{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

* پارت ۸ *: آدرین

* پارت ۸ *: آدرین
از اینکه بهم گفت بابایی خیلی خوشحال شدم حس عجیبی بود لبخند زدم و گفتم 《اول میریم برای اتاقت وسیله بگیریم و برای خودت هم لباس های خوشگل بعد میریم خونه باشه؟》یک اخم ساختگی کوچیک روی صورتش معلوم شد، گفت《نگفتی مامان هم دارم؟》سرم رو تکون دادم و گفتم 《آره یه مامان خیلی خوشگل که مثل فرشته هاست 》حدس میزدم که رنگ مورد علاقش صورتی باشه اینو از لباس صورتی تور داری که تنش بود فهمیدم، موهاش حدودا تا کمرش بود و با یک گل سر طرح پروانه که اونم صورتی بود تزئین کرده بود.
دیدگاه ها (۰)

* پارت ۷ *:آدرین با شنیدن این حرف لبخندی روی صورتم نقش بست، ...

* پارت ۶*: آدرین اشاره ای به دختر بچه داخل بغلم کردم و گفتم ...

عشق در کتابخانه

عاشقت نیستم 🥀پارت 9خیلی خوب من دیگه برم خونه ساعت 16:00 شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط