{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 63: پوکر!

تکاپو پارت 63: پوکر!
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
در راهرویِ ساکتِ بیمارستان، لوید با قدم‌هایی نامنظم حرکت می‌کرد. او از اتاقِ دامیان و آنیا خارج شده بود، اما سنگینیِ آنچه دیده بود، از سنگینیِ بدنش هم بیشتر بود. او تمامِ آن نگاه‌های پنهانی،هیجانی که در چشمانِ دامیان دیده بود را دیده بود.

لوید به دیوارِ سردِ راهرو تکیه داد و آهی کشید. در ذهنش، یک جنگِ تمام‌عیار در جریان بود. «باید به یور بگویم؟» از خود پرسید. «رابطه‌ی آن‌ها فراتر از یک دوستیِ ساده‌ی دورانِ نوجوانی است. اگر یور بداند که قلبِ دامیان دزموند، متعلق به آنیاست، آیا این موضوع باعثِ شکستِ ماموریتِ“استریکس” می‌شود؟ یا برعکس، ممکن است این پیوند، تنها نقطه ضعفِ اصلیِ خانواده‌ی دزموند باشد که می‌توان از آن استفاده کرد؟»

او می‌دانست که افشای این موضوع می‌تواند تمامِ نقشه‌های استریکس را نقش بر آب کند، اما سکوت کردن هم مثلِ نگهداریِ یک بمبِ ساعتی در جیب بود. لوید با خودش کلنجار می‌رفت؛ بینِ وفاداری به ماموریت و حقیقتِ تلخی که در چشم‌های آن دو پسر و دختر می‌دید.

در داخلِ اتاق، پس از آنکه دیمیتریوس با آن هیبتِ باشکوه و آرامشِ مردانه‌اش از اتاق خارج شد تا به کارهایِ جدیدش در حزب برسد، سکوتِ سنگینی برقرار شد.

ناگهان، صدایِ خش‌خشِ ملایمی از تختِ آنیا شنیده شد. آنیا، با همان چشمانی که انگار تمامِ جهان را در سکوتِ خود تحلیل می‌کرد، آرام چشم‌هایش را باز کرد. او حتی با وجودِ درد، چهره‌ای کاملاً بی‌تفاوت و «پوکر» داشت؛ انگار نه انگار که تازه از هوش آمده است.

او به دامیان که هنوز در افکارِ خود غرق بود، نگاه کرد و با صدایی تخت و بدونِ هیچِ هیجانی گفت: «دامیان…»

دامیان، با سرعتی که خودش هم از آن جا خورد و با تمامِ تلاشش سعی کرد پنهانش کند ، از روی تختِ خود پرید و به سمتِ تختِ آنیا رفت. او سعی کرد نفسش را منظم کند و با صدایی که بیش از حد جدی شده بود، پرسید: «بله؟ چیزی می‌خوای؟»

آنیا، بدون اینکه حتی پلک بزند و با همان چهره‌ی سنگی و بی‌روح، نگاهش را روی دامیان قفل کرد و گفت: «چرا اینقدر خوشحالی؟ چی شده؟»

دامیان برای یک لحظه خشکش زد. او می‌خواست بگوید: «چون برادرم رهبر شد و من بالاخره می‌توانم با تو باشم!» اما بلافاصله، تمامِ قدرتِ کنترلِ خود را به کار گرفت. او حتی سعی کرد چهره‌اش را از آنیا هم «پوکرتر» و بی‌روح‌تر کند.او با نگاهی سرد و بی‌تفاوت، طوری که انگار اصلاً به آن هیجانِ چند لحظه‌ی پیش ربطی ندارد، گفت: «نمی‌دونم، برو خودت چک کن.»

و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ آنیا بماند، با قدم‌هایی که سعی می‌کرد کاملاً استوار به نظر برسند، به سمتِ تختِ خودش برگشت و خودش را با بی‌خیالی روی آن پهن کرد. اما زیرِ پوستِ آن چهره‌ی بی‌تفاوت، قلبش مثلِ طبل می‌کوبید.

آنیا در حالی که به سقف خیره شده بود، زیرِ لب زمزمه کرد: «دروغگویِ کوچک…»
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
☆~پایـــــان فصل 3~♡
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 62: آزادی؟ 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍در اتاقِ نیمه‌تاریکِ بیمارست...

تکاپو پارت 61:اتاق فکر تاریک🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍در طبقه‌ی صدمِ برجِ مر...

ماموریت ۰۰۷ صورتی پارت ۱۲ فصل ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط