تکاپو پارت 62: آزادی؟
تکاپو پارت 62: آزادی؟
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
در اتاقِ نیمهتاریکِ بیمارستان، دامیان با چشمانی که به پنجره خیره مانده بود، به اخباری فکر میکرد که لحظاتی پیش از تلویزیونِ کوچکِ کنار تخت شنیده بود. نامِ برادرش، «دیمیتریوس دزموند»، به عنوان رهبرِ جدیدِ «حزب وحدت ملی» در زیرنویسِ شبکهها میدرخشید.
«دیمیتریوس…» دامیان در ذهنش زمزمه کرد. «برادرم جایگاهِ پدر را گرفته است. این یعنی خونی که آن مردِ بیرحم (داناوان) در رگهای حزب میریخت، دیگر قرار نیست جاری باشد.»
او به آنیا نگاه کرد که کنارش خوابیده بود. آرامشِ چهرهی آنیا، حتی با وجودِپانسمانها، برای دامیان دنیایی از معنا داشت. «حالا که قدرت به دستِ ماست… یعنی بالاخره آن دیواری که دورم کشیده شده بود فرو ریخته؟ آیا حالا میتوانم آن کسی باشم که همیشه میخواستم؟ بدونِ دستورهایِ پدر… بدونِ آن فشارِ خفقانآور برای عالی بودن…»
ضربانِ قلبش تندتر شد. ذهنش جسورتر میشد: «آیا میتوانم… میتوانم خانوادهای که همیشه آرزویش را داشتم تشکیل دهم؟ با آنیا؟… یعنی این قدرت میتواند برای من آزادیِ انتخاب به همراه بیاورد؟ نه برای سیاست… بلکه برای عشق؟»
او کاملاً ساکت بود. حتی پلک هم نمیزد تامبادا آنیا بیدار شود و این جریانِ فکریِ خصوصیاش را به زبان بیاورد. او میدانست که هنوز خیلی زود است؛ آنها هنوز در بیمارستان بودند و زخمهایشان حتی التیام نیافته بود. اما برای اولین بار در هفده سالِ زندگیاش، دامیان به جای دیدنِ «وظیفه»، «آینده» را میدید.
در همان لحظه، درِ اتاق به آرامی باز شد. دیمیتریوس با ظاهری آراسته و چهرهای که نگران بود اما سعی میکرد آن را پشت نقابِ قدرت پنهان کند، وارد شد. او به سمتِ تختِ دامیان آمد. نگاهِ دیمیتریوس به برادر کوچکش که افتاده بود، سرشار از مهرِ برادرانهای بود که هیچگاه اجازه نداشتند درحضورِ داناوان نشان دهند.
دیمیتریوس با صدایی آرام که فقط دامیان بشنود، گفت: «همه چیز تموم شد، دامیان. اون دیگه نمیتونه به هیچکدومِ ما آسیبی بزنه. من این مسئولیت رو پذیرفتم فقط برای اینکه… برای اینکه تو بتونی در آرامش بزرگ بشی. تا وقتی که تو برگردی، من نگهبانِ این قفس هستم تا تو بتونی به دنیایِ خودت برسی.»
دامیان فقط سرش را به نشانهی تأیید تکان داد، اما در دلش فریاد میزد: «برادر، تو نمیدونی که دنیایِ من الان همینجاست، کنارِ همین دختری که برای نجاتم جونش رو به خطر انداخت.»آنیا که هنوز در خواب و بیداری بود، زیرِ لب چیزی نامفهوم گفت و دامیان بلافاصله دستش را به سمتِ دستِ آنیا برد، اما مردد ماند و در نیمهراه متوقف شد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
در اتاقِ نیمهتاریکِ بیمارستان، دامیان با چشمانی که به پنجره خیره مانده بود، به اخباری فکر میکرد که لحظاتی پیش از تلویزیونِ کوچکِ کنار تخت شنیده بود. نامِ برادرش، «دیمیتریوس دزموند»، به عنوان رهبرِ جدیدِ «حزب وحدت ملی» در زیرنویسِ شبکهها میدرخشید.
«دیمیتریوس…» دامیان در ذهنش زمزمه کرد. «برادرم جایگاهِ پدر را گرفته است. این یعنی خونی که آن مردِ بیرحم (داناوان) در رگهای حزب میریخت، دیگر قرار نیست جاری باشد.»
او به آنیا نگاه کرد که کنارش خوابیده بود. آرامشِ چهرهی آنیا، حتی با وجودِپانسمانها، برای دامیان دنیایی از معنا داشت. «حالا که قدرت به دستِ ماست… یعنی بالاخره آن دیواری که دورم کشیده شده بود فرو ریخته؟ آیا حالا میتوانم آن کسی باشم که همیشه میخواستم؟ بدونِ دستورهایِ پدر… بدونِ آن فشارِ خفقانآور برای عالی بودن…»
ضربانِ قلبش تندتر شد. ذهنش جسورتر میشد: «آیا میتوانم… میتوانم خانوادهای که همیشه آرزویش را داشتم تشکیل دهم؟ با آنیا؟… یعنی این قدرت میتواند برای من آزادیِ انتخاب به همراه بیاورد؟ نه برای سیاست… بلکه برای عشق؟»
او کاملاً ساکت بود. حتی پلک هم نمیزد تامبادا آنیا بیدار شود و این جریانِ فکریِ خصوصیاش را به زبان بیاورد. او میدانست که هنوز خیلی زود است؛ آنها هنوز در بیمارستان بودند و زخمهایشان حتی التیام نیافته بود. اما برای اولین بار در هفده سالِ زندگیاش، دامیان به جای دیدنِ «وظیفه»، «آینده» را میدید.
در همان لحظه، درِ اتاق به آرامی باز شد. دیمیتریوس با ظاهری آراسته و چهرهای که نگران بود اما سعی میکرد آن را پشت نقابِ قدرت پنهان کند، وارد شد. او به سمتِ تختِ دامیان آمد. نگاهِ دیمیتریوس به برادر کوچکش که افتاده بود، سرشار از مهرِ برادرانهای بود که هیچگاه اجازه نداشتند درحضورِ داناوان نشان دهند.
دیمیتریوس با صدایی آرام که فقط دامیان بشنود، گفت: «همه چیز تموم شد، دامیان. اون دیگه نمیتونه به هیچکدومِ ما آسیبی بزنه. من این مسئولیت رو پذیرفتم فقط برای اینکه… برای اینکه تو بتونی در آرامش بزرگ بشی. تا وقتی که تو برگردی، من نگهبانِ این قفس هستم تا تو بتونی به دنیایِ خودت برسی.»
دامیان فقط سرش را به نشانهی تأیید تکان داد، اما در دلش فریاد میزد: «برادر، تو نمیدونی که دنیایِ من الان همینجاست، کنارِ همین دختری که برای نجاتم جونش رو به خطر انداخت.»آنیا که هنوز در خواب و بیداری بود، زیرِ لب چیزی نامفهوم گفت و دامیان بلافاصله دستش را به سمتِ دستِ آنیا برد، اما مردد ماند و در نیمهراه متوقف شد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۶۶
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط