my ex
my ex
p.28
شوت آخر که تموم شد، همه شروع کردن جمعوجور کردن وسایل. نورها خاموش شد، صداها کم شد.
ا.ت داشت براشون لیست رنگها و محصولاتی که استفاده شده رو مینوشت که یه سایهی آشنا جلوی میز افتاد.
جونگکوک.
آروم، بدون زور، بدون عصبانیت.
فقط ایستاده بود.
– «میتونیم چند دقیقه حرف بزنیم؟ فقط حرف… همین.»
ا.ت سرشو بلند نکرد. برگه رو گذاشت کنار.
+ «الان وقتش نیست.»
– «میدونم… ولی اگه باز بندازیمش عقب، هیچوقت اتفاق نمیافته.»
ا.ت بالاخره نگاهش کرد.
نه محکم، نه عصبی.
یه نگاه خسته. نگاه کسی که خیلی چیزها رو قورت داده و دیگه توان جنگیدن نداره.
جونگکوک نفسش رو داد بیرون.
– «اون شب… لایو… رفتارم… همهش مسخره بود. خودم که میبینم، از خودم بدم میاد.»
ا.ت هیچ واکنشی نشون نداد.
جونگکوک ادامه داد:
– «من… نمیدونم چطور باید درستش کنم. همین پیامایی که فرستادم، نصفش رو پاک کردم. چون میدونستم ازم متنفر میشی اگه بخونیش.»
ا.ت سرد گفت:
+ «مسئله متنفر بودن نیست.»
جونگکوک مکث کرد.
– «پس چیه؟»
ا.ت خیلی آروم دستهاشو بهم گره کرد و گفت:
+ «اعتماد.»
جونگکوک انگار همون یک کلمه، لگد زد وسط روحش.
خم شد، دستشو گذاشت پشتی صندلی، انگار دنبال هوا میگشت.
ا.ت ادامه داد:
+ «وقتی اعتماد میریزه، حتی پشیمونی هم نمیتونه جمعش کنه.»
چند ثانیه سکوت.
گوشیها، نورها، صدای پای تیم… همه محو شده بود.
جونگکوک آروم گفت:
– «میدونم… دیر فهمیدم. خیلی دیر. و نمیخوام بهت دروغ بگم، نمیدونم حتی امیدی هست یا نه.»
ا.ت زیرلب گفت:
+ «نیست.»
جونگکوک سرشو پایین انداخت. اولین بار بود که بدون دعوا، بدون داد زدن، شکستخورده به نظر میرسید.
– «باشه… اگه نمیخوای قبولم کنی… حق داری. فقط یه چیزو بدون… حتی اگه هیچوقت برنگردی، من اون آدمی که اون شب بودم… دیگه نمیخوام باشم. به خاطر تو… و به خاطر خودم.»
ا.ت چشمهاشو بست. نه از ناراحتی.
از خستگی.
+ «من نمیخوام به عقب برگردم.»
جونگکوک لبشو گاز گرفت.
یه قدم عقب رفت.
صدای گرفتهاش شکست:
– «باشه… فقط… بهم اجازه بده حداقل توی کار، کاری کنم اذیت نشی.»
ا.ت با همون لحن آرام گفت:
+ «همین کافیه.»
جونگکوک خواست برگرده بره، اما درست سر در، مکث کرد.
برنگشت، ولی گفت:
– «متأسفم… برای همه چی.»
و رفت.
ا.ت همونجا موند.
حتی اشک هم نریخت.
چون دردش دیگه از حد اشک گذشته بود.
ولی یه چیز توی این مکالمه، مثل سوزن تو ذهنش گیر کرد:
“من اون آدمی که اون شب بودم… دیگه نمیخوام باشم.”
این یعنی چی؟
پشیمونی؟
ترس؟
یا شروع یه بازی جدید؟.......
ادامه دارد......
پارت هدیه🥳🥳
p.28
شوت آخر که تموم شد، همه شروع کردن جمعوجور کردن وسایل. نورها خاموش شد، صداها کم شد.
ا.ت داشت براشون لیست رنگها و محصولاتی که استفاده شده رو مینوشت که یه سایهی آشنا جلوی میز افتاد.
جونگکوک.
آروم، بدون زور، بدون عصبانیت.
فقط ایستاده بود.
– «میتونیم چند دقیقه حرف بزنیم؟ فقط حرف… همین.»
ا.ت سرشو بلند نکرد. برگه رو گذاشت کنار.
+ «الان وقتش نیست.»
– «میدونم… ولی اگه باز بندازیمش عقب، هیچوقت اتفاق نمیافته.»
ا.ت بالاخره نگاهش کرد.
نه محکم، نه عصبی.
یه نگاه خسته. نگاه کسی که خیلی چیزها رو قورت داده و دیگه توان جنگیدن نداره.
جونگکوک نفسش رو داد بیرون.
– «اون شب… لایو… رفتارم… همهش مسخره بود. خودم که میبینم، از خودم بدم میاد.»
ا.ت هیچ واکنشی نشون نداد.
جونگکوک ادامه داد:
– «من… نمیدونم چطور باید درستش کنم. همین پیامایی که فرستادم، نصفش رو پاک کردم. چون میدونستم ازم متنفر میشی اگه بخونیش.»
ا.ت سرد گفت:
+ «مسئله متنفر بودن نیست.»
جونگکوک مکث کرد.
– «پس چیه؟»
ا.ت خیلی آروم دستهاشو بهم گره کرد و گفت:
+ «اعتماد.»
جونگکوک انگار همون یک کلمه، لگد زد وسط روحش.
خم شد، دستشو گذاشت پشتی صندلی، انگار دنبال هوا میگشت.
ا.ت ادامه داد:
+ «وقتی اعتماد میریزه، حتی پشیمونی هم نمیتونه جمعش کنه.»
چند ثانیه سکوت.
گوشیها، نورها، صدای پای تیم… همه محو شده بود.
جونگکوک آروم گفت:
– «میدونم… دیر فهمیدم. خیلی دیر. و نمیخوام بهت دروغ بگم، نمیدونم حتی امیدی هست یا نه.»
ا.ت زیرلب گفت:
+ «نیست.»
جونگکوک سرشو پایین انداخت. اولین بار بود که بدون دعوا، بدون داد زدن، شکستخورده به نظر میرسید.
– «باشه… اگه نمیخوای قبولم کنی… حق داری. فقط یه چیزو بدون… حتی اگه هیچوقت برنگردی، من اون آدمی که اون شب بودم… دیگه نمیخوام باشم. به خاطر تو… و به خاطر خودم.»
ا.ت چشمهاشو بست. نه از ناراحتی.
از خستگی.
+ «من نمیخوام به عقب برگردم.»
جونگکوک لبشو گاز گرفت.
یه قدم عقب رفت.
صدای گرفتهاش شکست:
– «باشه… فقط… بهم اجازه بده حداقل توی کار، کاری کنم اذیت نشی.»
ا.ت با همون لحن آرام گفت:
+ «همین کافیه.»
جونگکوک خواست برگرده بره، اما درست سر در، مکث کرد.
برنگشت، ولی گفت:
– «متأسفم… برای همه چی.»
و رفت.
ا.ت همونجا موند.
حتی اشک هم نریخت.
چون دردش دیگه از حد اشک گذشته بود.
ولی یه چیز توی این مکالمه، مثل سوزن تو ذهنش گیر کرد:
“من اون آدمی که اون شب بودم… دیگه نمیخوام باشم.”
این یعنی چی؟
پشیمونی؟
ترس؟
یا شروع یه بازی جدید؟.......
ادامه دارد......
پارت هدیه🥳🥳
- ۹۱۰
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط