قهوه آتشین °
قهوه آتشین °
پارت چهارم°
ویو چویا:
صبح با نور کور کننده ای بیدار شدم و نشستم روی تختم به دستام نگاه کردم امروز دیگه وقتشه... امروز باید برم پیش.. آه
بلند شدم و آماده شدم دوش گرفتم و چیزی خوردم و لباسامو پوشیدم حدود ساعت ده که شد اومدم بیرون
دور و بر و نگاه میکردم همه با خانوادشون بیرون بودن ... منم یک زمانی خانواده داشتم آه نه مثل اونا ولی من اون احمق و داشتم و همین بس بود که دیگه اونم ندارم
امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمش هر لحظه.... هر لحظه دارم میشکنم به خودم اومدم که دیدم دم در آژانسم نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل بدون هیچ اهمیتی در ها رو با پا باز میکردم و میرفتم داخل که در اصلی و باز کردم با دیدن اون صحنه قلبم نصف شد آیومی روی میز روبه دازای نشسته بود و دازای الان بهش گفت عزیزم ؟؟ م مگه اونو به من نمیگفت!
آتسوشی اومد سمتم
آتسوشی: چویا سان خوبید چیشده؟؟؟
دازای جای من گفت : اره عزیزم اون خوبه
دازای ادامه داد: چی میخوای از اینجا چویا
یکم که فکر کردم و دیدم به آتسوشی هم گفت عزیزم فهمیدم شاید به همه میگه هوم؟ ممکنه دیگه نه؟
توی همین فکر بودم دازای نسبتا داد زد: هوی حواست کو؟ میگم چی میخوای؟
دست خودم نبود یهو بلند تر داد زدم : سر من داد نزن
بغض گلومو گرفت دفعه آخر...دعوای آخر ... درست همین شکلی بود درست همین دیالوگ ها
به دازای نگاه کردم عصبی بود انگار واقعا داشتم اذیتش میکردم انگار واقعا همه چی تموم شده
آه آه همه چی تمومه چرا من هنوز باور نکردم
ویو دازای :
یهو دیدمش زبونم بند اومد یک دقیقه اون اینجاست؟ آخه چرا؟
وقتی سر هم داد کشیدیم یاد دعوامون افتادم دعوایی که قرار نبود انجام شه....
به هر حال ما الان مقابل هم هستیم نه مثل قبلا کنار هم و میدونم اونم حالش خوب نیست من اون چیبی نارنجیمو خوب میشناسم فکش منقبض شده و این گواه اینه که بغض کرده حتی لازم نیست به چشماش نگاه کنم که زیر نگاه خیرم نقابشو برداره تا همه ببینن بغض کرده پس فقط بلند شدم و رفتم سمتش و با فاصله روبه روش وایستادم
دازای:چویا توی اتاق حرف میزنیم
چویا: چیزی نیست که قرار باشه خصوصی باشه
شوکه شدم از این لحن ارومش نفس عمیق کشیدم و سر تکون دادم اون با این حرفش میخواست بهم یادآوری کنه...همه چیو....
چویا ادامه داد: اوسامو تو به مافی
وسط حرفش پریدم و گفتم: نمیام
اما اون بدونم اهمیت به حرفم حتی واینستاد تا ادامه بدم و ادامه داد: به مافیا میای و با رییس حرف میزنی فردا دو ظهر
حرفش که تموم شد چرید که بره پرسیدم: همین؟
چویا برگشت و گفت: توقع چیز دیگه ای داشتی ؟ چون منم ازت توقع چیز دیگه داشتم قبلا
اینو گفت و رفت
هر کاری میشد میخواستم کنم تا یک ثانیه بیشتر بمونه یک ثانیه دیگه توی بغلم باشه اما نشد نه دیگه نمیشه...
پارت چهارم°
ویو چویا:
صبح با نور کور کننده ای بیدار شدم و نشستم روی تختم به دستام نگاه کردم امروز دیگه وقتشه... امروز باید برم پیش.. آه
بلند شدم و آماده شدم دوش گرفتم و چیزی خوردم و لباسامو پوشیدم حدود ساعت ده که شد اومدم بیرون
دور و بر و نگاه میکردم همه با خانوادشون بیرون بودن ... منم یک زمانی خانواده داشتم آه نه مثل اونا ولی من اون احمق و داشتم و همین بس بود که دیگه اونم ندارم
امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمش هر لحظه.... هر لحظه دارم میشکنم به خودم اومدم که دیدم دم در آژانسم نفس عمیق کشیدم و رفتم داخل بدون هیچ اهمیتی در ها رو با پا باز میکردم و میرفتم داخل که در اصلی و باز کردم با دیدن اون صحنه قلبم نصف شد آیومی روی میز روبه دازای نشسته بود و دازای الان بهش گفت عزیزم ؟؟ م مگه اونو به من نمیگفت!
آتسوشی اومد سمتم
آتسوشی: چویا سان خوبید چیشده؟؟؟
دازای جای من گفت : اره عزیزم اون خوبه
دازای ادامه داد: چی میخوای از اینجا چویا
یکم که فکر کردم و دیدم به آتسوشی هم گفت عزیزم فهمیدم شاید به همه میگه هوم؟ ممکنه دیگه نه؟
توی همین فکر بودم دازای نسبتا داد زد: هوی حواست کو؟ میگم چی میخوای؟
دست خودم نبود یهو بلند تر داد زدم : سر من داد نزن
بغض گلومو گرفت دفعه آخر...دعوای آخر ... درست همین شکلی بود درست همین دیالوگ ها
به دازای نگاه کردم عصبی بود انگار واقعا داشتم اذیتش میکردم انگار واقعا همه چی تموم شده
آه آه همه چی تمومه چرا من هنوز باور نکردم
ویو دازای :
یهو دیدمش زبونم بند اومد یک دقیقه اون اینجاست؟ آخه چرا؟
وقتی سر هم داد کشیدیم یاد دعوامون افتادم دعوایی که قرار نبود انجام شه....
به هر حال ما الان مقابل هم هستیم نه مثل قبلا کنار هم و میدونم اونم حالش خوب نیست من اون چیبی نارنجیمو خوب میشناسم فکش منقبض شده و این گواه اینه که بغض کرده حتی لازم نیست به چشماش نگاه کنم که زیر نگاه خیرم نقابشو برداره تا همه ببینن بغض کرده پس فقط بلند شدم و رفتم سمتش و با فاصله روبه روش وایستادم
دازای:چویا توی اتاق حرف میزنیم
چویا: چیزی نیست که قرار باشه خصوصی باشه
شوکه شدم از این لحن ارومش نفس عمیق کشیدم و سر تکون دادم اون با این حرفش میخواست بهم یادآوری کنه...همه چیو....
چویا ادامه داد: اوسامو تو به مافی
وسط حرفش پریدم و گفتم: نمیام
اما اون بدونم اهمیت به حرفم حتی واینستاد تا ادامه بدم و ادامه داد: به مافیا میای و با رییس حرف میزنی فردا دو ظهر
حرفش که تموم شد چرید که بره پرسیدم: همین؟
چویا برگشت و گفت: توقع چیز دیگه ای داشتی ؟ چون منم ازت توقع چیز دیگه داشتم قبلا
اینو گفت و رفت
هر کاری میشد میخواستم کنم تا یک ثانیه بیشتر بمونه یک ثانیه دیگه توی بغلم باشه اما نشد نه دیگه نمیشه...
- ۵.۶k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط