my ex
my ex
p.26
گوشی روی میز افتاده بود. کنار لیوان قهوهی نیمهخورده، کنار صورت خستهای که از سه روز پیش رنگ درست حسابی ندیده بود.
ا.ت داشت ویدیوهای کار جدیدش رو ادیت میکرد که اون نوتیف لعنتی اومد بالا.
جونگکوک:
-نمیدونم چطور باید جبران کنم. فقط میخوام بدونی که فهمیدم… دیر، ولی فهمیدم.
برای چند لحظه فقط زل زد به صفحه. نه نفس کشید، نه پلک زد.
هر کلمهاش یه چیزی رو توی وجودش تکون میداد.
«فهمیدم.»
چی رو فهمیدی؟ ضربهها رو؟ فریادها رو؟ اون شب لعنتی که...
ا.ت گوشی رو قفل کرد. گذاشتش کنار.
دستش لرزید. یه نفس عمیق کشید، به خودش گفت:
+آروم باش… اون فقط یه پیام فرستاده. همین. هیچ چی عوض نشده.
ولی تهِ دلش... یه احساس عجیبِ دوگانه داشت. نه بخشش بود، نه نفرت کامل؛ یه چیزی بین خستگی و تهی بودن.
اون حس لعنتی که انگار حتی نفرت کردن هم انرژی میخواد، و دیگه نداریش.
رفت جلوی آینهی کوچیک اتاقش. زیر چشمهاش گود افتاده بود. با خودش زمزمه کرد:
+اون پشیمونه؟ باشه. ولی من دیگه نمیخوام هیچکسی هیچچیو برام جبران کنه.
روی میز یه دفتر باز بود، بین برگههای کار. یه کلمه نوشت:
تموم شد.
اما نگاش هنوز رو نقطهی آخر موند. چون دروغ گفتن به خودت آسون نیست.
گوشی دوباره لرزید. این بار از جیمین بود:
جیمین:
«حالت خوبه؟ فقط خواستم بدونی لازم نیست تنها باشی.»
لبخند کمرنگی رو لبش نشست.
جواب داد:
+خوبم 🙂(همین استیکره که لباش میخنده چشماش گریه میکنه،حال ا.ت رو توی این استیکر گفتم) فقط خستم. ولی ممنون که پرسیدی.
پیام رو فرستاد و نشست لب تخت.
پنجره باز بود؛ باد خنک خورد به صورتش.
نگاه کرد به آسمون شب و با یه صدای خیلی آروم گفت:
+کاش این دفعه واقعاً فهمیده باشی… جونگکوک.
بعد لامپ رو خاموش کرد.
دفعهی اولی بود که خوابش برد بدون گریه..........
ادامه دارد.........
پارت هدیه🥳🥳
p.26
گوشی روی میز افتاده بود. کنار لیوان قهوهی نیمهخورده، کنار صورت خستهای که از سه روز پیش رنگ درست حسابی ندیده بود.
ا.ت داشت ویدیوهای کار جدیدش رو ادیت میکرد که اون نوتیف لعنتی اومد بالا.
جونگکوک:
-نمیدونم چطور باید جبران کنم. فقط میخوام بدونی که فهمیدم… دیر، ولی فهمیدم.
برای چند لحظه فقط زل زد به صفحه. نه نفس کشید، نه پلک زد.
هر کلمهاش یه چیزی رو توی وجودش تکون میداد.
«فهمیدم.»
چی رو فهمیدی؟ ضربهها رو؟ فریادها رو؟ اون شب لعنتی که...
ا.ت گوشی رو قفل کرد. گذاشتش کنار.
دستش لرزید. یه نفس عمیق کشید، به خودش گفت:
+آروم باش… اون فقط یه پیام فرستاده. همین. هیچ چی عوض نشده.
ولی تهِ دلش... یه احساس عجیبِ دوگانه داشت. نه بخشش بود، نه نفرت کامل؛ یه چیزی بین خستگی و تهی بودن.
اون حس لعنتی که انگار حتی نفرت کردن هم انرژی میخواد، و دیگه نداریش.
رفت جلوی آینهی کوچیک اتاقش. زیر چشمهاش گود افتاده بود. با خودش زمزمه کرد:
+اون پشیمونه؟ باشه. ولی من دیگه نمیخوام هیچکسی هیچچیو برام جبران کنه.
روی میز یه دفتر باز بود، بین برگههای کار. یه کلمه نوشت:
تموم شد.
اما نگاش هنوز رو نقطهی آخر موند. چون دروغ گفتن به خودت آسون نیست.
گوشی دوباره لرزید. این بار از جیمین بود:
جیمین:
«حالت خوبه؟ فقط خواستم بدونی لازم نیست تنها باشی.»
لبخند کمرنگی رو لبش نشست.
جواب داد:
+خوبم 🙂(همین استیکره که لباش میخنده چشماش گریه میکنه،حال ا.ت رو توی این استیکر گفتم) فقط خستم. ولی ممنون که پرسیدی.
پیام رو فرستاد و نشست لب تخت.
پنجره باز بود؛ باد خنک خورد به صورتش.
نگاه کرد به آسمون شب و با یه صدای خیلی آروم گفت:
+کاش این دفعه واقعاً فهمیده باشی… جونگکوک.
بعد لامپ رو خاموش کرد.
دفعهی اولی بود که خوابش برد بدون گریه..........
ادامه دارد.........
پارت هدیه🥳🥳
- ۷۹۹
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط