Echo oF Midnight
Echo oF Midnight
Part¹:
ویو آرا:
همیشه گفتم و باز هم میگم این دنیا ترسناک نیست آدم هاش ترسناکن میدونی مطمئنم همه تجربش کردن اینکه یکی رو ببینی ولی بی دلیل ازش خوشت نیاد حتی دلیل هم نداری فقط میگی من از این خوشم نمیاد کلی بهش تهمت میزنی مسخرش میکنی پشت سرش حرف درمیاری برای منم همینجوریه یه سری افراد که من رو خوب نمیشناسن بهم یه حرف هایی میزنن که واقعا خودم خجالت میکشم بخونمشون فقط میدونن من ایرانیم و چیز هایی که توی بیوگرافی که کمپانی منتشر کرده رو میدونن وگرنه هیچی نمیدونن و زود قضاوت میکنن
خوب بیخیال من آرام یه دختر ایرانیم و ۱۵ سالمه و تا همینجا کافیه چون حوصله ندارم🙂
چند روزه که صبح زود از خواب بیدار میشم مثلا حدود ساعت ۴ یا ۵ صبح با درد پام بیدار میشم و بعدش هم دیگه خوابم نمیبره نمیدونم چه عادت گوهی هست که اومده سراغم ولی خوب...
چیکار میشه کرد مثل بقیه روز ها بازم زود بیدار شدم ساعت ۴ و نیم بود و مثل همیشه درد پام شروع شد آااا راستی یادم رفت بگم من رباط پام پاره هست🙂
و این موضوع رو از اعضا مخفی کردم چون بنظر خدم چیز مهمی نبود و لزومی نداشت که این قدر جدیش بگیرم پس....
مخفیش کردم ...😆
حوصله هیچی رو نداشتم پس رفتم و یه دوش گرفتم و حوصله خشک کردن موهام رو نداشتم از اونجایی که موهام کوتاهن خودشون خشک میشن پس بیخیال خواستم از پله ها برم پایین ولی مگه این پام میذاشت😫
شبیه پنگوئن راه میرفتم اصلا کلا نمیتونستم پام رو قشنگ خم کنم راه برم(زانوش رباطش پارست)
با هرچی بدبختی بود رفتم سمت آشپزخونه گشنم بود در یخچال رو باز کردم که با کلی شیرموز مواجه شدم هعی🙄
بازم جونگ کوک یخچال رو پر از شیرموز کرد حالا که کوک خوابیده برم یه شیرموز بخورم چی میشه مگه😈
همینکه دستم رو بردم سمت شیرموز صدای جونگ کوک رو کنار گوشم که گفت
جونگ کوک: دست بزنی دستت رو میبرم
آرا: چنان جیغی کشیدم که ستون های خونه لرزید و کل اعضا با قیافه های پریشون و ترس از اتاقشون اومدن بیرون بجز یونگی خان
نگاهی به جونگ کوک انداختم که هنوز کنار گوشم بود و جونگ کوک هم از نگاهم فهمید و فرار کرد
آرا: جئون جونگ کوک اگر دستم بهت برسه زندت نمیزارممممممم(داد)
کوک: زبونشو آورد بیرون🤪
نامجون: باز شروع شد😮💨
جین: بگیرین بتمرگین(داد)
آرا و جونگ کوک: بی اهمیت افتادن دنبال هم و رفتن تو حیاط و دور استخر میچرخیدن
که آرا خانم حواسش پرت شد و با کله افتاد تو استخر
جونگ کوک: اخییییی(از خنده جر خورد)
آرا: زهرمار بیشعور گمشو بیا کمکم کن(حرصی)
نامجون: بچه بیا بالا الان باز سرما میخوری(داد)
آرا: خو یکی بیاد کمکم کنهههههه
میدونم بد شد ولی ببخشید😅
Part¹:
ویو آرا:
همیشه گفتم و باز هم میگم این دنیا ترسناک نیست آدم هاش ترسناکن میدونی مطمئنم همه تجربش کردن اینکه یکی رو ببینی ولی بی دلیل ازش خوشت نیاد حتی دلیل هم نداری فقط میگی من از این خوشم نمیاد کلی بهش تهمت میزنی مسخرش میکنی پشت سرش حرف درمیاری برای منم همینجوریه یه سری افراد که من رو خوب نمیشناسن بهم یه حرف هایی میزنن که واقعا خودم خجالت میکشم بخونمشون فقط میدونن من ایرانیم و چیز هایی که توی بیوگرافی که کمپانی منتشر کرده رو میدونن وگرنه هیچی نمیدونن و زود قضاوت میکنن
خوب بیخیال من آرام یه دختر ایرانیم و ۱۵ سالمه و تا همینجا کافیه چون حوصله ندارم🙂
چند روزه که صبح زود از خواب بیدار میشم مثلا حدود ساعت ۴ یا ۵ صبح با درد پام بیدار میشم و بعدش هم دیگه خوابم نمیبره نمیدونم چه عادت گوهی هست که اومده سراغم ولی خوب...
چیکار میشه کرد مثل بقیه روز ها بازم زود بیدار شدم ساعت ۴ و نیم بود و مثل همیشه درد پام شروع شد آااا راستی یادم رفت بگم من رباط پام پاره هست🙂
و این موضوع رو از اعضا مخفی کردم چون بنظر خدم چیز مهمی نبود و لزومی نداشت که این قدر جدیش بگیرم پس....
مخفیش کردم ...😆
حوصله هیچی رو نداشتم پس رفتم و یه دوش گرفتم و حوصله خشک کردن موهام رو نداشتم از اونجایی که موهام کوتاهن خودشون خشک میشن پس بیخیال خواستم از پله ها برم پایین ولی مگه این پام میذاشت😫
شبیه پنگوئن راه میرفتم اصلا کلا نمیتونستم پام رو قشنگ خم کنم راه برم(زانوش رباطش پارست)
با هرچی بدبختی بود رفتم سمت آشپزخونه گشنم بود در یخچال رو باز کردم که با کلی شیرموز مواجه شدم هعی🙄
بازم جونگ کوک یخچال رو پر از شیرموز کرد حالا که کوک خوابیده برم یه شیرموز بخورم چی میشه مگه😈
همینکه دستم رو بردم سمت شیرموز صدای جونگ کوک رو کنار گوشم که گفت
جونگ کوک: دست بزنی دستت رو میبرم
آرا: چنان جیغی کشیدم که ستون های خونه لرزید و کل اعضا با قیافه های پریشون و ترس از اتاقشون اومدن بیرون بجز یونگی خان
نگاهی به جونگ کوک انداختم که هنوز کنار گوشم بود و جونگ کوک هم از نگاهم فهمید و فرار کرد
آرا: جئون جونگ کوک اگر دستم بهت برسه زندت نمیزارممممممم(داد)
کوک: زبونشو آورد بیرون🤪
نامجون: باز شروع شد😮💨
جین: بگیرین بتمرگین(داد)
آرا و جونگ کوک: بی اهمیت افتادن دنبال هم و رفتن تو حیاط و دور استخر میچرخیدن
که آرا خانم حواسش پرت شد و با کله افتاد تو استخر
جونگ کوک: اخییییی(از خنده جر خورد)
آرا: زهرمار بیشعور گمشو بیا کمکم کن(حرصی)
نامجون: بچه بیا بالا الان باز سرما میخوری(داد)
آرا: خو یکی بیاد کمکم کنهههههه
میدونم بد شد ولی ببخشید😅
- ۴۴
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط