". (مکث) من میمونم. ولی اگه دوباره تنهام بذاری... میرم و هیچوقت برنمیگردم.
جیمین سرش رو بلند کرد. چشماش خیس بود.
جیمین: (آهسته) میمونی؟
مین-سو: (بغض کرد) میمونم. فقط به خاطر مادرم.
رفت بالا.
جیمین موند توی سالن خالی. هوک کنارش نشست.
هوک: سارا... چه جور آدمی بود؟
جیمین: (به سقف نگاه کرد) تنها کسی که بهم یاد داد عشق یعنی چی. (مکث) و تنها کسی که نشونم داد عشق چطور میکشه.
هوک: (دستش رو گذاشت روی شونهاش) تموم شد.
جیمین: (سری تکون داد) نه. تازه شروع شده.
---
ادامه دارد...
- ۲.۰k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط