{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

* پارت ۶*: آدرین

* پارت ۶*: آدرین
اشاره ای به دختر بچه داخل بغلم کردم و گفتم 《حوصله کار های اداری رو ندارم،پس وسایلش رو جمع کنید همین الان میبرمش》خانم مدیر سر تکون داد و رفت و بعد از چند دقیقه با چمدون صورتی کوچیکی برگشت . به بادیگاردم که کنارم وایساده بود نگاه کردم و بعد به چمدون اشاره زدم تا برش داره. از یتیم خونه خارج شدیم ، که در همون لحظه گوشیم زنگ خورد، تام بود جواب دادم《چی شده؟》گفت 《دختره داخل خونته،البته بیهوش 》
دیدگاه ها (۰)

* پارت ۷ *:آدرین با شنیدن این حرف لبخندی روی صورتم نقش بست، ...

* پارت ۸ *: آدرین از اینکه بهم گفت بابایی خیلی خوشحال شدم حس...

* پارت ۵ *:آدرین تام جایی نزدیک به عمارت پیاده شد، به یکی از...

* پارت ۴ *: آدرینخونسرد گفتم《میرم یه بچه به سرپرستی بگیرم》. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط