{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۹

پارت ۳۹
مرد مسلح چند قدم جلو آمد.
جونگ‌کوک ناخودآگاه جلوی آریانا ایستاد.
ـ عقب بمون.
آریانا با ترس گفت:
ـ جونگ‌کوک...
مرد اسلحه را بالا آورد.
ـ قهرمان‌بازی درنیار.
جونگ‌کوک بدون اینکه عقب برود گفت:
ـ اگه دنبال منی، بقیه رو ول کن.
مرد خندید.
ـ هنوز هم همونی هستی که جین می‌گفت...
ـ چی؟
ـ همیشه اول به فکر بقیه‌ای.
برای لحظه‌ای نگاه جونگ‌کوک تغییر کرد.
ـ تو جین رو می‌شناختی؟
مرد جواب نداد.
فقط گفت:
ـ اون خیلی بیشتر از چیزی که باید می‌فهمید.
مرد مسن ناگهان چراغ اضطراری راهرو را خاموش کرد.
همه‌جا تاریک شد.
ـ بدو!
جونگ‌کوک دست آریانا را گرفت.
ـ بیا!
هر چهار نفر به سمت راهروی پشتی دویدند.
صدای قدم‌های مرد پشت سرشان می‌آمد.
آریانا نفس‌نفس می‌زد.
ـ از کجا بریم؟!
مرد مسن فریاد زد:
ـ سمت راست!
آن‌ها وارد راهروی باریکی شدند.
پشت سرشان صدای شلیک پیچید.
بـــنگ!
آریانا از ترس ایستاد.
جونگ‌کوک فوراً او را کشید.
ـ وایسا نکن!
ـ ولی...
ـ آریانا، به من نگاه کن.
آریانا به چشم‌هایش نگاه کرد.
ـ تا وقتی من کنارتم، نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته.
دستش را گرفت و ادامه دادند.
چند دقیقه بعد...
آن‌ها از در پشتی بیمارستان بیرون زدند.
مرد مسن نفس‌نفس‌زنان گفت:
ـ ماشین اونجاست!
همگی سوار شدند.
جونگ‌کوک آخرین نفر وارد شد.
مرد مسن ماشین را روشن کرد و با سرعت از آنجا دور شدند.
آریانا هنوز شوکه بود.
ـ اون مرد... چرا دنبال ماست؟
مرد مسن چیزی نگفت.
جونگ‌کوک پرسید:
ـ شما می‌دونید اون کیه.
مرد چند لحظه سکوت کرد.
ـ اسمش «کانگ دو هیون»ه.
جونگ‌کوک با شنیدن اسم، اخم کرد.
ـ دو هیون...
سوآ گفت:
ـ این اسم رو قبلاً شنیدم.
مرد سر تکان داد.
ـ اون یکی از نزدیک‌ترین آدم‌های پدر جونگ‌کوک بود.
جونگ‌کوک به پنجره خیره شد.
ـ پس چرا جین ازش می‌ترسید؟
مرد جواب داد:
ـ چون جین فهمیده بود...
دو هیون پشت تمام اون اتفاق‌هاست.
آریانا آرام پرسید:
ـ پس پدر جونگ‌کوک چی؟
مرد لحظه‌ای مکث کرد.
ـ پدرتون...
جونگ‌کوک فوراً گفت:
ـ پدر من چی؟
مرد بالاخره جواب داد:
ـ پدر تو اون شب سعی کرد جلوی دو هیون رو بگیره.
جونگ‌کوک با ناباوری گفت:
ـ پس صدای پدرم توی فایل...
ـ اون صدا مربوط به قبل از حادثه بود.
جونگ‌کوک به صندلی تکیه داد.
اما هنوز یک سؤال بزرگ باقی مانده بود.
ـ پس جین چطور...
مرد جمله‌اش را کامل کرد:
ـ جین نمرده.
همه ساکت شدند.
آریانا با ناباوری گفت:
ـ چی؟
مرد به آینه نگاه کرد.
ـ جین زنده‌ست.
جونگ‌کوک احساس کرد قلبش ایستاده.
ـ شما مطمئنید؟
مرد سرش را تکان داد.
ـ چون...
من آخرین کسی بودم که بعد از حادثه با جین حرف زد.
پایان پارت ۳۹...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط